د لوی، مهربان او بخښونکي خدای په نامه

آيا محمدولي خان بدخشی در سقوط اعلیحضرت امان اﷲ خان نقش داشت؟

کاندید اکادمیسین سیستانی 06.01.2006 01:00

شيـــشه نزديک تر از سنگ نــدارد خويشى
هرشکستى که بهرکس برسد ازخويش است

محمد وليخان ازدرواز بدخشان ، سرکرده غلام بچه گان دربارامير حبيب اﷲ خان، يکى از رجال مهم عهد امانى و از جمله مشروطه خواهان فعال و مردى دراک و هوشيارى بود. او به دسته عين الدوله و عليا حضرت سرورسلطان (سراج الخواتين) مادر شاه امان اﷲ وابسته گى داشت و در وقايع جلوس امان اﷲخان فعاليت و شايسته گى کارى از خود نشان داده بود، بنابرين پس از بقدرت رسيدن امان اﷲخان، محمدوليخان به رتبه جنرالى و نشان حسن خدمت نواخته شد. و بعد از آن بحيث سفير فوق العاده سيار افغانستان در رأس هيئتى به اتحاد شوروى و ديگر ممالک اروپا از راه تاشکند و مسکو فرستاده شد و با لنين ملاقات نمود و روابط سياسى افغانستان را با آن دولت قايم کرد و نخستين معاهده دوستى با اتحاد شوروى را در ٢٨ فبرورى ١٩٢١ (=١٠ حوت ١٢٩٩ش) امضا کرد. بعد ها بحيث وزير امورخارجه بجاى محمود طرزى و سپس بحيث وزير حربيه و پسانتر به حيث وکيل مقام سلطنت ايفاى وظيفه نمود. او يکى از عناصر ضد انگليسى بود و تا آخرين روز حياتش (اواخر١٣٠٨ ش) که با محمود سامى يکجا محاکمه شد، بر همين ذهنيت ضد انگليسى خود پا بر جا بود. (١)
اخيراً فضل غنى مجددى درکتاب خود اتهامهايى را براو وارد نموده که گويا بخاطرافکار سوسياليستى و جمهوريخواهى خود با شاه امان اﷲ مخالف بوده و بنابرين براى بدست آوردن قدرت، بچه سقاو رادر شورش برضد امان اﷲخان تقويت ميکرده است. اگرچه اين اتهامات در نگاه اول عجیب و پذيرفتنى به نظرنمی آید، ولى انسان را وا ميدارد تا درموضوع سقوط دولت امانى، بيشتر دقت کند وعلت را در وجودخود مشروطه خواهان نيز جست وجو نمايد.
فصل غنى مجددى در کتاب خود (افغانستان در عهد اعلیحضرت امان اﷲخان- چاپ ١٩٩٧)، سعى نموده تا دودستگى در ميان ارکان دولت امانى و منجمله نقش محمد ولى خان وکيل مقام سلطنت را در هميارى با بچه سقاو برجسته سازد، و نقش خانواده حضرات مجددى را در سقوط دولت امانى يک نقش درجه دوم وانمود کند.
فضل غنی مجددی، ضمن بررسى عوامل تضعيف کننده دولت امانى و بروز اغتشاشها در مرحله اول اصلاحات به گروه هاى سياسى رقيب در کابينه اشاره کرده از رقابت بين دو گروه يکى برهبرى صدراعظم سردار عبدالقدوس خان و ديگرى برهبرى محمودطرزى وزير خارجه ياد آور ميشود و علاوه ميکند که محمودطرزى طرفدار نظام مشروطه و سردار عبدالقدوس خان طرفدار نظام سلطنتى قوى (از نوع حکومت اميرعبدالرحمن خان) بود و مشروطه خواهان را به نظر کمونيست ميديد و حتى براى قلع و قمع شان ، استفتاى کفر مشروطه خواهان را از علماى قندهار کرد ولى علماى قندهار مشروطه خواهان را رد نکردند ونظرى مبنى برقلع وقمع انها ندادند پس سردارعبدالقدوسخان نامه مفصلى به اين منظوربه شمس المشايخ و نورالمشايخ فرستاد و نظريات علماى قندهار را نيز ضميمه کرد واتظار داشت که نظريات او مورد تائيد حضرات قرار بگيرد که نگرفت. (٢) اين نامه ها را مرحوم غبار نيزبه اجازه محمدمعصوم مجددى در کتاب خود درج وبرآن تبصره هاى مهمى نموده است. (٣)
پس از آن آقاى فضل غنى در بررسى عوامل سقوط دولت امانى شدت رقابت هاى سياسى را در ارکان دولت مهم تلقى کرده از چهار پنج گروه رقيب بنام : گروه علماى اسلامى برهبرى خانواده مجددى ، گروه محمد ولى خان ، گروه على احمدخان شاغاسى و گروه غلام نبىخان چرخى به علاوه گروه طرفداران سردار نصراﷲ خان برهبرى اختر محمد خان اسم مى برد. و اما در مورد گروه محمدولى خان ميگويدکه : تنظيم محمد وليخان از منظمترين تنظيمهاى آنوقت بود. پروگرام سياسى تنظيم محمد وليخان شبيه سوسيال دموکراتها امروزى بود. تنظيم طرفدار نظام جمهورى تحت قيادت محمدوليخان بود... روابط محمد ولى خان با امان اﷲ خان در نتيجه سياست مستقلانه شاه و عدم سهم دادن بديگران در نظام برهم خورد، لهذا گروپ او در فکر انقلاب عليه امان اﷲ خان و تعيين محمد ولى خان در راس دولت شدند. ليکن گروپ محمدولى خان در نتيجه دلايل سه گانه ذيل نتوانست کارى از پيش ببرد:
١ - نداشتن قاعده ملى قوى تا بدان در قيام ملت اتکاکند.
٢ - عدم همکارى علماى اسلامى با آنها بخاطر افکار سوسيالستى و مشروطه خواهى اعضاى گروپ٠
٣ - عدم روابط نيک بين اعضاى گروپ و نيروهاى نظامى.
چون عناصر فوق در تنظيم محمدولى خان وجود نداشت، لهذا براى رسيدن به هدف سياسى محمد ولى خان درتقويت حبيب اﷲ کوشيد.با اينکه امان اﷲخان سقوط کرد، ولى گروپ محمدولى خان منفعت سياسى رابدست نياورد. (٤)
تذکرات فضل غنى مجددى در مورد انديشه هاى جمهورى طلبى محمدولى خان ( که البتته در زمان و مکان مناسب انديشه هاى خوبى است) انسان را به ياد اوضاع کابل قبل از استقلال مى اندازد، زيرا در آستانه انقلاب اکتبر١٩١٧، کابل بسيارى از انقلابيون هندى را در خود جاى داده بود. با وجود اقدامات حکومت امير حبيب اﷲ خان مبنى بر جلوگيرى از فعاليت انقلابيون هندى در سال ١٩١٦ «حکومت مؤقت هند» از طرف انقلابيون هندى در کابل تحت رياست مهندرا پرتاب و معاون او مولوى برکت اﷲ ايجاد گرديد. آنها بعد از ايجاد تماس با فدراسيون روسيه به ترتيب در اوايل سال ١٩١٨ و در آغاز ١٩١٩ به جمهورى شوروى رفتند. و در پايان سال ١٩١٩ميلادى ٢٨ نفر از اعضاى جمعيت انقلابى هند که تحت رهبرى «عبدالرب . ب اچاريا» فعاليت مينمودند از طريق کابل به تاشکند رفتند. به همين سلسله دوتن ديگر از انقلابيون هند بنام هاى محمدعلى و محمدشفيق در اپريل ١٩٢٠ از راه کشورما عازم تاشکند گرديدند. (٥)
موجوديت و عبور نمايندگان جمعيت انقلابى هند، در پخش افکار و انديشه هاى انقلاب اکتبر در ميان افغانها بى تاثير نبود. يک سند مربوط به شعبه سازمان جاسوسى انگليسى در پشاور(انتلجنت سرويس) که توسط وزارت امنيت عموميه دورهً امانى بدست آمده و اصل آن نزد ظهوراﷲ ظهورى (عضورهبرى سازمان سازا) و يک نسخه فوتوى کاپى آن نزد نگارنده اين سطور در کابل موجود بود و بعد در زمره ساير اسناد و کتب مولف تباه شده ، ولى اصل آن سند در نزد دکتور حقنظر نظروف در اکادمى علوم تاجيکستان موجود است، حاکى از آن است که : « شاخه کابل حزب کمونيست هند زير تاثير بين الملل سوم کارگرى فعاليت خود را توسعه ميدهد. اين شاخه در کابل زير نظر ظفرحسن خان و اﷲ نوازخان دوتن از انقلابيون هندى فعاليت مينمايند.» از فعالين افغانى اين سازمان در مدرسه حربيه کابل دو تن بنام هاى سيد انورشاه و سلطان ميرزا بودند که افکار انقلابى را ميان جوانان اشاعه ميدادند. سند همچنان نشان ميدهد که انقلابيون افغانى در تاشکند - مسکو - بخارا و سرحدات افغانى فعاليت نموده و ميخواستند رژيم جمهورى را در افغانستان مستقر سازند. بر اساس اين سند، سازمان جمهورى خواهان انقلابى افغانستان تحت رهبرى حاجى يعقوب خان رستاقى (رئيس کميته انقلابى افغانستان) و جعفر رفيق و خال محمد ميمنگى پنج شش ماه بعد از بين الملل سوم (کمينترن) ايجاد شده بود. بدينگونه سند ازموجوديت کميته انقلابى در افغانستان سخن ميگويد. (٦)
در اينکه انديشه هاى جمهورى خواهى در افغانستان قبل از استقلال وجود داشته و طبعاّ در دوره دموکراسى امانى نيز زنده بود، شکى نيست و اما چنانکه ديده ميشود اشخاص انقلابى مزبور نه تنها در دربار بلکه حتى در حکومت امانى نيز شغلى نداشتند، پس بايد رد پاى اين «حزب انقلابى» و رهبرى آن را در اطراف دربار جستجوکرد. غبار غمگنانه در اين مورد نوشته ميکندکه:
« در داخل دستگاه حکومت نيز با تردستى و درجامه دوستى سبوتاژ و کارشکنى آغاز يافت. دربين روشنفکران وطن پرست يک دسته عناصر مرموز بشکل يک حزب نقابدار و مصنوعى رخنه کرد. اين نقابداران شارلتان در مرکز و شرق کشورجهت فريفتن مردم شعارهاى دروغين ميدادند و ظاهراً از « جمهوريت» دم ميزدند، اما اينها معناً دشمن جدى ديموکراسى وجمهوريت و ترقى بوده براى ديگران خدمت ميکردند.و بعدها معلوم شدکه ايشان بجز مزدور و آله يى در دست ارتجاع و استبداد نبودند، زيرا در زير عنوان «جمهورى خواهى » براى از پا در آوردن رژيم امانيه کوشيدند. وفى الواقع راه را براى برقرارى يک رژيم ارتجاعى باز کردند، در حالى که ديموکراتهاى حقيقى بر ضد نظام کهنه فيودالى بوده بهبود حال مليونها دهقان کشور را مد نظر داشتند و درمقابل ارتجاع از اصلاحات و بقاى دولت امانيه حمايت مى نمودند. روى همرفته فعاليت اين دسته ارتجاعى، سيلابى از پروپاگند مهيج و تحريکات آميزرا در سرتاسر کشور جارى نمود و افکار مردم را منحرف ساخت. البته در بين تمام اين فعاليتها، تبليغ روحانيون نقش برجسته ترى داشت، زيرا اينها توانستندکه تمام توده ها را که قبلاً از طرز اداره دولت شاکى و رنجيده بودند، با اسلحه تلعين و تکفير شاه مجهز نمايند. » (٧)
پس معلوم ميشود که رهبرى اين گروه از رجال مهم و موثر در دولت و دربار امانى بوده که حتى غبار با تمام شجاعت بيان خود از ذکر نام شان پرهيز کرده است.
اتفاقاّ فضل غنى مجددى ازخانواده حضرات مجددى که بر خزينه بزرگى از اسناد خانواده مجددى دست يافته و بر مبناى اين اسناد کتابى تحت عنوان «افغانستان در عهد اعليحضرت امان اﷲخان»به نشر سپرده است، آنجاکه علل سقوط حکومت امانى را بررسى مينمايد از شگاف ميان دستگاه دولت و موجوديت گروه هاى مختلف سياسى، منجمله از گروه جمهوريت خواهان تحت رهبرى محمدوليخان وکيل مقام سلطنت نام مى برد و متذکر ميگرددکه گروه محمد ولى خان بدليل داشتن افکار سوسياليستى نتوانست حمايت علماى اسلامى (منظور خانواده مجددى است) بدست آورد، و بنابرين خواست با تقويت بچه سقاو قدرت سياسى را بدست بياورد که نياورد. (٨)
فضل غنى مجددى مى نويسد که شاه امان اﷲ از « اجتماعات علماى اسلامى و زعماى قبايل خصوصاً سليمانخيل و جاجى در ديره اسماعيل خان با حضرت نورالمشايخ اصلاً اطلاع نداشت. پادشاه از حلقه سرى و مهم در عقب حبيب اﷲ بچه سقاو، مانند صاحب زاده عبدالغفور جان و صاحب زاده عبداﷲ جان که هردو از خانواده مجددى و بعداً ارکان عالى دولت را در حکومت حبيب اﷲ ساختند، بى اطلاع بود.» (٩) او درجاى ديگرى از قول محمد سميع قوماندان پوليس مينويسد:« ميخواستم که درکوهدامن چند روز ديگرى در دستگيرى بچه سقو اقدام کنم، در اين اثنا شخصى برايم اطلاع داد که بچه سقو در قلعه مراد بيک بجاى محمد وليخان وکيل است. در آن وقت بدرستى گمان کرده نتوانستم که اين چنين دزد جانى بجاى وکيل پادشاه آمده بتواند.» (١٠)

آقاى مجددى باز مينويسد: «حکومت اعلان کرد که اگرحبيب اﷲ خود را تسليم کندمورد عفو قرار ميگيرد. حبيب اﷲ موافقت کردکه خود را تسليم کند، ليکن سيداحمد خان در تحقيقات محاکمه اش مى نويسدکه: يکروز در گلخانه براى چيزى کارضرابخانه آمده بودم وقت نان بود، سردار محمدعثمانخان مرحوم پهلوى او (حبيب اﷲکله کانى) نشسته با او بيان ميکردکه: چند مرتبه براى محمد ولى خان پيغام کردم که شما بامن عهد کنيد من آمده توبه ميکنم و بمن اطمينان بدهيد ، نامبرده پيغام فرستاد که اگرمن بشما عهد کنم عهد شکن مى شوم. امان اﷲ خان شما را ميکشد و من بد عهد ميشوم٠ بعد از آن من هم در پى کار خود کوشيده سرشته جمع آورى را نمودم.» (١١) عين مطلب را رئيس تنظيميه سمت شمالى احمدعليخان، در اوراق تحقيقات ديوان عالى محاکمه محمد وليخان بيان کرد ونوشت:« دومرتبه در زمان تشريف فرمائى اعلحضرت امان اﷲخان به اروپا پسر سقاو نزد موصوف (محمدوليخان) آمد از کردار خود اظهار ندامت کرده تايب ميشد از جانب وکيل مذکور قبول نشده خواهش وى رد و نامبرده را از بدعهدى اعليحضرت ممدوح خايف ساخته قبول توبه مذکور را از جانب اعليحضرت از باعث اينکه بقول اعليحضرت اعتماد ندارم، رد کرده است .» (١٢) مولف در ادامه اين نقل قول مينويسد که حبيب اﷲ پس از قدرت يابى موقف محمد ولى خان را نسبت بخود هميشه تقدير ميکردو طى فرمانى از روش محمد ولى خان اينطورتقديرکرد:
« محمد ولى خان هرقدرعسکرو نفرکه بخواهد داده شود!
( فرمان نمبر٤١٨، ٢٣ شعبان ١٣٤٨ )

عاليجاه عزت همراه محمد محسن خان والى و عزتمند سيدآقا خان قوماندان ! صداقت همراه محمد ولى خان وکيل سابقه امان اﷲ را از حضوراجازه داده شدکه بخانه خود برود، لذا شما را امر است که بمصلحت خود نامبرده هرقدر نفرى که براى پهره و حفاظت مالى و جانى خود بخواهد برايش مقرر کرده به نفرى خود امر حضور را بفهمانيد که در تحت اثر خود وکيل بوده به مال و هستى و خود او تکليفى نرسانند و محض براى حفاظت خانه او باشندکه از ديگرطرف هم مزاحمتى به آنها نشود تا به آسوده حالى با عايله خود باشند. محل امضاء شيرجان ، مهر حبيب اﷲ ، ثبت صفحه ١١ فرامين دوره حبيب اﷲ خان» (١٣)
نويسنده کتاب «آتش در افغانستان» مينويسد:« در مرحله اشغال کابل سردرگمى مستولى بودو هيچکس نمى دانست که محمدوليخان کجاست؟ بعدتر حبيب اﷲ اورا احترامانه دعوت نمود که باوى بحث و مذاکره کند ،که اين طرز پيش آمددر آينده به قيمت حياتش تمام شد. يک روز در اجتماع اشخاص اريستوکرات درکابل، حبيب اﷲ (کلکانى) يک ميل تفنگ خوب بدست داشت و گفت که محمد ولى خان از طريق باغبان خودبرايم ارسال کرده بود و در ملاى عام از وى تشکر کرد، محمدولى خان خيلى ها دست پاچه گرديد، او در مقابل برتانوى ها رويه خوب داشت و هم درموردحبيب اﷲ عقيده خود را تغيير نداد.»(١٤) و درجاى ديگر مينويسد:«حبيب اﷲ شخص قابل اعتماد بودو در قطعه نمونه از خود رشادت نشان داده بود و به رهبرى وى عقيده داشتند. محمدولى خان در اينجا باهردو طرف (يعنى هم با شاه و هم باحبيب اﷲ) گفتگو داشت، حتى براى وى يک تفنگ خوب را بقسم تحفه ارسال کرد.» (١٥)
داکتر حسن کاکر در این اواخر(1384)کتابی بزبان پشتو تحت عنوان « دپاچا امان الله واکمنی ته یوه نوی کتنه»(نگاه تازه بردوران حکومت شاه امان الله) بمناسبت هشتاد وپنجمین سال استرداد استقلال کشوربدست چاپ سپرده که درآن نکات تازه در ارتباط به حزب جمهوریت محمدولیخان وگروه او در اختیار خواننده میگذارد. در این کتاب نشان داده میشود که چگونه رجال موثر این گروه که از نزدیکان شاه بودند در لباس هوا خواه وهمکاران نزدیک شاه ، نقش خود را درجهت سرنگونی دولت اوبه اجرا در آوردند ودولت امانی را در درهً سقوط پرت نمودند، بدون آنکه خود از این سقوط سودی بدست آورده باشند.
داکترکارکر، منبع روایت خود را کتابی میداند تحت عنوان«سقوط شاه امان الله» که از طرف منشی علی احمدخان (منشی در دربار شاه امان الله)در1929 نوشته شده وتوسط سکات انگریز به زبان انگلیسی برگردانده شده است. این اثر در کتابخانه های بریتانیا موجود است وداکتر کاکر از روی کاپی همین اثر که داکتر ارغنداوی آنرابرایش ازلندن ارسال نموده،نقش رجال موثر گروه جمهوریت رادر تخریب دولت امانی به بررسی گرفته است.( ١٦)
داکترکاکربراساس نوشته های منشی علی احمد وفیض محمد کاتب، علت شورش شینواریها را تحریکاتی میداند که ازطرف حزب جمهوریت برهبری محمد ولیخان وعضو برجسته آن غلام صدیق خان چرخی صورت گرفته بود. غلام صدیق خان چرخی کسی بودکه وقتی سردارشیراحمدخان موظف به تشکیل کابینه شد ونام اعضای حکومت خود را به شاه پیش نمود، شاه همه اعضای حکومت او را پذیرفت به استثنای یکنفر. مگر وقتی موضوع با غلام صدیق خان که به عنوان وزیر امور خارجه مدنظر گرفته شده بود، مطرح گردید، او مخالفت خود را با لیست کابینه ابراز واظهار کردکه نه تنها خودش،بلکه هفتاد تن از ماموران بلند رتبه ملکی ونظامی نمیخواهند در تحت فرمان سردار شیراحمد خان کارنمایند. در واقع غلام صدیق خان این موضع گیری را به قوت محمدولیخان اتخاذ کرده بود.شاه وقتی از این موضع گیریها مطلع شد، ازسردارشیراحمدخان صرف نظروبه محمدولیخان رجوع نمود تا به تشکیل کابینه بپردازد، مگر محمدولیخان هم عذرآورد وشاه مجبور شد دوباره مسئولیت صدارت را خود بدوش بگیرد.لهذا عبدالعزیزخان به حیث وزیر حرب ، غلام صدیق خان به جیث وزیر امورخارجه، عبدالاحدخان وزیرامورداخله،علی احمد وزیر تجارت، عبدالهادی داوی رئیس شورا، شیراحمد به حیث ناظر عمومی وزارتخانه ها،منصوب شدند ووزیران سابق مالیه ومعارف و عدلیه بحال خودباقی ماندند.

بقول منشی علی احمد:« مگر این حکومت مورد پسند غلام صدیق خان وحزب جمهوریت نبود. آنان که ناراضی شده بودند، فیصله کردند تا یکی از اقوام رابرای بغاوت وشورش تحریک نمایند. غلام صدیق خان به سبب پدرخود غلام حیدرخان که درعهد امیرعبدالرحمن خان در مشرقی(ننگرهار) سالها خدمت کرده بود، در میان اقوام ننگرهار صاحب نفوذ واعتبار زیاد بود. بنابرین به دونفر از رؤسای شینوار، محمدافضل ومحمدعلم [که در لویه جرگه 1928 اشتراک کرده بودند وشاهد فیصله ها وسخن رانیهای شاه در جلسات لویه جرگه وجلسات قصر ستور وزارت خارجه بودند] وعده های بزرگ داده دوباره به وطنشان اعزام نمود تا اقوام خود را بشورش وادارند. آنها به مجرد رسیدن به وطن خود جرگه قومی تشکیل دادند و به اقوام شینواری خود گفتند:" فیصله این است که دختران شما را برای تحصیل به ترکیه اعزام میکنند، ولی اگر کسی بخواهد دختر خود را ازارفتن به ترکیه معاف کند باید مبلغ پنجصد روپیه بپردازد." (١٧) مگر غبار علت شورش شینوار را برخورد اقوام سنگوخیل با کوچیان میداند که حکومت اعلی به شکایت مردم شینوار گوش نداد وباعث قیام مردم شینوار گردید.( ١٨)

داکتر حسن کاکر ادامه میدهد:.شاه در آغاز سعی نمود تا مردم شورشی را از راه مذاکره آرام کندولی وقتی دید که مذاکره فایده ندارد دست به بمباردمان شورشیان برد، بمباردمان طیارات شورشیان را به لجاجت کشانید.[ غبارو ملا فیض محمداز بمباردمان مردم شینوار سخن نمیگویند.س] شاه سردار شیراحمدخان را با اختیارات رئیس تنظیمیه به جلال اباد فرستاد تا بغاوت کنندگان را با قوت نظامی خاموش نماید. همزمان به اعزام سردار شیراحمدخان غلام صدیق خان چرخی نیز پیشنهادهای بمنظور خاموش کردن شورش به شاه پیش کرد و اجازه یافت تا به ننگرهاربرود. غلام صدیق خان به جلال آباد واز آنجا نزد شورشیان شینوار رفت و بعد از دوهفته دید وبازدید بامشران وبزرگان شینواربا لیستی از خواستهای شورشیان به کابل برگشت که توسط ملایان نوشته شده بودو در آن تمام ریفورم های شاه را رد وهم تبعید محمود طرزی را با تمام خانواده اش تقاضا میکرد. به قول منشی علی احمد:« هدف غلام صدیق خان چرخی از رفتن به شینوار این بود تا آتش[شورش] را بیشتر پکه کند.» براستی وی به جای خاموش کردن شورش برآتش آن روغن ریخت وبعد ازبازگشت اوشورشیان برجلال آباد حمله کردند. منشی علی احمدمی افزاید: «غلام صدیق خان با نظرداشت خصوصیت اقوام مومندوخوگیانی، طرق دستیابی به اسلحه از نزد عساکر دولتی را نیز به آنها نشان داد.»( ١٩) در همینجا داکترکاکر از قول فیض محمدکاتب علاوه میکندکه:« غلام صدیق خان با دو رویی اسارت خود را بدست شورشیان جعل کرد، مگر درواقعیت خودش به کمپ شورشیان رفت وآنها را برای حمله بر جلال آباد تحریک نمود. پس ازآن شورشیان بر شهر حمله کردند و عساکر دولتی موفق به جلوگیری شورشیان نشدند.»( ٢٠) شهر مورد چوروچپاول شورشیان قرار گرفت. وارتباط تلفن با کابل قطع گردید.[ قصر سراج العماره در آتش سوخت.] سردار شیراحمدخان بکابل فراخوانده شد وبجای او والی علی احمد خان به ننگرهاررفت. والی علی احمدخان که با خصوصیات اقوام ننگرهار بلدیت داشت توانست از راه دادن تحفه وسوغات به سران شورشی غایله را خاموش کند وآنها را به اطاعت از شاه دعوت نماید، مگر او زمانی به اینکارموفق شد که شاه قدرت را به برادرش سردار عنایت الله خان واگذار و راهی کندهار شده بود.( ٢١)
منشی علی احمد درمورد نقش محمدولیخان درسقوط دولت امانی مینویسد:« دروزارت حربیه،حبیب الله که حیثیت دست راست محمد ولیخان را داشت، معاون بود.محمدولیخان براوباور واعتماد کامل داشت. به تدریج تمام افرادی که جنرال نادرخان در وزارت حربیه نصب کرده بود تعویض شدند. کم ساختن اردو از طریق بودجه صورت گرفت. وپول های ذخیره شده نظامی برای خرید چیزهای دیگری به مصرف رسید. خریداریها توسط اشخاص فاسد صورت گرفت که در نتیجه محمدولیخان وحبیب الله جیب های خود را پرکردند.»
منشی می افزاید:« برای اینکه حکومت کمزور وناتوان ترشود، راه اساسی این بود تا اگریک وقتی انقلابی بوقوع بپیوندد میباید عساکر از دولت ناراضی میشدند، بنابرین محمد ولیخان با همین اندیشه عمل کرد. قشله های عسکری در ولایات براساس قرعه اعمارشد. برای عساکر گاهی غله گی پوره داده میشد مگرافسران آنرا خود برمیداشتند وبه عساکر غله گی بخور ونمیری میرسید.بنابرین عسکری که خود گرسنه بود نمیتوانست به خانواده خود نفقه تهیه کند و در نتیجه خانواده عساکر مجبور میشدند که دست به گدائی دراز کنند.» (٢٢) این سپاهیان خوار وابتردر شورش شینوارازاین هم بیشتر صدمه دیدند. بقول فیض محمد:« تنها رساله شاهی از دل می جنگیدند وبقیه سپاه درحال بغاوت بودند.»( ٢٣) وغبار اشاره میکند که : اختلال دردستگاه اداره ... بجایی رسید که دزدی فقط با سیصدنفر تفنگدار... برپایتخت افغانستان حمله برد ووزارت حربیه فقط هشتاد نفربرای دفاع حاضر کرده توانست وبس.» (٢٤)

داکتر کاکر در جمله عوامل سقوط دولت امانی بعد از برشمردن اشتباهات شاه، در مورد نقش محمدولیخان مینویسد: درسقوط سلطنت شاه امان الله، محمدولیخان در راس گروه جمهوریخواهان، و حضرت شوربازاربا همدستی برخی رجال دیگر نقش تعیین کننده داشتند. در گروه جمهوریخواهان دو نفر پیش گام یعنی محمدولیخان وغلامصدیق خان از روی پروگرام بطور پنهانی مردم شینوار وکوهدامن راتحریک به ایجاد نا امنی وزمینه را برای سقوط کابل هموار نمودند. این هردو کسانی بودند که شاه به آنها مقام های بزرگ وانعامهای کلان داده بود. مقام هایی که شاید در نظام جمهوری هم برای شان میسر نمیشد. شجاع الدوله و وزیر دربار محمدیعقوب هم از جمله همین گروه بودند. والی علی احمدخان بارکزی هم هوا خواه جمهوری بود،مگر از گروه محمدولیخان نبود. تمام این کسان به عنوان مامورین بلند رتبه امور کشور را پیش می بردند، مگر در خفا برای آوردن نظام جمهوری کارها را خراب میکردند. بنابرین اینان علاوه براینکه با دورویی کار وزندگی میکردند، این را نمیدانستند که نظام جمهوری با کدام کودتا پیروز خواهدشد وآیا چنین نظامی استحکام خواهدیافت؟ از میان جمهوریخواهان هیچکسی صاحب وجهه ًملی نبود که مردم براو اعتماد کنند و اورابرهبری برگزینند واو بتواند امنیت را درکشورقایم نماید.پس جای تعجب نیست که دروقت هرج ومرج درکابل هریک از اینها مثل سایر مشروطه خواهان چون خس بر روی آب بهرطرف سرگردان شدند. رهبران حزب جمهوریت در همان اول وهله دست بیعت به پسر سقاو پیش کردند. بدینگونه جمهوریخواهان بشمول حضرت شوربازار وتعدادی ازسرداران وملاها، پادشاهی یک دزد داره ئی وبیسواد را برپادشاهی امان الله خان در افغانستان ترجیح دادند.»( ٢٥)

فیض محمدکاتب میگوید:« وزراءخاین وافراد با نفوذ کابل مثل حضرت شوربازار(گل آغامجددی)، سردار محمدعثمان خان، محمدولیخان وعده دیگر قبلا به پسر سقاو وقت مناسب حمله بر کابل را نشان داده بودند وپشتیبانی خود را به او وانمود کرده بودند.» (٢٦) و درجای دیگری فیض محمد کاتب ، انقلاب پسر سقاو را « انقلاب فجيعت بار» ناميده علاوه ميکندکه:« بين ملت مخالفت لاينحلى را حادث ساخته، توليد نفاق و شقاق نمود و اساس تخريب بلاد و تقاتل عبادنهاده، بغض و فحشاء را پديدار کرد و جمهور سکنه در ورطه مشقت و قتل وغارت و اسارت افتاد.»( ٢٧)
مهدى فرخ سفير ايران درکابل که رجال دربار و ارکان دولت امانى را بخوبى از نزديک ميشناخته و درمورد شان کتابى بنام «کرسى نشينان کابل» نوشته ، در باره محمد ولى خان ونادرخان مينويسد:آقاى محمدوليخان پسر ابوالفيض خان دروازى است و جزء مهاجرين افغانستان ، در امارت امير حبيب اﷲ خان به رياست غلام بچه گان و خزانه دارى عين المال با مقررى سال يک هزار روپيه اضافه مواجب وبا همين مبلغ مواجب امرار معاش مينمود. محمدولى خان شخصاً بسيار خليق و متواضع و متين و موقر و در امور سياسى از تمام رجال افغانستان اعلم و موقع شناس و مآل انديش تر است .محمدولى خان به واسطه رقابت با نادرخان پارتى مخصوص دارد و خيلى مراقب است که حتى المقدور محمدنادرخان رااز افغانستان دورکرده و اگر ميسرنشود اقلاً از کار خارج نگاه دارد. (٢٨) همين مولف ياد آور ميشود که به دستور محمدوليخان ، محمدصديق خان چرخى باسپهسالار نادرخان طرح رفاقت و دوستى ريخته بود تا حرکات او را زير نظر داشته به محمدوليخان اطلاع بدهد ، مگر نادر خان اين موضوع را درک نموده وى را از خودطرد کرد. (٢٩)
و بنابرين يکى از علل دشمنى نادرخان با برادران چرخى ، همانا همنوائى شان با محمدولى خان بود و چون نادرخان در رقابت با محمدولى خان شکست خورد و از وزارت حربيه مجبور با استعفا گرديده بود ، چندى بعد شاه او را به سفارت فرانسه گماشت ، اما نادرخان در سال ١٩٢٦ از سمت خود از سفارت درفرانسه نيز استعفا داد و در فرانسه به تبعيد بسر مى برد. هنگامى که شاه در سفرش به اروپا به ناپل رسيد و نادرخان وبرادرانش به ملاقات شاه رفتند، شاه از نادرخان خواست بکشور بازگردد، اما نادرخان برگشت خود را مشروط به برکنارى « محمدوليخان ، غلام نبى خان ، محمود سامى ، غلام صديق خان و محمودطرزى » وانمود ساخت ، ولى امان اﷲ خان آنرا رد کرد. (٣٠)

اختلاف نادرخان با محمدوليخان و محمودسامى و غلام نبى خان وبرادرانش که وابسته به محمد وليخان بودند از زمان قبل از شورش خوست علنى و روشن شده بود، بنابرين نادرخان پس از قدرت يابى،شکى نيست که اززبان نزديکان و ارکان دولت بچه سقاو حکاياتى را خود شنيده و اين راويان حوادث سقوط کابل، اطلاعات و اسناد و مدارک ديگرى را در دسترسى اوگذاشته اند و نادرخان به استناد آن مدارک محمد وليخان و محمود سامى را به محاکمه سپرده تا اگر آن شواهد در محکمه به اثبات برسد، هم محمدوليخان و محمود سامى محکوم بجزا شوند و هم انتقام مخالفت خود را از ايشان گرفته باشد.
مرحوم غبار که خود در محاکمه محمد وليخان شاهد صحنه بوده مينويسد: « محمد وليخان احضار و مقابل ميزرئيس جا داده شد. او همان چهره آرام و سنگين هميشگى خود را داشت و با متانت و خونسردى قرائت اوراق تحقيقات ابتدائى را شنيد.چون جوابهاى کتبى خودش اتهامات هيئت تحقيق را به وضاحت ترديد و ابطال نموده بود، منتظر بودرئيس مجلس اتهامات حکومت را عليه او ثابت نمايد، مدعى اثبات جرم شهود را پيش کشيد و از همه اولتر احمدعليخان لودين بلفظ «اشهد باﷲ» شهادت داد که :« محمد ولى خان راز عدم تعهد شاه امان اﷲ خان رابا بچه سقاو افشاء کرده و براى حبيب اﷲ و سيدحسين احوال داده است تا بالاى حکومت بدگامان شده و بناى شرارت گذاشتند.» غبار ادامه ميدهد: « وقتى که احمدعلى شهادت خودش را ادا کرد، محمدولى خان با استحقار نگاهى به او انداخته و جواب سابق خود را تکرار کرد :« بچه سقاو يک دزد کوه گريزبود خواهش کرد که با او عهد قرآن و تضمين جان شود، آنگاه خودش را تسليم ميکند. اما من چنين عهدى را با يک دزد نپيذيرفتم و تسليم بدون شرط او را خواستم.» آنگاه احمدعلى بايستاد و با لهجه دريده گفت : « واﷲ خاين استى ! باﷲ خاين استى !» . محمد وليخان برئيس مجلس خطاب کرد: «شما که رئيسيد، حفظ آداب گفتگو را درمجلس بعهده داريد، نبايد اجازه بدهيد که آدمى مثل احمدعلى خان هرزه درائى کند. و اما من حاضرم که نه تنها از کارهاى خود بحيث وکيل اعليحضرت امان اﷲ دفاع کنم بلکه خودم را مسئول و جوابده تمام اعمال و اقوال اعليحضرت امان اﷲ خان ميدانم .» اما رئيس مجلس مجال نداد و شهود ديگرى را پيش کشيدکه همه بنوعى از انواع وابستگى محمد ولى خان را با بچه سقاو شهادت دروغين دادند.» (٣١)

غبار شهود ديگررا اينطور نام مى برد: « شهود اثبات جرم عليه محمدولى خان هم مامورين و اعضاى باند بچه سقاو بودند از قبيل:خواجه بابو خان کوهدامنى وزير داخله بچه سقا، عطااﷲخان صاحبزاده وزير خارجه بچه سقا، آغاسيداحمد خان رئيس ضرابخانه سقوى، سيد آقاخان قوماندان کوتوالى سقوى، خواجه ميرعلم خان و عبدالرحيم خان کوهدامنى، همچنين از کارکنان حکومت جديد، گل احمد خان ملکيار معين وزارت عدليه، اميرمحمدنام بهسودى و زين العابدين خان جزء شهودعليه محمدولى خان بشمار ميرفتند. اعضاى ديوان عالى ٧٥ نفرو از جمله دونفر از کابينه بر سر اقتدار، ٣٣ نفر از شوراى کذائى و ٣٢ نفر از ولايات بودند.» (٣٢)
گرچه اعليحضرت امان اﷲخان درهمان آغاز محاکمه محمدوليخان ضمن تلگرامى عنوانى رياست ديوان عالى محاکم بر بيگناهى محمدوليخان شهادت داده بود، مگر اين تلگرام در دسترس ديوان محاکم قرارنگرفت و در نتيجه محمدوليخان با محمودسامى در ١٩٣٠ به ٨ سال حبس محکوم شد و سپس درسال ١٩٣٣ محمدوليخان اعدام گرديد.
باملاحظه اسناد وشواهد فوق الذکر و ديگرتذکرات مؤرخین هم عصردورهً امانی در باره محمدوليخان، انسان دچار سرگيچه وبه اصطلاح جن گرفتگی مى شودکه چگونه محمدوليخان با تمام صلاحيت وقرب و منزلتى که در نزد شاه امان اﷲ خان داشت و شاه تمام مدارج عزت و قدرت را برايش فراهم کرده بود و با ازدواج بانزديکان خاندان شاهى در واقع عضو فاميل سلطنت شناخته ميشد ( دختر ماماى سراج الخواتين، عذرا سلطان صبيه فقير محمد خان شاغاسى درحباله نکاح محمد وليخان بود.) و درمدت مسافرت شاه به اروپا وحتى پس از عودت شاه از سفر بحيث وکيل مقام سلطنت کارکرد و در همه امور مملکت مانند شاه صاحب اختيار وصلاحيت بود، دچار يک چنين اشتباه بزرگ وحتی خیانت بزرگ درحق شاه ، وطن و جامعه مشروطه خواه شده باشد که دست دردست يک آدم بى سواد و دزد معروف بگذارد و رژيمى را که خود بنياد هشته بود و از هر لحاظ بر حکومت داره ئى حبيب اﷲ رجحان داشت، بادست خود سرنگون بسازد و تمام زحمات و اميدهاى روشنفکران را براى تحولات و دگرگونى هاى اجتماعى بر باد بدهد؟
غلام صدیق خان چرخی نیز داماد محمودطرزی وباجهً شاه امان الله و تقریباً در سلطنت شریک پنداشته میشد،و بلند ترین مقام دولتی یعنی وزارت خارجه را دراختیار داشت، بالاترازین چه میخواست ؟ آیاآرزوی صدراعظمی داشت؟ در دوران حاکمیت مشروطه خواهان ازغلام صدیق خان کدام کار مهمی سرنزده بود که خود را مستحق مقام بالاتری بداند، پس چرا با محمد ولیخان همدست شده بود ونظام مترقی وتحول طلب وتجددگرای امانی را تخریب میکرد؟آیا این به معنی جنون خودخواهی وقدرت طلبی بیش از استحقاق نبود؟
شاید درحق رجالی که درسرنگونی شاه امان الله دست داشتند ودرعین حال از مقرب ترین دوستان ووابستگان شاه نیز بودند، این بیت شاعر خوبتر صدق کند که گفته است:

شيـــشه نزديک تر از سنگ نــدارد خويشى
هرشکستى که بهرکس برسد ازخويش است

پایان
مآخذ اين نوشته :
١ -حبيبى ، جنبش مشروطيت در افغانستان، ١٣٦٣، کابل،ص ١٤١
٢ - فضل غنى مجددى، افغانستان در عهد اعليحضرت امان اﷲ خان، ١٩٩٧، امريکا، ص ٢٢٢ -٢٢٤
٣- غبار، افغانستان در مسيرتاريخ، ج ١، ص ٨٠٢- ٨٠٤
٤ -فضل غنى مجددى ،همان، ص ٢٢٩
٥ -حبيبى ،جنبش مشروطيت ص١٢٣،
٦ - سيستانى و ديگران ، بررسى اوضاع سياسى و اجتماعى افغانستان از ١٩١١ تا ١٩١٩، ١٩٨٩، ص ٢١- ٢٢
٧ -غبار،افغانستان در مسیرتاریخ، ج١، ص ٨١٥
٨ - فضل غنى مجددى،همان، ص ٢٢٩
٩ - فضل غنى مجددى ، ص ٢٦٧
١٠- فضل غنى مجددى ، ص ٢٧٤
١١ - فضل غنى مجددى ، ص ٢٦٦
١٢- فضل غنى مجددى ، ص ٢٦٧
١٣ - فضل غنى مجددی، ص ٢٦٧
١٤ - ريه تالى استيوارت، آتش در افغانستان، ترجمه يارمحمدکوهسارکابلى،چاپ پشاور٢٠٠٠، ص ١٦١
١٥ - همان ، ص ٧٧
١٦_ داکترحسن کاکر، ،دپاچا امان الله واکمنی ته یوه نوی کتنه ، ١٣٨٤ص154
١٧_کاکر،دپاچا امان الله واکمنی ته یوه نوی کتنه ، ١٣٨٤،ص 96، منشی علی احمد، سقوط امان الله، ص25
١٨_غبار، افغانستان درمسیرتاریخ، ٨١٨
١٩_کاکر، همان اثرص 98،منشی علی احمد،ص26
٢٠_کاکر، همان،ص98
٢١_کاکر، همان،ص99، فیض محمد،کابل تحت محاصره، ص 52
٢٢_کاکر، همان،ص124، منشی علی احمد، سقوط امان الله ص10
٢٣_کاکر، همان، ض 125،فیض محمد، کابل تحت محاصره، ص25
٢٤_غبار، ص٨١٤
٢٥_کاکر،همان، ص136_137 ،منشی علی احمد،ص23
٢٦_کاکر،همان، ص107_108، فیض محمدکاتب، ص38
٢٧_فیض محمدکاتب ،نژادنامه افغان، چاپ ایران ،ص٤١
٢٨ - مهدى فرخ ، کرسى نشينان کابل ، ص ١١٣ -١١٦
٢٩ - همان ، ص ٧٨
٣٠ - آتش در افغانستان ، ص ٥٣
٣١ - غبار ، افغانستان در مسير تاريخ ، جلد دوم ، ص ٦٣
٣٢ - غبار ، ج ٢، ص ٦٢