د لوی، مهربان او بخښونکي خدای په نامه

احمدشاه ابدالی،مؤسس افغانستان معاصر (١٧٢٢-١٧٧٣)

شاولی بارکزی 25.08.2006 01:00
توبه خدایا، همه ره مارخورد، ماره بقۀ کور!
 
 دیروز٢١ اگست ٢٠٠٦در سایت آریائی مطلبی زیر نام«تاریخ برگذ شتهء ما چگونه قضاوت خواهدکرد، که تاریخ نویس ما خود مجعول تارخ باشـد؟» توجهم رابخودجلب کرد. عنوان به نظرم عجیب آمد، در اول فکر کردم منظور نویسنده اینست که: تاریخ برآینده ما چگونه قضاوت خواهد کرد اگر مورخ تاریخ را جعل کردباشد؟ اماوقتی دوباره برعنوان دقت کردم، دیدم نویسنده در بخش دوم عنوان میگوید:اگر« که تاریخ نویس ما خود مجعول تاریخ باشد؟» این مجعول از مصدر جعل می آید که بنابر فرهنگ معین یک معنایش تقلب ونوشتن سند ساختگی وچیزهای دیگر است ومجعول هم به معنی چیزساخته شده است. بدین حساب بخش دوم عنوان چنین معنی میدهد که اگر مورخ ما خود ساخته شده باشد،تاریخ برگذشتۀ ما چگونه قضاوت خواهد کرد؟ پس نوشته ایکه عنوانش غلط ونارسا ونامفهوم باشد، معلوم است که درمتنش چه گلهایی به آب داده خواهدبود ؟ راستی خوب گفته اند :«نجاری دبیزو کار ندی» میرزا قلم جدید ما دراین نوشتۀ بظاهر تحلیلی خویش اولاً میخواهد قضاوت تاریخ گذشته رابردوش نسل های آینده بگذارد ونسل حاضر را به عنوان سیل بین وناظر به هیچ بشمارد. وثانیاً میخواهدنمونۀ تحلیل خود از تاریخ افغانستان رابه رخ آقای محتاط بکشد که مردم مسایل تاریخی را این چنین به تحلیل میکشند، نه آنگونه که آقای محتاط تاریخ تحلیلی نوشته است!
 خلاصه در نوشتۀ میرزاقلم آریائی، بردوشخصیت نامدارافغان که نظیر آنها را تاریخ وطن ما تا کنون در میان دیگر اقوام وتبار ها نشان نداده است، بشدت بی حرمتی واسائۀ ادب صورت گرفته است ونویسنده بدون موجب عقدۀ چرکین تعصب قومی وتباری خود رادرآن نوشته تبارز داده است. این دوشخصیت کم نظیر افغان، یکی احمدشاه بابا است ودیگری مرحوم پوهاندعبدالحی حبیبی است که عمرش را در راه روشن ساخت تاریخ وهویت ملی افغانها به پایان برده است وبه اندازه وزن گوشت واستخوان این میرزا قلم، کتاب ومقاله ورساله نوشته است وآثار او در سطح منطقه کم نظیر است ، براو بی ادبانه وبیباکانه تاخته است. نویسنده مقاله هیچ سندی نشان نداده است که مرحوم پوهاند حبیبی آنرا جعل کرده باشد و این جعلیت وی از سوی کدام مرجع رسمی وعلمی برملا شده باشد،مگر این ستمگرای پرعقده با نقل یک پارچه شعر استاد مرحوم حبیبی که آنرا درسال ١٣١٧ شمسی در عنفوان جوانی خطاب به قوم پشتون سروده ودرجریده طلوع افغان درج نموده وگفته است:
 قـــــــوم من! ای توده والا نژاد
 وی نیاکان غیـورت مرد و راد
 با تـــــــودارم گفتگوی محرمی
 تا زاسرار حیات آگــــــاه شوی
 بشنو ای پشتون باصدق وصفا
 حافـــــــــــــظ کهسار قلب آسیا
 گربزرگی خـــواهی و آزاده گی
 یا چــــو اسلاف غیورت زندگی
 اولآ پشـــــــتو لسانت زنده ساز
 هم برین شالوده کاخت بر فراز
 تا توانی تکیه بر شمــــــشیرکن
 قصـــــر ملت رابرآن تعمیر کن

 نمیدانم مرحوم حبیبی دراین شعر چه گناه وچه خطایی را مرتکب شده است که سبب برآشفتگی وخشم جناب محتاط شده ودرکتاب تحلیلی افغانستان، آنرا به عنوان سند وبلگۀ جرم درج وبه رخ ملت پشتون میکشد؟ اولاً این شعر به تاریخ تحلیلی افغانستان چه ربطی دارد؟ وثانیاً اگر به حیات مرحوم حبیبی ربط داشته باشد، باید در بر رسی زندگنامه آن مرحومی مطرح میشد،نه درتاریخ بلند ادعایی چون تاریخ تحلیلی افغانستان. آیا توصیه به قوم خود آنهم برای آموختن وزنده نگهداشتن لسان مادری مگر گناه است ؟ آیا یادکردن ازسلحشوری و گذشته های تاریخی قوم خود جرم است؟ آیا مگر قوم حبیبی در نگداشتن وحفظ وطن وکهسار افغانستان از خودشجاعت وپایمردی نشان نداده اند ؟ آیا تبلیغ در جهت حفاظت وطن آبائی وفراموش نکردن لسان مادری ،کاربدی است وجرم تلقی میشود؟بدون شبهه هردو کار ازصفات نیک وقابل تائید برای نسل های حال وآیندۀ افغان است.آیا بدون شمشیر ومرادنگی واز خود گذری وطن حفاظت شده میتواند؟آیا اگر زور شمشیر مردم افغانستان نمی بود،ما صاحب کشور مستقلی در جهان میشدیم؟ وآیا بدون شمشیر موفق به تحصیل استقلال از کام اژدهای استعمار انگلیس وروس میگردیدیم؟ پس توصیه های مرحوم پوهاند حبیبی برای فرزندان کهسار افغانستان ارزشمند است وهنوز هم مانند آب حیات گواراست. همین اکنون برخی از افغانهای بیرون مرزی میگویند ومینویسند که کشورما از سوی نیروی های خارجی اشغال شده است، اگراین حرف درست باشد، پس دیده میشود که قوم وقبیل حبیبی ها برای طرد نیرویهای خارجی از وطن جان میدهند وبرضد اشغالگران خود را قربانی میکنند نه اقوام دیگر؟اقوام میرزاقلم با خفت وتوطئه برای گرفتن انعام چند دالر، خانه وکاشانه اقوام حبیبی را به عنوان پناگاه القاعده وطالبان به نیروهای امریکائی نشان میدهند وبخشش میگیرند تابرآن خانه ها ودهات حمله ببرند وآنرابمباردمان نمایند.اکنون خود بگویید کار کدام گروه قومی خاینانه وضد ملی است ؟
 توصیه های پوهاند حبیبی برای بیداری وآگاهی نسل های افغان، مثل ندای وجدان ارجمند وگرامی است. تومیرزائی و وامثال تو نمیتوانند به اندازه یک سر مو از بزرگی وعظمت پوهاند حبیبی بکاهند. او چون ستاره فروزانی برتارک تاریخ جامعۀ افغان میدرخشد وتا هنوز هیچ ستارۀ دیگری به درخشش او در آسمان تحقیقات تاریخی کشور به گونۀ حبیبی نه درخشیده است.
 این میرزا قلم که توانائی انتخاب عنوان یک مقاله تُنک مایه را ندارد، باسبکسری میخواهد درمقابل مرحوم پوهاند حبیبی،قد علم کند وبرکارکردهای اوانگشت بگذارد واین بدان ضرب المثل معروف کابلیان شیرین کلام میماند که میگویند: خدایا توبه، همه ره مارخورد، ما ره بقۀ کور؟!
 میرزاقلم آریائی، که معلوم نیست تا کدام صنف مکتب درس خوانده ودر چی رشته ای سند بدست دارد،به حال آقای محتاط بسیارتاسف میخورد که چرا نتوانسته تاریخ تحلیلی همه جانبه ای بنویسد ومیگوید:«جناب عبدالحمید محتاط خیلیها تلاش به خرج داده اند تا گوشه ای از تاریخ تحلیلی کشورمانرا بیان بدارند، ولی با کمال تآسف از کار کرد خوب وخراب شاهان گذشته، کدام تحلیل بجا ومناسب نکرده اند وهمش را پیرامون قبیله وخصایل گوناگون آنها چربیده(یعنی چه؟) اند . اگر ما بخواهیم دوره حکومت داری احمد خان ابدالی را مورد تحلیل قرار دهیم واگرمانند جناب مرحوم حبیبی منظورمان جعل تاریخ نباشد، بلکه بیان حقیقت راستین باشد، چگونه ارزیابی خواهیم کرد؟ خوب دولت سرتاسری در منطقه ایجاد گردید ودر میان قبایل مختلف روی کدام علت بود که از قبیله ابدالیهای که کوچکتر از همه بود شخصی بنام احمد خان سابق یکی از شخصیتهای نظامی نادر افشاربه حیث شخص اول کشور توسط سران قبایل بزرگتر ازقبیله آن تاج گذاری میشود؟ »
 با توجه به ادبیات میرزاقلم جدید،معلوم میشود که عقدۀ حقارت چنان روح وروانش رامی فشارمیدهد که ، نمیتواند اسم مؤسس افغانستان معاصر را همانطور که درتاریخهای جهان وتاریخ های منطقه وکشور ماثبت است، بدرستی احمدشاه ابدالی یا احمدشاه درانی بنویسد، بلکه برای کم زدن وی، اسم او را احمدخان ابدالی مینویسد. وسپس در جستجوی علت برگزیدن او برمی آید وچون سندی ندارد تا بگوید که دست انگلیسها درپشت سر انتخاب او درکار بوده است، به قوم وقبیلۀ او که گویا«کوچکتر» از سایر قبایل مسکون درقندهار بوده، اشاره میکند.وبدینگونه میخواهد به جناب محتاط افاده بفروشد که مردم تاریخ تحلیلی را این چنین مینویسند!!
 میرزاقلم(میرزائی) سپس به لشکرکشی های احمدخان(نه احمدشاه) اشاره میکند ومیگوید:« واین شخص روی کدام علت بود که به کشور همسایه بر ناحق لشکر کشی میکند وبه مقدسات آنها هم رحم نکرده همه را میشکناند....» فکر میکنم میرزا قلم، احمدشاه بابا را با سلطان محمود غزنوی که به بت شکن معروف است، به اشتباه گرفته است. کی گفته است که احمدشاه برای تخریب مراکز مقدس هندوستان لشکرآراسته وبت های شان را شکسته است؟این را اگر به سلطان محمودنسبت میداد، خطا نگفته بود، اما در مورد احمدشاه چنین سندی درمیان نیست.هدف عمدۀ احمدشاه از لشکرکشی برهنداعاده سرزمینهایی بودکه در زمان شاهان سوری ولودی وغوری متعلق به شاهان افغان بودند ومالیات آن سرزمینها به افغانستان سرازیر میشد.
 میرزا قلم(میرزائی) باید بداند که کشورها، چون سمارق نیستند که خود بخود از زمین سربزنند وبعد روی آن نام بگذارند: روسیه، امریکا،هند، چین وجاپان وغیره. تمام کشورهای موجود جهان از همان آغاز با زور شمشیر وقربانی دادنها شکل گرفته ودر چارچوب مرزهای موجود قرارداده شده اند. تا پیش از قرن بیستم ما درجهان کشوری را سراغ نداریم که بدون خون ریزی ودادن قربانی بوجود آمده باشد و در نقشه جهان جای گرفته باشد.احمدشاه ابدالی نیز که خود هفت سال در رکاب نادرشاه افشار درجنگ های آذربائیجان وگرجستان وبخاراوغیره شمشیرزده بود ورموز لشکرکشی وکشور گشائی را از آن شاه ایران فراگرفته بود،بعد از مرگ نادرافشار، توانست از پراگندگی لشکر افغانی جلوگیری کند ودر قندهار سران اقوام افغانی را قانع بسازد تا دست به تاسیس یک دولت مستقل بزنند که منبعد زیر سلطه هیچ حاکم بیگانه ای بسر نبرند و خود حاکم برسرنوشت خویش باشند. منطق زمان حکم میکرد،که اقدام به چنین امری باید فتوای روحانیت مسلمان وتوافق سران اقوام وقبایل را باخود داشته باشد تا بعد بتوان دست به لشکرکشی زد.واحمدشاه ابدالی چنین مشروعیتی راکسب کرد وتمام سران اقوام وقبایلی که او را به پادشاهی برگزیده بودند، در کارلشکرکشی بخاطر توسعۀ حاکمیت افغانی او را همراهی میکردند.
 کوچکی یا بزرگی قوم وقبیله،هیچ نقشی دراستعداد فطری و ذاتی انسانها ندارد.وگیریم که قبیلۀ احمدشاه درانی از سایر اقوام قندهارکوچکتر بوده باشد، آیا به نظر میرزاقلم نباید احمدخان ابدالی(بعد احمدشاه) در یک امر مهم ملی سهم میگرفت ونباید از میان اقلیت های قومی کسی که شایستگی پیشبردیک امر سترگ ملی را داراست، به چنین مقامی برگزیده شود؟تاریخ ثابت ساخت که احمدشاه استحقاق پادشاهی افغانستان را به نحو شایسته وبایسته ای داشته است.
 بقول محقق واقعیت نویس افغان جناب سیستانی:«احمدشاه ابدالی تاج افتخار تاریخ افغانستان است. افغانها باوردارند که احمدشاه بابا، يکى ازشخصيت هاى بزرگ ونيکنام سياسى کشورماست ودرتاريخ افغانستان معاصر، مقام ارجمندى دارد. خدشه دار کردن حيثيت و شخصيت احمدشاه بابا در نظر مردم بمنزله خرد ساختن و بی عرضه کردن تاريخ افغانستان است. چه اين احمدشاه بابا بودکه برای ما هويت ملی و تاريخی و سياسی بخشيد، ورنه ملت ما در زير چکمه های استبداد شاهان و سلاطين بيگانۀ هند يا ايران و ماوراءالنهر، هويت ملی خود را از دست ميداد۰احمدشاه بابا، جز سعاد ت و سر بلندی و استقلال مردم افغانستان آرزوئی نداشت و با تحمل رنج سفرهای طولا نی و قبول خطرات گونه گون حياتی و حيثيتی، به عنوان يک رهبر و پيشوای فدا کار و شجاع افغان و فاتح ميدانهای نبرد های سرنوشت ساز، برای افغانها افتخار آفريد. و هر گز به وطن خود خيانت نکرد و هموطنان خود را خوار و حقير نشمرد.هرگز خود را بالاتر و بيشتراز هموطنان خود به حساب نگرفت. هرگز تن آسائی ننمود و به عيش ونوش نپرداخت. هرگز از کدام قدرت خارجی د ستور نگر فت و بر فرق ملت خود نکوفت. احمدشاه با آنکه تاج می گرفت و تاج می بخشيد، هر گز بر سر خود تاج ننهاد. بلکه مثل ساير هموطنان خود دستار می بست و با آنان بر زمين مفروش می نشست و به درد دل آنهاگوش فرا می داد وبداد مظلومان مير سيد. و مثل يک پدرمهربان باهموطنان خودبرخورد می کرد و ازهمين جهت مردم او را «بابا» ميگفتند.
 يقين داشته باشيدکه اگر احمدشاه بابا نمی بود، امروز افغانستانی نبود که در نقشه جهان جای را اشغال کند و فرزندانش به نامش افتخارنمايند و به همين دليل هيچ نويسنده ومؤرخ با انصافی نخواهد بود که افغانستان را ميراث گرانبهای احمدشاه بابا نشمارد و به استقلال و حاکميت ملی آن احترام ننمايد و ياد آن پادشاه مدبر افغان را گرامی ندارد.»(ظهور افغانستان معاصر،چاپ ١٣٨۵ایران، ص٣۵٦-٣۵٧)
 آقای سیستانی از قول محقق نامورانگيس ، الفنستون که از احمد شاه بابا به نیکوئی ياد کرده ميگويد :
 « برا ستى اگر شاهى درآسيا سزاوار احترام ملت خويش باشد، جز احمدشاه کس ديگرى نيست.» ( افغانان ،ترجمه آصف فکرت ،ص ٣٨١ ) این سخن ساده وگزافه هم نیست که یک محقق انگلیسی که با احمدشاه شاه بابا هیچگوند پیوند اتنیکی ودینی وحتی قاره ئی ندارد، برزبان می آورد. اودرجای دیگری مینویسد:« احمدشاه خرد مندانه ، اساس يک امپراتورى بزرگ را نهاد. هنگام در گذشت او متصرفاتش از غرب خراسان تا سر هند و از آمو تا درياى هند گسترش داشت و اين همه را يا با انعقاد پيمان بدست آورده بود ويا عملا"( بزور شمشير) تصرف کرده بود. » ( افغانان، ص ٤٩٦)
 نویسنده والا مقام دیگر افغان، انجنیر خلیل الله معروفی ضمن مقالتی مینویسد:«احمد شاه درانی، که میسزد «احمد شاه بابای کبیر» خوانده شود، از ویرانه های خراسان و از خشت و گِلِ آن سامان، دولتی و مملکتی را تأسیس و بناء کرد، که بنام «افغانستان» یاد میگردد. پس«بانی و مؤسس افغانستان» اعلیحضرت احمد شاه بابای کبیر است. از آن زمان تا کنون، این وطن مقدس و این نام بزرگوار و فاخر، پیوسته و بلا انقطاع در تلألؤ و پرتو افشانی بوده و هستی و موجودیتش را تندباد حوادث هم به خطر انداخته نتوانسته. حتی روسیۀ سیه روی با تجاوزِ وحشیانه و جنگ سفًاکانۀ خود نتوانست «افغانستان» را نابود بسازد و نام نامیش را از صفحۀ روزگار بردارد.» (سایت افغان جرمن آن لاین، دسمبر٢٠٠۵)
 پس احمد شاه بابا را بايد احترام گذاشت، و از او بخاطر خدمات مهم سياسی اش سپاس گزار بود و به فرزندان وطن درس سپاسگزاری از مردان بزرگ و شخصيت های ملی را آموخت، نه اینکه مثل میرزاقلم اریائی دهن به یاوه سرائی باز نمود. پایان
 
سرپاڼه