د لوی، مهربان او بخښونکي خدای په نامه

رويارويي با سنت گرايي قبيله اي!

شفق خاشرودي 04.01.2007 01:00
ازنوشته شفق خاشرودي
 نبرد کهنه و نو در روزگار کنوني پديده تازه و جديدي نيست، اين نبرد از دوران سلطنت امير شير علي خان آغاز گرديده و در سال ۱۹۱۹م وارد مرحلۀ جديدي در تاريخ افغانستان شده و بار اول سلطنت امان الله خان با آن رقم خورده است. پس از آن که امان الله خان و يارانش در رويارويي با سنت ها و نمايندگان قبيله سالاري و ارتجاع به شکست مواجه شد، اول حبيب الله کلکاني، معروف به بچۀ سقأ، بعداً نادر خان قدرت را در دست گرفتند
 دورۀ دوم مدرنيسم سرخ به رهبري حزب دموکراتيک خلق به شگوفه نشست. نخستين قربانيان مدرنيسم سرخ عبارت بودند از شخصيت هاي ملي، نوانديشان، روحانيون، دانشجويان، مردم عادي از اقشار مختلف و روشنفکران آزاديخواه، به تعداد ۱۲ هزار زنداني سياسي به هدايت سروري رئيس امنيت رژيم در پوليگون پلچرخي يا تيرباران گرديدند و يا زنده به گور شدند. با مداخلۀ ارتش سرخ شوروي، افغانستان تحت اشغال نظامي قرار گرفت و کارمل و رفقا! بر اريکۀ قدرت تکيه زدند و جناح خلق را از قدرت برکنار نمودند. در دوران کارمل بيش از ۱۷ هزار روستا توسط ارتش سرخ شوروي بمباران شده و تخريب گرديد و بيش از صد ها هزار نفر در طي ده سال توسط پرچمي ها، اين شيفته گان قدرت به قتل رسيدند. پرچمي ها، به عنوان گشتاپوي شوروي با بکار گيري آخرين نوع روش شکنجه و قتل عام، مردم بينوا و اسير افغانستان را در زير آزار و اذيت ضد انساني قرار دادند. پرچمي ها خط ننگين ديورند را به رسميت شناختند و معاهدات در زمينه صلح با پاکستان را، که شواردنادزه وزير خارجه شوروي سابق در جينوا حاضر بود، بين عبدالوکيل ، وزير خارجه نجيب و وزارت خارجه پاکستان نشاني شد. ولي کمونيست هاي پرچمي بسيار زيرکانه شوونيسم ملي را زير عنوان فدراليسم و خود مختاري اقوام دامن زدند، آن ها حتي پا را از گليم خويش فرا تر نهاده و ولايات شمال افغانستان، از جمله مزارشريف را به حيث پايتخت آينده افغانستان براي مقاصد شوم شان که هم سرحد تاجيکستان است تعيين کرده و آقاي نجيب الله مسير، معاون صدراعظم را در آن ولايت جابجا نمودند. رشد شوونيسم و قوم سالاري با حمايت مادي و معنوي روسيه و پاکستان، و بعد ها ايران و هند در افغانستان سير صعودي را مي پيمايد. نجيب احمدزي که کودتاي تني را به شکست مواجه ساخته بود، ميانه اش با گروه مسلح پنجشير که تشکيلات نظامي شوراي نظار را بوجود آورده بود، بهبود بخشيد. مسعود هم از کشور هاي مانند فرانسه و انگلستان مهمات نظامي و پول دريافت مي کرد و هم از جانب روسيه مواد، خوار و بار، نفت، ابزار و وسايل جمعي دريافت مي کرد که به طور نمونه معاهده بين اداره جاسوسي شوروي سابق و شخص احمد شاه مسعود را در ذيل مي آوريم:
 
 قرارداد مخفي احمد شاه مسعود با قواي اشغالي شوروي مسوده پروتوکول پيرامون شرايط مناسبات باهمي بين زعامت قواي شوروي مقيم افغانستان و قواي مسلح مخالف، مقيم پنجشير:
 
 در مورد شرايط روابط دو جانبه بين رهبري قواي اشغالي شوروي در افغانستان و مخالفان مسلح پنجشير با نيات نيک و به آرزوي تحکيم صلح در افغانستان، طرفين عاقدين با پذيرش وجايب ذيل اين معاهده را امضا مي نمايند.
 
 ۱- گروه مسلح پنجشير کليه عمليات نظامي خودرا در سالنگ جنوبي و مناطق همجوار متصل شاهراه کابل – حيرتان به شمول استعمال هر گونه اسلحه در مناطقي که به دست قواي مسلح پنجشير قرار دارد، عليه مواضع قواي شوروي، قواي افغاني، محافظين سرحدي (HGB) څارندوي متوقف سازد.
 ۲- گروه مسلح پنجشير مسئووليت حفظ خطوط مخابراتي بين تاجيکان و چاگاني را به دوش گرفته و مانع حمله، قطاع الطريقي و ساير اعمال خصمانه عليه قواي شوروي و افغاني گردد.
 ۳- طرف شوروي طبق موافقه دو جانبه مسئووليت تهيه و تدارکات ضروريات فوري و ساير مواد مورد احتياج را براي تقويه و نگهداري پنجشير و ساير مناطق متعلقه بر حسب وقت تعيين شده به دوش مي گيرد.
 ۴- به ساير گروه ها و دسته جات مسلح اجازه داده نخواهد شد تا درمناطق مربوطه داخل شده و عليه قواي شوروي و قواي افغاني دست به حملات تروريستي و تخريبي زده و پايپ لاين را منهدم نمايند.
 ۵- تبادله معلومات و مساعي مشترک در جهت پيدا کردن اتباع شوروي و افغاني که در منطقه مورد بحث مفقود شده اند صورت خواهد گرفت.
 ۶- در صورت خلق و اوج تشنج مشاوره لازم در مورد اجتناب عمليات جنگي و برقراري صلح در منطقه مورد نظر بين دو جانب به عمل خواهد آمد.
 ۷- ساحه اين پروتوکول در سرتاسر قلمرو سي کيلومتري در هر دو سمت خطوط مواصلت بين تاجيکان، چاگاني امتداد و اعتبار خواهد داشت. در ماوراي اين قلمرو قواي شوروي و قواي مسلح پنجشير حق دارند تا عملياتي به منظور امحاء گروه ها و قطعات مسلح مربوط به تنظيم هاي ديگر که عمليات نظامي را عليه هر دو جانب متعاقدين متوقف نساخته است انجام مي دهند.
 ۸- پروتوکول حاضر از لحظه امضا و صحه گذاشتن آن مرعي الاجرا مي شود.
 * منبع معلومات: عمليات در افغانستان، دسامبر ۱۹۹۸م (اين سند به وسيلۀ جنرال گروموف، جنرال تني و احمد شاه مسعود امضا گرديد.) (سباون ۱۷۷-۲۱۴)
 ديده مي شود که در سطح داخلي ملاحظات خاص شوونيسم تازه پاي ملي آنچه با تعصبات فرقه اي و قبيله اي و در سطح جهاني يک بينش استعماري جديد که سعي مي ورزد خودرا با ايدۀ شوونيسم هماهنگ سازد، به مشاهده مي رسد. وقتي پرزيدنت کارتر در ايالات متحده قدرت را از آن خود کرد، زبيگينو برژينسکي مشاور امنيت داخلي کارتر، افغانستان آزاد و غير وابسته را با جنرال ضياالحق، رهبر سابق پاکستان مورد معامله قرار داد و مخصوصا کيسنجر در نوشته ها و صحبت هايش سيماي افغانستان را به حيث کشور بي صاحب مسما کرده بود.
 
 مطابق دکتورين برژينسکي- کارتر، افغانستان بايد از ساحۀ نفود روسيه خارج شده و جزئي از صوبۀ پنجم پاکستان به شمار آيد. امريکا تعهد سپرد که پاکستان اداره جهاد و آوارگان افغانستان را بر عهده گرفته و عربستان سعودي و کشور هاي نفت خيزعرب تمويل مالي آن را به دوش گرفتند.
 
 بر پايۀ اين دکتورين جديد، امريکا و پاکستان گروه مسلح پنجشير و سپس حزب اسلامي حکمتيار را عليه تجاوز شوروي زير پوشش قرار دادند تا به شدت بخشيدن جنگ هاي چريکي در مناطق تحت نفوذ حکومت نجيب و قواي شوروي عرصه را بر آنان تنگ تر سازد. در اواخر دهه هشتاد قواي شوروي در اثر تلاش و کوشش گرباچف، رهبر جديد شوروي از افغانستان خارج شد و حکومت نجيب به تنهايي با مخالفان از ترفند مصالحۀ ملي صحبت مي کرد و همپاي آن آتش جنگ را هم مشتعل نگه مي داشت. در آغاز دهه نود حکومت نجيب از هم متلاشي شد. رهبري شاخۀ پرچم بر سر قدرت دچار دو دستگي شده طرفداران کارمل و چهره هاي وابسته به شوروي سابق ، مطابق صلاحديد روسيه جديد اردو را متلاشي کرده قدرت را به شوراي نظار تسليم نمودند. شوراي نظار که همه کارۀ آن احمد شاه مسعود بود حتي شخص ميانه رو و محافظه کاري چون جناب صبغت الله مجددي را، که ممثل اولين دولت به اصطلاح اسلامي بود تحمل نکرده و بار ها قصد ترور و از بين بردن اورا نمود تا اينکه با توطيه و نيرنگ، با داير کردن شوراي اهل حل و عقد، رباني را به کرسي رياست جمهوري نشاندند.
 
 جنگ داخلي آغاز شد؛ رباني، سياف، محسني، احمد شاه مسعود، گلبدين و تروريست هاي عرب با اسلحۀ به جا مانده از ارتش متلاشي شدۀ افغانستان شهر هاي بزرگ کشور را با خاک يک سان کردند. جنرال حميد گل پاکستاني، به عنوان مشاور وزارت دفاع ملي که احمد شاه مسعود در راس آن قرار داشت، به کابل دعوت شد. رباني تشکيلات دولتي را چنان دست کاري کرد که نظير آن در هيچ کشور ويران ديگر ديده نشده است. زيرا شيرازۀ وحدت ملي کاملاً از هم گسيخته شده و نوعي ملوک الطوايفي در داخل افغانستان به مشاهده مي رسيد. افغانستان به مناطق تحت نفوذ احزاب اسلامي تبديل شده بود. اقشار زحمتکش و شخصيت هاي ملي و روشنفکران آزاديخواه در توفان حوادث مانند خس و خاشاک از افغانستان روفته شده و در غرب کابل يک بار ديگر پاک سازي نژادي و جينوسايد مردم هزاره که مستقيماً توسط شوراي نظار، به رهبري رباني، مسعود و سياف و محسني و اعراب وهابي صورت گرفت، تنها در يک روز چندين هزار نفر از مردم بيگناه هزاره، از مرد و زن قتل عام شدند.
 
 دارايي بانک ها توسط گماشتگان رباني به غارت رفت. مطابق يک احصاييه دقيق، رباني در طي شش سال حکومت پوشالي اش بيش از ۱۲ هزار ميليارد پول بي پشتوانه افغاني نشر کرده است که از اين رهگذر بزرگترين صدمه را به اقتصاد ملي کشور وارد کرده است.
 
 با گسترش جنگ داخلي طبقه جديد ديگري که در سايه ها قابو مي داد توسط پاکستان، عربستان سعودي و حمايت امريکايي ها پا به ميدان نهاد. اين طبقه جديد، لومپن هاي پا برهنه طالب از قندهار بود که تعدادي از عرب هاي تروريست و پاکستاني هاي تجاوزگر را با خود گرد آورده به رهبري ملا محمد عمر آخوند شيپور تحجر و عقب گرايي را به صدا در آوردند. بازگشت به عصر سنگ و تعميق سياهي بر دهات و روستا هاي افغانستان سايه گسترد. گروه مسلح پنجشير کابل را ترک گفته و در مغاره هاي پنجشير پنهان شدند. جنگ داخلي در عرصۀ جديد با يک چرخش جديد که آخرين سلاح دست داشته پاکستان و سعودي ها بود در آسمان بي ابر افغانستان مانند رعد وبرق به صدا درآمد. مردم شريف و فقير افغانستان را وحشت و ارعاب روزافزون نمايندگان جاهليت نوين تهديد به مرگ و نابودي مي کرد. ولي جنگ عليه طالبان و کرنيل هاي ISI پاکستان ادامه يافت. کابل ديگر با خاک يکسان شده بود.
 
 طالب در اوج قدرت بود. بازار هاي لندن و نيويارک از قاچاق هيرويين و ترياک افغانستان مشبوع شده بود. روزنامه گاردين در سال ۱۹۹۶م يک احصاييه باور نکردني را از عوايد قاچاق هيرويين و ترياک افغانستان که نصيب ملا محمد عمر آخوند و ISI پاکستان شده بود، چندين ميليارد دالر گزارش داده بود. اين پول ها به اضافه مساعدت هاي مالي و تسليحاتي ثروتمندان و کشور هاي متمول عرب بود که براي بن لادن و طالبان سرازير شده بود. گفته مي شود که در همان سال هاي دوم قدرت رباني، احمد شاه مسعود، سياف و حکمتيار که صدراعظم رباني بود به توافق رسيدند تا اسامه بن لادن و شش صد تن هوادارانش را که بعداً القاعده از آب درآمدند، از سودان به افغانستان دعوت نمايند و براي اسامه بن لادن و همراهانش پناهندگي در افغانستان را اعطا نمودند و پاسپورت تابعيت افغانستان را در اختيار آنان قرار دادند. احمد شاه احمدزي که وزير داخله رباني بود در جريان اين عمليات قرار داشت. اسامه و همراهانش بيش از شش ماه را در خانۀ حاجي عبدالقدير، از طرفداران جمعيت در جلال آباد به سر برد و سپس به قندهار به رفت و آمد پرداخته و با ملا محمد عمر به مشارکت آغاز نمود.
 
 تا اينکه ۱۱ سپتامبر۲۰۰۱م در امريکا بوقوع پيوست. تصادم چند بال هواپيماي غول پيکر مسافربري به عمارات بلند منزل مرکز تجارت جهاني در نيويارک و پنتاگون، مقر وزارت دفاع امريکا تمام جهانيان، از جمله امريکاي قدرتمند را تکان داد و دکتورين کارتر- برژينسکي که در دهۀ هشتاد آغاز شده بود و افغانستان را به عنوان صوبۀ پنجم پاکستان تثبيت نموده بود با ۱۱ سپتامبر پايان يافت. مرحله جديدي در تاريخ مبارزات مردم افغانستان پديدار شد، مدرنيسم و جهاني شدن به افغانستان مژدۀ ورود داد.
 
 پيامد ۱۱ سپتامبر ۲۰۰۱ براي افغانستان، نسشت جهاني بن در مورد افغانستان و بررسي اوضاع و سياست هاي منطقه و مسايل بغرنج و پيچيدۀ ملي و بين المللي بود که در مرکز آن تمام توجهات به سوي افغانستان معطوف شده بود تا راه بيرون رفت از اعماق مباحث داغ و جنجالي پيدا گردد.
 
 فرايند نشست \"بن\"، که پنچ سال قبل در آلمان صورت گرفت قانون اساسي، انتخاب رئيس جمهور و انتخاب اعضاي پارلمان و تثبيت ثبات و مبارزه براي صلح و آزادي و برابري در افغانستان بود. انتخاب کرزي به حيث رئيس دولت آينده افغانستان که در اثر آراي نمايندگان مستقيم احزاب جهادي که به نام افغانستان شکل يافته بود، گرچه در يک سطح نابرابر انعکاس يافت، بعد ها ثابت شد که انتخاب کرزي انتخاب کاملاً به جا و درست بوده است. آغاز دورۀ حکومت کرزي که آغاز دموکراسي و بازسازي افغانستان بود، مرحله سوم مدرنيسم به رهبري ائتلاف جهاني، که بيشترين مصارف آن را ايالات متحده مي پردازد، به شمار مي رود.
 
 فرهنگ قبيله اي و سنت هاي قومي که از صد ها سال بدين سو متراکم شده عقب گرايي و تاريک انديشي، زن ستيزي و مرده گرايي، که نهاد هاي اصلي قبيله به شمار مي روند، با پوشش هاي مذهبي به نبرد و تصادم عليه پديده هاي مدرن پرداخته و اين عمل را براي قبيله امتياز بزرگ به شمار مي آورد. هم اکنون از مرز هاي شرقي و جنوب کشور براي دگرگون ساختن روند ترقي و پيشرفت و بازسازي، نيرو هاي کور طالب به رهبري آي. اس آي پاکستان در اعماق افغانستان سرازير شده اند و گاهي هم آوازي و سم پاشي هاي زيرکانه اپوزيسون شوراي نظار! و شرکا در راس آن قرار دارند، با اظهار مخالفت و ضديت روي انحصار قدرت، با آن که در دسترخوان کرزي شريک و هم کاسه مي باشند، آب به آسياب دشمن ريخته و کار صوبه پنجم را که قواي بين المللي ائتلاف، به رهبري ناتو آن را مختل ساخته است با استعمار پاکستان هم سويي نشان مي دهند.
 
 آقاي کرزي با محکم گرفتن قانون اساسي، اسلام و وحدت ملي وقتي به ريفورم اداري که از دوران ديره دوني ها به چپاولگران خلق و پرچم به ميراث رسيده بود و سپس با خرابکاري هاي روزافزون رباني به عنوان لکه ننگ بر پيشاني تاريخ معاصر افغانستان به ارث رسيده است، به نبرد پرداخت، داد و فرياد اين گروه انحصار طلب همه جا را پر ساخته است.
 
 يکي از اساسي ترين ريفورم ها که در سياست هاي کرزي اولويت دارد، اصلاحات اداري و تشکيلاتي وزارت خانه ها، مخصوصاً وزارت خارجه است. هنوز چند ماهي از برکناري وزير سابق نمي گذرد که جار و جنجال و تفرقه افگني، کرزي ستيزي، بم افگني و ترور علني مردم در کوچه و بازار و شاهراه هاي مزدحم توسط شوراي نظار زيرکانه کار گرفته شده است.
 
 مخالفت با حکومت کرزي، مخالفت با دموکراسي و مدرنيزه ساختن افغانستان و همکاري با پاکستان مي باشد. تصميم دکتر سپنتا وزير خارجه افغانستان که با بينش بزرگ انساني از اصل تساوي حقوق و برخورد نابرابر با اقوام با هم برادر افغانستان صحبت مي کند مانند تبر بر ريشه انحصار طلبان فرود آمده و داد و فرياد اين مزدوران ارتجاع منطقه در سراسر اروپا و کشور هاي که هيئات نمايندگي افغانستان در آنجا ها پذيرفته شده، بلند شده و بيشرمانه به تکذيب و سبوتاژ کرزي و دکتر سپنتا مي پردازند.
 
 محمود طرزي، اولين وزير امور خارجه افغانستان که با توطيۀ محمد ولي دروازي، معين السطنه و نادر خان سپهسالار از وزارت مستعفي شد بيشک يکي از لايق ترين وزراي خارجه افغانستان محسوب مي شود، ولي دادفر سپنتا با علم و دانشي که دارد، مي تواند يکي از بهترين وزراي خارجۀ قرن بيست و يکم افغانستان محسوب شود. بگذار بگويم به کوري چشم دشمنان افغانستان. دادفر سپنتا اولين وزيري است که در افغانستان با شفافيت اعلام مي نمايد که تبعيض و بي عدالتي در کليه ادارات افغانستان، از جمله وزارت خارجه بيداد مي کند و پست هاي کليدي توسط يک قوم خاص اشغال شده و بايد براي ديگر اقوام کشور سهم مساوي و شايسته قايل شد.
 
 دسيسه اي که اينجا و آنجا عده اي به بهانۀ آن قلم فرسايي مي کنند، دسيسۀ شايسته سالاري است. زير نام شايسته سالاري بايد هرچه ناسيونال شوونيست شوراي نظار سراغ مي شود در بخش هاي کليدي به کار گماشته شود، و بدين سان آپارتايد حاکم عليه اقوام ديگر به کار برده شود. آيا اين عدالت است يا اينکه بر لوح محفوظ تنها نوشته شده است که قدرت براي وابستگان شوراي نظار شايسته است! آيا شايسته سالاري شوراي نظار اين است که با کنار نهادن وسايل دريوري و از سر نهادن پکول و بستن نکتايي مي شود شايسته و آنگهي ديگران حتي با داشتن علم و دانش محروم از اين امتياز؟ شما هموطنان گرامي کافي است به آمار و ارقام وزارت خانه ها نگاهي بيندازيد و آنگاه متوجه خواهيد شد که چگونه شوراي نظار در سال هاي شور و شر از اصل شايسته سالاري استفاده بهينه نموده است!!!
 
 دادفر سپنتا که فرزند برحق مردم افغانستان است با شايستگي تمام حقايق را آن طوري که هست، انعکاس داده است. با اينکه خودش جزء مليت تاجيک است ولي هيچگونه امتياز اضافي براي تاجيک ها قايل نشده است. او معتقد است تمام انسان ها داراي حقوق مساوي اند و امتيازات اين کشور نيز بايد مساويانه تقسيم گردد.
 
 کجاي اين نظر نادرست است؟ تاريخ عليه نفرت کور ملي و گروه هايي که اين نفرت را در سطح ناسيونال شوونيسم دامن مي زنند به ديده شک و ترديد نگريسته و آينده تاريکي براي آنان پيش بيني مي کند. ناسيونال شوونيست ها براي مناطق نفوذي بيشتر و گسترش حيطه سلطه و اقتدار شان به اسلحۀ کهنه و زنگ زدۀ شايسته سالاري متوسل شده اند. اي کاش شايسته اي در ميان اين سکتاريست هاي بي ايمان پيدا مي شد. اينان حتي مليت با فرهنگ و آزادۀ تاجيک را نيز در گروگان آزمندي هاي مفرط سکتاريستي خود گرفته اند. هر کس عضو اين باند باشد خوب است و شايسته و هر کس، به سان دکتر سپنتا جدا از اين باند حرکت نمايد، حتي مليت تاجيکي آن نيز بايد مورد ترديد واقع گردد. اين است آن نوع خاصي از شايسته سالاري شوراي نظار!
 
 دسته جات کور قرباني ايديالوژي فاشيسم همواره از نظر رواني اين روحيه را کسب مي کنند که آدم کشي آن ها در خدمت \"امر خوبي\" قرار دارد. آن ها به پاس نابينايي فاشيستي دست شان در قتل عام گسترده باز است.
 
 سوسيال شوونيسم در پي آن است که اختلاف خلق کند، نفاق ايجاد نمايد. نقش وي خرابکارانه و در دشمني با انسان ها است. وي مرتب از حقوق بشر دم مي زند ولي حقوق بشر وي جهان شمول نيست، حقوقي است که پيوسته بايد برازندۀ پيکر زشت ناسيونال شوونيست خودش باشد. در حقيقت حقوق بشر آنان با آموزش از آموزگاران سوسيال امپرياليسم و وهابيسم براي وي يک ابزار مبارزۀ سياسي براي تحقق نيات شومي است که کشتار قومي و جنگ را توجيه مي نمايد. ناسيونال شوونيست ها براي پيشبرد مقاصد شوم خويش به هر وسيله اي متشبث مي شوند. در اين راه از سوء استفاده از حقوق بشر نيز نمي گذرند و از هر کسي و ناکسي کمک مي طلبند. اين بي پرنسيبي و خيانت و وحشي گري را با رنگ ارزش هاي ملي مي پوشانند. چشمش به خزانۀ مالي امريکا و کشور هاي ائتلاف بين المللي دوخته شده است تا چگونه از NGO ها و بانک هاي امريکايي از ميليارد ها دالري که براي افغانستان اختصاص يافته است چيزي نصيبش شود.
 
 دکتر سپنتا، وزير خارجه افغانستان با صراحت اظهار مي دارد: \"در افغانستان امروز دو تمايل انترناسيوناليستي علمبردار ناسيوناليزم تبارگرا شده اند. کمونيستان افغاني که فکر مي کنند با کشتار و جشن تولد گرفتن ها براي ذليل ترين و پسمانده ترين کودتاچيان مي شود، تاريخ را مسير ديگري داد و آناني که دموکراسي را کفر و ميهن دوستي را بدتر از آن تلقي مي کردند بر اين عقيده بودند که از ساکنان اندونيزيايي تا کرانه هاي بحر اتلس همه داراي يک هويت سياسي و اجتماعي واحد هستند و بايد کليه موانع را در جهت رسيدن اينان به آگاهي هويتي شان از ميان برداشت. گوهر اصلي هر دوي اين ايديالوژي باور به قهر و داشتن يک رسالت فرا اجتماعي بود. يکي به تبليغ اين توهم مي پرداخت که داراي رسالت تاريخي است و به دستور تاريخ عمل مي کند و آن ديگري خودرا نماينده خدا در روي زمين مي داند و بر اين عقيده بود که او امير و خليفه است تا به سان شباني گله هاي ناآگاه را به سوي راه راست هدايت کند. با شکست هر دوي اين ايديالوژي، بحران مشروعيت بر اين باور ها غلبه کرد. در جستجوي کشف يک ايديالوژي که بتواند هم هستي شخصي اينان را از خطر نجات دهد و هم توجيهي براي موجوديت سياسي شان عرضه کند. همه به ايديالوژي ناسيوناليسم تباري پناه بردند.\"
 
 در رابطه با قرارداد ننگيني که احمد شاه مسعود با شوروي ها به امضا رساند، گروموف آخرين قوماندان اردوي اتحادشوروي در افغانستان در کتاب \"ارتش سرخ در افغانستان\" مي نويسد: \"تلاش هاي مرکز اطلاعاتي سپاه چهلم دستاورد هاي معيني به همراه داشتند. در سال ۱۹۸۲ ما توانستيم به مهم ترين هدف خود نايل گرديم، ما توانستيم با احمد شاه مسعود تماس هاي بس پايدار بر پا کنيم که تا پاي خروج نيرو هاي شوروي از افغانستان تداوم يافتند. طي زمان حضور نظامي ما در افغانستان کار ما با موفقيت هاي متناوبي ادامه يافت. بويژه در سال ۱۹۸۲ نمايندگان سپاه چهلم و شخص احمد شاه مسعود موافقت نامه را به امضا رسانيدند که در آن مسعود تعهد سپرده بود به روي کاروان هاي نظامي ارتش شوروي در سالنگ جنوبي، جاييکه او فرمانرواي بي چون و چراي آن بود، آتش نگشايد. مسعود به اعضاي گروهش دستور داد تا از فعاليت شديد برضد نيرو هاي دولتي دست کشيده و مبارزۀ مسلحانه را در گام نخست برضد سازمان هاي مخالف جمعيت اسلامي افغانستان پيش ببرند. همه گفتگو ها با مسعود مستقيماً توسط فرماندهي نظامي شوروي انجام مي گرفت. مصالحه چندين ماه دوام يافت. بايد بگويم که مسعود به تعهدات خود به استثناي چند مورد پاي بند بود.۳
 
 به علاوه بروس ريچاردسن يکي از افغانستان شناسان امريکايي است که در کتاب سياست روسيه در ماوراي قفقاز و آسياي ميانه و افغانستان در مورد مسعود همکاري او با سازمان جاسوسي KGB اشاره کرده و در اين کتاب نکات و مطالب بسياري از همکاري و ارتباط مسعود با KGB و ارتش سرخ در افغانستان ديده مي شود، ولي مسعود اين جاسوس کهنه کار KGB در رد آن چيزي نگفته است. اين حرف ها و سخنان ريچارد ديسن امريکايي مي رساند که سخن هاي نامبرده به هيچوجه بي اساس و برهان قول نبوده است. (ر. ک. به نوشته اعظم سيستاني در بارۀ مسعود)
 
 ريچاردسن حتي با گرباچف، رهبر سابق اتحادشوروي مصاحبه انجام داده است و از او پرسيده است که آيا همکاري مسعود با استخبارات شوروي حقيقت دارد. گرباچف با صراحت اظهار داشته بود: \"بله، مسعود براي ما کار مي کرده است:\" به گفتۀ پروفيسر ريچاردسن، براي اثبات ادعاي خود، شاهدي چون گرباچف و گروموف را مي تواند در محکمه تاريخ حاضر کند. اما مسعود و دکتور عبدالله و ديگر هوادارانش براي ترديد چنين اتهامي چه کسي را به شهادت خواهند طلبيد؟ چنگيز پهلوان هم ديگر حاضر نيست به چنين بي آبرويي تاريخ دست به جعل و تقلاي باطل بزند.
 
 روزنامه واشنگتن پست در تاريخ ۲۲ و ۲۳ فبروري ۲۰۰۴ مطالب بسيار مهمي در ارتباط فعاليت هاي CIA در به دام انداختن و يا کشتن اسامه بن لادن توسط احمد شاه مسعود به نشر سپرد. نويسنده اين مقاله Steve Coll ژورناليست معروف امريکايي است که يک دسته مطالب فوق العاده با ارزشي در مورد افغانستان نگاشته است، وي مولف کتاب \" جنگ اشباح\"، تاريخ سري CIA، افغانستان بن لادن از تهاجم شوروي تا دهم سپتمبر۲۰۰۱ است. در اين کتاب در صفحه ۱۱۶ آمده است که احمد شاه مسعود، گلبدين حکمتيار، برهان الدين رباني و ديگران در زمان رياست جمهوري داود به پاکستان گريختند و مورد استقبال رهبران آن کشور قرار گرفتند. نصير الله بابر، رئيس وقت ISI يا سازمان جاسوسي نظامي پاکستان، احمد شاه مسعود را به پنجشير فرستاد تا عليه رژيم داود خان دست به خرابکاري بزند، اما بعد از ناکامي به پاکستان فرار نمود. در صفحه ۹۵ کتاب مذکور آمده است که چگونه احمدشاه مسعود ماهانه مبلغ دو صد هزار دالر، بدون اجازه ISI از سيا دريافت مي کرده است، در حالي که پاکستان پول کافي در اختيار مسعود قرار مي داد. در صفحه ۹۸ کتاب مذکور ذکر شده است که \"گري شرون\" نمايندۀ سيا در پاکستان به اضافه۵۰۰ هزار دالر، نهصد هزار دالر ديگر هم به احمد ضيا برادر احمد شاه مسعود در بدل خدمات جاسوسي وي داده بود، در حالي که ISI از آن هيچ اطلاعي نداشت. در صفحه ۱۲۴ نيز گفته مي شود که سازمان جاسوسي MI6 در اوايل دهه ۱۹۸۰ با احمد شاه مسعود داخل تماس شده و به وي پول و اسلحه و آلات مخابرات تحويل مي داد. مامورين جاسوسي انگليس عبدالله عبدالله را نيز زير آموزش قرار داده بودند تا براي احمد شاه مسعود و سازمان جاسوسي انگليس MI6 ترجماني نمايد. اداره اطلاعاتي دولتي ايران در همان شام کشتار هزاره ها در غرب کابل يک چک پنجاه و پنج مليون دالري را به رباني و مسعود جايزه دادند. آيا شوراي نظار و رهبران کنوني آن مي توانند بگويند که دادفر سپنتا در کدام مرکز جاسوسي عضويت داشته و از کدام مرکز جاسوسي ماهانه دوصد هزار دالر معاش مي گرفته است؟ آيا شوراي نظار مي تواند بگويد که آقاي دادفر سپنتا در کجا و چگونه در خدمت ISI قرار داشته است؟ دکتر سپنتا با تقوا و سربلندي و تواضع تمام در دشوار ترين شرايط تاريخي در خدمت افغانستان کمر همت بسته و در برابر هيچ يک از مراکز جاسوسي خارجي، افغانستان را به معاوضه نگرفته و با شرافت ملي بدون هيچ پاداشي آرزويي به جز خدمت به مردم افغانستان چيز ديگر ندارد.
 
 \"مسعود زيرکانه با چندين سرويس استخباراتي از قبيل آي اس آي پاکستان، سيا امريکا، کا. جي .بي شوروي و ام. آي.6 انگليس و سرويس اطلاعاتي ايران و سازمان اطلاعاتي فرانسه همکاري مخفي داشته است، اما در پيوند با سيا، در نظر داشت بن لادن را در بدل يک پاداش بزرگ (يعني طرد طالبان و قرار گرفتن خودش به جاي آنان) شکار کند ولي چون سيا در اين مورد به وي تعهد نمي داد، مسعود هم اطلاعات مغشوش به اختيار سيا قرار مي داد تا بالاخره مشتش نزد سيا باز و معلوم شد که او با گرفتن پول از CIA آن ها را فريب مي داده، به نظر مي رسد که سيا هم به جاي آن همه وقت کشي و مصرف گزاف دالر و خجالت زدگي، ضربه خودرا به طور غير مستقيم به مسعود با مطلع ساختن بن لادن توسط ISI وارد کرده باشد و عاقبت آن شد که دو تن از پيروان القاعده در لباس ژورناليست با نابود کردن خود، احمد شاه مسعود را نيز ار صحنۀ سياسي و نظامي افغانستان نابود کردند.\"
 
 مسعود به علاوۀ اينکه از مراکز جاسوسي خارجي پول مي گرفت، سنگ هاي قيمتي را از معادن پنجشير و بدخشان به غارت برده و در بازار هاي بين المللي به فروش رسانيده است، به طوري که معدن قيمتي لاجورد تا حدود ۵ر۶ کيلومتر در اعماق زمين امتداد يافته است. احياناً برحسب تصادف اگر آقاي دادفر سپنتا به چنين مراکزي دسترسي مي داشت و شمه اي از آن چه را که ديگران کرده و مي کنند، مي کرد، آيا امروز شوراي نظار چگونه بدان برخورد مي کرد؟ دادفر سپنتا هيچگاه سنگ فروش نبوده و هيچگاه هم ادعاي قهرماني مقاومت را نکرده است، در حالي که در همين دهه هشتاد دوش به دوش روشنفکران دگرانديش و آزاديخواه افغانستان در غرب، شب و روز عليه تجاوز شوروي در دفاع از پايمردي و استواري فرزندان شجاع و گمنام افغانستان قرار داشته است. او از سنگر علم و دانشگاه و از پشت تريبون هاي با اعتبار مردمي همواره در تبعيد از افتخارات مردم و مقاومت دليرمردان آن دفاع نموده است. دادفر سپنتا يک مسلمان با ايمان و صادق است نه وهابي سعودي است و نه پيرو ولايت فقيه. او به مقدسات و اعتقادات مردم احترام مي گذارد و به عدالت و برابري حقوقي همه مردمان اين مرز و بوم ايمان دارد. مردي با چنين تقوا و بزرگ منشي راهي به جز تأمين عدالت و گسترش آن نداشته و ندارد.