د لوی، مهربان او بخښونکي خدای په نامه

پاسخی به یک پشتون ستیز مجهول به نام (( علی یاور))

کاندیدای اکادمیسین سیستانی 29.03.2006 01:00
در شماره های٧٢٣ و٧٢٤ هفته نامۀ امید، توهین نامه ئی به نشر رسیده که آقای انجنیر خلیل الله معروفی درجواب آن زیرعنوان « درد در کجا و باد و بخارش در کجا؟» با ارائۀ ١٤ قرینه و دلیل ثابت ساخته که علی یاور، کسی نیست بجز گردانندۀ هفته نامه امید، و بنابرین به جواب توهین نامه گرداننده امید بطور مشروح پرداخته اند.
 اما تاآنجا دیده میشود، قسمت اول این توهین نامه متوجه من و قوم پشتون وافتخارات تاریخی شان است و بطور کلی شامل مسایل ذیل اند:
 ١_ یکی طولانی بودن مقالۀ « افغانستان، افغان و افغانستانی»،
 ٢_نشر آن در چند نشریه (به گفته او بی مضمون!) دیگر،
 ٣_ نقل قول های بی محتوا وخسته کننده درآن مقاله،
 ٤_ « اطلاق کلمه «افغانستان» برمحدوده کنونی کشور قبل از ١٨٠٧ سابقه نداشته است، ولی کسی به اصل سوال پاسخی نمیدهد.» (امید٧٢٣، ص ۵، ستون اول و دوم)
 ۵_ افغانستان متذکره درتاریخنامه هرات، جزئی از هرات و در گوشۀ شرقی نزدیک به شط هند و حدود سند واقع بوده، شاید همین پشتونستان کنونی بوده باشد.
 ٦_ از آقای سیستانی سوال میشود که بر روی کدام سند مینویسد که برای احمد شاه بنام پادشاه افغانستان دعا خوانده شد؟ و یا بهنگام انتخاب و جلوسش به نام پادشاه افغانستان خوانده شده است؟ و یا احمدشاه در برابر مردم سوگند و فاداری یاد کرده ؟ کدام مردم؟ »(همانجا، ستون سوم)
 ٧_ علی یاور، پیشگامی اقوام پشتون را، درتاسیس کشور مستقل افغانستان تائید نمیکند، بلکه مدعی است که اقوام پشتون در خیانت، وطنفروشی و سازش با انگلیس و روس و امریکا پیش گام اند، نه در وطن پرستی.
 ٨_ نویسنده مدعی است که افغانها هیچگاه برای نام و بقای افغانستان قربانی نداده اند و اگر قربانی داده باشند، نشان داده شود.
 به هر یک از این پرسشها پاسخ ارائه میشود تا جناب علی یاور اگر تا کنون ندانسته اند بدانند. و اما سوالات ١ و٢ و٣ را خیلی مختصرپاسخ میدهم تا برسیم به مسایل اساسی تر:
 * * *
 ١_علی یاور مینویسد: « مقاله یا مضمون آقای سیستانی نسبت طول و تفصیل و آمیختگی با نقل قولها از مضامین و مقالات دیکران که همه سر و تۀ یک کرباس و از یک جنس و قماش اند، از سطح مضمون یا مقاله فراتر میرود، بلکه حالت رساله را بخود گرفته که مطالب هموگون وهمجنس ولی بی محتوا و بیهوده و بی ارزش را در خود گرد آورده و جمع کرده است.»
 باید به پاسخ جناب «علی یاور» گفت که مقالات تاریخی که در صدد اثبات یک موضوع خاص است، نمیتواند دریک و یا دو صفحه ارائه شود، چنین امری ایجاب اسناد و شواهد کتبی و مدارک تاریخی را مینماید، بدون اسناد و مدارک تاریخی نمی توان مسئله ای را برکرسی حقانیت نشاند، از اینست که هر قدر یک نوشته با مدارک متعدد و شواهد مختلف تائید و تقویت گردد، به همان اندازه امکان خطا و جعل کاری دران کمتر است و نیز دقت نویسنده را درطرح و دلایل اثبات موضع نشان میدهد. نوشته های تحقیقی با نوشته های ژورنالیستیک و تبصره های سیاسی که معمولا ً فاقد اسناد و شواهد تاریخی اند، فرق میکند، و بنابرین انجام نوشته های تحقیقی از عهدۀ آدم های کم حوصله و وارخطا بیرون است و حتی خواندن آن نیز برای چنین اشخاص حوصله فرسا مینماید.
 و پاسخ علی یاور به من و آقای معروفی از جمله نوشته های ژورنالستیک است که سر و پایش معلوم نیست و از لحاظ طول وعرض نیز از تمام مقالات من و مقالات جناب معروفی طولانی تر است. (دیده شود امید شماره های ٧٢٣ و٧٢٤)
 مگر آنجا که میگویند: « بی محتوا و بیهوده و بی ارزش» اند، جواب طولانی شان خود دلیل ارزش آنست، ورنه اگر ارزش نمی داشت، و فاقد محتوا می بود، لزومی نداشت که شش صفحۀ کامل امید را به آن اختصاص میدادند. و اما، ما نوشته های خود را هم از لحاظ محتوا و هم از لحاظ ارزش های ملی و تاریخی با محتوا و با ارزش میدانیم، و شما که چشم دیدن آن مقالات را ندارید، آنها را نخوانید و اگر خواندید، درد خود را به قراری بخورید و سر و صدا نکشید که مردم خبر میشوند و آبروی خودتان (اگر داشته باشید) بیش از هرکس دیگری از میان میرود.
 ٢_نشرمقالات من و آقای معروفی در چند نشریه معتبر دیگر نوشتاری و یا انترنتی، خود دلیل داشتن محتوا و ارزش بالای مقالات را میرساند، و الا اگر ارزش نشر مجدد را نمیداشتند، هیچکس صاحبان آن نشریه ها را مجبور کرده نمیتواند که حتماً نوشته های ما را به نشر برسانند. چنانکه بارهای مقالات آقای معروفی رامسئول هفته نامه امید به نشر نرسانده است و اکنون هم شاید جواب ما در آن نشریه به چاپ نرسد، پس باید ما دست زیر الاشه بنشینیم و نوشته های خود را به خوانندگان چیز فهم نرسانیم؟
 ٣_ «نقل قول های بی محتوا و خسته کننده»، این دیگر بمن مربوط است که چه نکاتی را از یک نوشته و یا کتابی برای اثبات و تائید موضوع تحت تحقیق خود برمیگزینم و باز تاب میدهم، نه به شما مربوط است و نه شما صلاحیت فهم این کار را دارید. ازآنچه من از مقالات آقای "معروفی" و "آقای ولی احمد نوری" و مرحوم "فرهنگ" و مرحوم "داکتر جاوید" و دیگران درمقاله ام، انعکاس داده ام، لطفا در مقاله خود که چون روده تان درازاست، یک پراگراف و حتی یک جمله را نمونه وار منعکس میکردید تا خواننده میدانست و باور میکرد که شما درست میگوئید، اما چون آن همه نکات و پراگرافها بدرستی چون گرز رستم برکله شما وارد آمده است ، درد ناشی از این ضربتها شما را به فغان و واویلا وا داشته است تا به زمان و زمین فحش و ناسزا بدهید تا قدری خود را تسلی و تسکین داده باشید.
 * * *
 ٤_ علی یاورمینویسد:«کس نگفته که لفظ افغان قدیمی نیست، بلکه اطلاق کلمه «افغانستان» برمحدوده کنونی کشورمراداست، که قبل از١٨٠٧ سابقه نداشته است، ولی کسی به اصل سوال پاسخی نمیدهد وتوجه نمیکند،وهمه یک حرف میزنند که کلمه «افغان» قدامت دارد.»(امید،٧٢٣ ص ۵، ستون دوم)
 آقای علی یاور مطلع از تاریخ کشور؟_ به سنه ١٨٠٧ ( درپایان ستون اول ومیانه ستون دوم امید٧٢٣) بحواله افغانستان درپنج قرن اخیر، محکم چسپیده واشاره به معاهدۀ بین ایران وانگلیس مینماید، امااز بس اعصابش کوفته است، تاریخ معاهده راکه مرحوم فرهنگ سال ١٨٠١ قید نموده( ج١، ص١٩٤)،بطورمکرردر نوشته خویش سال ١٨٠٧ نقل کرده وپیوسته سوال میکند که قبل از سال ١٨٠٧ نشان بدهید که نام افغانستان درکجا آمده است؟
 حال اگر کسی پیدا شود وبگوید که قدامت نام افغانستان قبل ازسال ١٨٠٧ وقبل ازتذکر قرارداد ١٨٠١ آمده است ، آیا علی یاورقناعت خواهی کردویا باز بهانه دیگری وحرف مفت دیگر تحویل خوانندگان خواهی داد.
 _ جورج فوستر،یکی از ماموران کمپنی هندشرقی درسال١٧٨٣ به مسافرت می پردازد واز بنگال حرکت میکند واز راه افغانستان به انگلستان می رود.جورج فوستر نام سیاحت نامۀ خود را چنین میگذارد:
 (Travel over land from Bangal to England,Via Afghanistan.1783)
 سفرنامه جورج فوستر قدیم ترین کتاب یک اروپائی است که درآن نام کشورما بصورت «افغانستان» ذکر شده است نمیدانم این تذکر قناعت علی یاوررا حاصل خواهد کرد یاخیر؟
 ثانیاً در صفحه ٨٤ «تاریخ درانیان» اثر مولف گمنام هندوستانی قرن نزدهم، از زبان احمد شاه درانی نام افغانستان بدینگونه ذکرشده است :«... و شجاع الدوله را که از طایفه شما ها نیست و از رابطه ملیه و ایلیه با علاقه وطنیه و ملکیه ملت و مملکت هند منقطع و بی بهره است، از در ملازمت خود مان به افغانستان برده...» (افغان رساله، اپریل ٢٠٠۵، مقاله درنگی بر پارۀ از نوشتار های آقای کهگدای، قسمت ٤، بقلم رؤوف روشنائی)
 
 باید خاطر نشان شود که منظور علی یاور و دار و دسته اش از این سوالات اینست که تا وانمود کنند که این نام پس از امضای معاهده بین ایران و انگلیس در ١٨٠١ بر کشورما گذاشته شده و قبل از آن نام این کشور «خراسان» بوده است. مقصود مرحوم فرهنگ نیز همین بوده است که میگوید: «برای نخستین بار کلمه افغانستان به عنوان نام رسمی کشورکه در گذشته به نام های دیگری یاد میشد[در معاهدۀ انگلیس با ایران در١٨٠١] بکار رفته است، اما مرحوم اکادمیسین داکتر جاوید حتی از اینهم گامی به جلو تر گذاشته نوشته اند که نام افغانستان بعد از امضای «معاهده مکناتن نماینده گورنر جنرال هند با شاه شجاع در قندهار در تاریخ ٧ می ١٨٣٩، رسماً در مورد خراسان اطلاق و تا امروز نام کشورما محسوب میشود. (داکتر جاوید، اوستا، ص١٢٨، فرهنگ، افغانستان درپنج قرن اخیر، ج ١، ص١٩٤) در حالیکه در معاهدۀ سه جانبۀ انگلیس، رنجیت سنگ و شاه شجاع مورخه ٢٦ جون ١٨٣٨ نام افغانستان در ماده ٧ آن معاهده ذکرشده، نه نام خراسان. (زندگی امیردوست محمدخان،از موهن لال کشمیری، ترجمه دکتورهاشمیان، ج١، ص٣٢٣) همچنان در التوماتومی که کرنیل ستوددارت نماینده دولت انگلیس در سپتامبر١٨٣٨ میلادی به پادشاه فارس تسلیم کرده ، آمده است که :«... دولت بریتانیای عظمی دوام تسخیر هرات یا هرقسمت دیگر افغانستان را توسط اعلیحضرت شما یک عمل خصومت آمیز به مقابل انگلستان میشمارد...»( موهن لال ،همان ، ص٣٤٨)
 
 اگربه دیدگاه ها و موضع گیریهای فوق دقت شود، هر سه دیدگاه میخواهند بگویند که نام افغانستان، یک نام تازه است که فقط بعد از معاهدات انگلیسها با ایران و یا با شاهان افغانستان از آغاز قرن ١٩ ببعد مسجل شده است.
 اما اجازه میخواهم به عرض هموطنان خود برسانم که جامعۀ افغانستان تا همین اکنون یک جامعۀ بشدت کم سواد است، و حتی اگر از قشر با سواد ماهم پرسیده شود که در کدام مواد معاهدۀ ١٨٠١ نام افغانستان تذکر رفته است و یا چند بار در معاهدۀ ١٨٠٩ از افغانستان اسم برده شده و یا در معاهدۀ سه جانبۀ ١٨٣٨ و بعد درمعاهدۀ ١٨٣٩ در کدام مواد آن از افغانستان نام برده شده، گمان میکنم هیچکسی حتی بشمول آنهایی که مشغول حفظ کردن مواد این قراردادها برای تازه جلوه دادن نام افغانستان اند، پاسخ دقیقی ارائه کرده نتوانند. پس وقتی قشر با سواد و صاحب قلم جامعۀ ما اکثراً از درک و فهم این مسایل عاجز باشند، چگونه میتوان قبول کرد که عوام الناس ما از مواد و محتوای قراردادهای سری و سیاسی میان دولتین در شرایط فقدان وسایل اطلاعات جمعی سمعی و بصری چون: رادیو و تلویزیون و جراید و دیگر نشرات یکباره مطلع شده، با یک صدا بگویند که بلی از این ببعد نام کشورما، بجای خراسان، افغانستان است و باید همه آن را افغانستان بنامیم.
 پس وقتی چنین چیزی در آن زمانه ها ممکن نبوده است، به نظر من این یک استدلال نهایت ضعیف وعاری از منطق است که گفته شود نام افغانستان بعد از١٨٠١ و یا ١٨٣٩ بر این کشورگذاشته شده و قبل از آن بنام خراسان در مکاتبات رسمی و یا صحبت های گروهی یاد میشده است. چنین سخنی نمیتواند پایۀ محکمی برای بکرسی نشاندن ادعای تعویض نام خراسان به افغانستان باشد. بلی ماهم میگوئیم که درمقطعی از تاریخ، کشور ما جزئی از خراسان بوده است و مردم ماهم با این نام آشنائی داشته اند و خود را خراسانی میگفته اند، و قرنها بعد از آنکه کشورما از میان ویرانه های خراسان سربلند نمود و به عنوان کشوری مستقل افغانستان در این بخش از آسیا ابراز وجود کرد، مردم ما بازهم در پهلوی نام افغانستان، از آن بنام خراسان یاد آورشده اند. اما باید پذیرفت که نام افغانستان قبل از امضای قرارداد های فوق الذکر معروف بوده و انگلیس ها و یا ایرانیها نمیتوانستند غیر از افغانستان نام دیگری را بر این خطه بکار ببرند و اصولا هیچ نام دیگری نمیتوانست معرف سرزمینی باشد که پادشاهان افغانستان برآن حکمروائی داشتند.
 اگر مقصود "افغانستان ستیزان" این باشد که نام افغانستان در خارج معاهدات بین المللی معتبر نیست، پس باید گفت ایشان لطف کنند و نشان بدهند که در کدام معاهدۀ بین المللی نام «خراسان» به عنوان نام رسمی سرزمین افغانستان به کاررفته است؟ معلومدار که چنین سندی در میان نیست و تمام ادعاهای اینان مبتنی بر تذکرات جغرافیا نگاران و وقایع نویسان و سیاحان استوار است که آنهم با ساحۀ موجودۀ کشورما بطورکامل قابل تطبیق نیست، زیرا خراسان درطول تاریخ بعد از اسلام ، دستخوش تحول وتغییر بوده گاهی ازماوراء النهر تاسیستان وغزنی را دربرمیگرفته است ، وزمانی منحصر به چهارشهر نیشاپور مرو وهرات وبلخ میشده ووقتی محدود به مشهد ونیشاپور شده است، که در هرحال با ساحۀ موجودۀ کشور ما قابل تطبیق نیست.
 تا آغاز قرن ١٩ که انگلیس ها برای حفظ سرحدات هندوستان از ترس پیشروی روسها بسوی آبهای گرم، به امضای معاهدات دو جانبه سیاسی ابتدا با ایران(در١٨٠١) وسپس با رنجیت سنگ زعیم پنجاب(در١٨٠٩) و بعد با شاه شجاع سدوزائی(در١٨٠٩) مبادرت ورزیدند، در تمام این معاهدات از زمامداران سرزمین ما به عنوان پادشاه افغانستان نام برده شده، نه پادشاه خراسان و پیش از قرن ١٩ نیز در هیچ زمانی وهیچ رویدادی، پیمانی وجود نداردکه زمامداران کشورما با کشورهای همسایه به امضا رسانده باشند و درآن نام رسمی کشورما " خراسان" ذکر شده باشد. کاربرد امیر خراسان و پادشاه خراسان در کلام شعرا به معنی نام رسمی و ممهور افغانستان نیست، بلکه صرف ذکری است در متون ادبی کشورما و ارزش آن هرگز بیشتر از تذکرآن در متون تاریخی نمی باشد.
 پس اگر تذکرات سیاحان و جغرافیه نویسان و شاعران در مورد خراسان مدار اعتبار باشد، پس چرا تذکرات مورخان و جغرافیه نگاران در مورد نام افغانستان مدار اعتبار نباشد؟ سر پیچی از این منطق معلوم دار به هدف ایجاد تشنج و تفرقه های ملی و تجزیه کشور است، نه چیز دیگری.
 کلمه «آریانا» نیز برای کشورما در کدام سند رسمی مسجل نشده است، بلکه صرف بنا بر نگارشات جغرافیا نگاران یونانی مثل استربون و آریان و بطلیموس بر قلمروی اطلاق میشده که ساحه آن متفاوت تر از قلمرو امروزی افغانستان و بخشی از ماوراءالنهر را در برمیگرفته است. به هرحال نامهای تاریخی نیز مثل بسیاری از پدیده های اجتماعی از سوی انسانها وضع میشود، بتدریج کشورشمول و یا جهان شمول میگردد و یا برعکس روبه زوال میگذارد و متروک میگردد، بدون آنکه نقشی در بالا بردن سطح شعور اجتماعی و یا رشد اقتصادی و فرهنگی انسانها داشته باشد. مگر نامهایی که از یک کتله بشری نمایندگی میکنند، یا هویت قومی گروهی از جوامع بشری را با خودحمل مینمایند، معولاً تا زمانی دوام می آورد که آن کتله بشری زنده و پویا باشد. یعنی سطح تکامل اجتماعی شان تا آن حد بالا رفته باشد که برای موجودیت خود به ایجاد حاکمیت ملی یا دولتی نایل شده باشند.
 ٧٠٠ سال قبل نام افغانستان در تاریخنامۀ سیفی مورخ عهد ملوک کرت هرات، نه یک بار و نه دو بار و نه ده بار، بلکه ٣۵ بار ذکرشده است. پس میتوان گفت که نام افغانستان قبل از آنکه سیفی هروی در قرن هفتم هجری(=قرن چهاردهم میلادی) آن را در تاریخ نامه هرات ثبت و ضبط نماید، نام معروفی بوده واقع در جنوب هرات و شمال هند که از کابل تا سیستان و مستونگ بلوچستان پهنائی داشته است.
 اگر روایات تاریخ فرشته مدار اعتبار باشد، سابقۀ نام افغانستان به قرن دوم هجری میرسد، آنجا که اکادمیسین داکترجاوید از تاریخ فرشته نقل میکند (گرچه تلویحاً نوعی ریشخند به معنی لفظ «افغان» نیز منظوراز این نقل قول بوده است): « القصه مسلمانان افغان به زراعت و تحصیل مایۀ معاش مشغول گشتند و خداوند اسپ و گاو و گوسفند بسیار شده با مسلمانانی که همراه محمد قاسم از راه ملتان آمده ساکن آنجا شده بودند رابطۀ اشنائی و آمد و شد به هم رسانیدند و در سنه ١٤٣ [هق]چون اولاد ایشان بسیارشد از کوهستان برآمده مواضع معموره هندوستان رامثل "کرناج" و"پشاور" و"شنوران" متصرف گردیدند و راجۀ لاهور که با راجۀ اجمیر خویشی داشت قصد دفع فتنه ایشان نموده یکی از امرای خود را با دو هزار سوار و پنج هزار پیاده درنهایت استعداد برسرافغانان سرکش گسیل نمود. دراین دفعه خلج و غور و مردم کابل که به حلیۀ اسلام مزین بودند امداد ایشان برذمۀ همت خود فرض شمرده چهارهزارکس به مدد آمدند و ایشان مستظهر شده علم مقاومت افراشتند و درمدت پنج ماه هفتاد جنگ باکفارکرده و در اکثر محاربات غالب شدند. دراین اثنا چون سرما برسرکفار تاخته ایشان راعاجز وزبون گردانید، همه دست از جنگ باز داشته مراجعت کردند... مردم کابل وخلج به جا ومقام خود رفته هرکه از ایشان می پرسید که احوال مسلمانان کوهستان(روه) به کجا رسید و چه صورت پیدا کرد؟ ایشان جواب می دادند که کوهستان مگوئید، افغانستان بگوئید که به جز افغان وغوغا درآنجا چیزی دیگری نیست.»( تاریخ فرشته، از محمدقاسم بن غلام علی، ص ١٨_١٩) بعداز این روایت مرحوم داکترجاوید علاوه میکند که :« ظاهراً بدین سبب مردم به زبان خودامکنه ایشان را افغانستان ووجود ایشان را افغان میخوانند. »(اوستا، ص ١١٨)
 * * *
 
 ۵_علی یاور، در مورداستناد من به تاریخنامه هرات ، دچار توهم شده با دسترسی برآن کتاب جملات دیگری را بجای متنی که من روی آن مکث کرده ام، اقتباس کرده طوری وانمودمیکند که گویاکتاب یک چیز میگوید ومن چیز دیگری ازآن برداشت کرده ام.(ص ۵،امید٧٢٣)
 من باری از آن کتاب به این مطلب اشاره کرده بودم که : درسنه ۶۳۴هق =۱۲۳۶میلادی خان بزرگ، اوکتای قا آن، فرمود تاهرات را احياء کنند و عده ئی از اسيران را که بعد از نخستين بار تسخيرهرات در ۶۱۸هجری= ۱۲۲۱میلادی از آن شهرکوچانده بودند باز گردانند، ... و به امر قستای شحنۀ جديد مغول «هنگام زرع از وضيع و شريف دو ــ دو جوغ( يوغ) ميکشيدند و ديگری معياد راست ميداشت و بدين نوع زمين را شديار ميکردند و تخم ميپاشيدند و پنبه ميکاشتند و چون ارتفاع انتفاع گرفتند و پنبه برداشتند، بيست مرد تناور را که در سرعت سيران بر طيران طيور مبادرت گرفتندی، هر يک با پشتوارۀ بيست من پنبه (معادل٧٠ کیلوگرام) به «افغانستان» فرستادند تا از آنجا دراز دنبال(گاو) و ادوات دهقنت آوردند.» (سیفی ، تاریخنامه هرات، ص ١١١ ببعد)
 کتاب سیفی اکنون دراختیار من نیست ، ولی از آنجا که من بارها از این کتاب در موارد دیگری استفاده کرده ام وصفحات آن رانشان داده ام، ممکن است هنگام تجدید نقل قولها ،ماخذ پس وپیش شده باشد، اماپس وپیش شدن ماخذ به این معنی نیست که من آن کتاب را ندیده ام ومطلبی را از خود به حساب یک منبع تاریخی جا زده باشم. آقای علی یاور باید همین پراگرافی را که من بدان اشاره کرده ام ، از آن کتاب برمیداشت و با مطلب مورد استفاده من مقابله ومقایسه میکرد، نه اینکه من چیزی گفته ام و او جملات دیگری را برگزیند و بجای مطلب مورد بحث من قراربدهد وبعد بگوید که درآن پراگراف چنین چیزی نیست.بلا فاصله باید علاوه کنم که نام افغانستان در تاریخنامه هرات بیش از سی باربکار رفته است، علی یاور باید بخود زحمت میداد و مطلب مورد استفاده مرا که درآن ذکر افغانستان رفته است، پیدا میکرد وبعد برآن تبصره مینمود، تازه من همین پراگراف سیفی را تعبیر وتفسیر کرده ام وچنین نوشته ام: «اين روايت به وضوح موقعيت افغانستان را در جنوب نزديک هرات نشان ميدهد و اگر اين افراد توانائی انتقال بيست من پنبه(معادل ٧٠ کیلوگرام)_ بدون درنظرداشت مقدار نان خشک برای مصرف هرنفر_ را تا دو صد کيلومتر داشته بوده باشند، اين فاصله تامرز فراه ميرسد . پس معلوم ميشود که درعهد سيفی، افغانستان و افغان به قبايل مسکون در فراه و هلمند تا قندهار را ميگفته اند. ولی از مطالب ديگر تاريخنامۀ سيفی بر می آيد که قلمرو افغانستان آن روزگار درجنوب شرق تا کوه های سليمان و رود اتک ميرسيده است.( صص۲۱۳، ۱۶۹، ۱۸۶، وغيره صفحات)
 طبعاً بعد از تاسیس دولت معاصر افغانستان در نیمه قرن ١٨ ، بتدریج این نام برقلمروی اطلاق شده رفت که درتحت حاکمیت احمدشاه درانی درآمده بود واز آن دولت دستور پذیری داشت. ولو درمقاولات بین المللی ثبت هم نشده باشد. اصولاً تا اوایل قرن ١٩ یعنی تازمانی که ناپلئون بناپارت دست در دست روسیه نگذاشته بود و انگلیس را از ناحیه حمله مشترک فرانسه وروسیه از طریق ایران وافغانستان برهندوستان دچار تشویش ونگرانی نساخته بود، وتا هنگامی زمانشاه ابدالی بقصد هند لشکرنیاراسته بود وقشون اوتا لاهورنرسیده بود، انگلیسها برای ایجاد کمربند دفاعی به برقراری روابط سیاسی با ایران وکشور ما وقلمرو رنجیت سنگ احتیاجی نداشتند.
 
 * * *
 ٦_اقای علی یاور درجای دیگری می نویسد:« تاریخ را باید برمبنای اسناد ومدارک ارائه نمود ونمی توان آنرا بروی حدس وگمان بناکرد. دراینجا از آقای سیستانی سوال میشود که برروی کدام سند مینویسد که برای احمدشاه بنام پادشاه افغانستان دعا خوانده شد؟ ویا بهنگام انتخاب وجلوسش به نام پادشاه افغانستان خوانده شده است؟ ویا احمدشاه در برابر مردم سوگند وفاداری یادکرده ؟ کدام مردم؟ بهتر بودآقای سیستانی متن سوگندنامه اش رانقل میکرد.»(همانجا، ستون سوم)
 
 برای کسی که خود را نویسنده واز آگاهان جامعه مابداند، طرح چنین سوالی از بنیاد غلط است. علی یاور باید بداند که من بیش از چهل سالست با پژوهش های تاریخی سروکار دارم ومیدانم درجایی که لازم باشد چگونه از اسناد ومدارک کتبی با رعایت اصل امانتداری استفاده کنم. اماکیست که نداند در افغانستان حاکمیت همواره مشروعیت خود را ازدو منبع میگیرد: یکی اتحاد قبایل از طریق جرگه، ودیگری تائید روحانیت متنفذ مسلمان.جرگۀ شیرسرخ درقندهار پس از بحث وفحص نه روزه بالاخره احمدخان ابدالی را به عنوان پادشاه افغانستان برگزیدند.
 _ آیا ممکن است که در یک جرگه اسلامی پس ازنه روز بحث وفحص، به انتخاب یک رهبراز میان خود به توافق رسیده باشند، ولی در پایان جرگه برای پیروزی و توفیق شاه منتخبۀ خود آیاتی از قرآن تلاوت نکرده و دعا نخوانده باشند؟
 _ آیا ممکن است که سران جرگه شیر سرخ، به میمنت انتخاب یک پادشاه دعا کرده باشند، ولی به خود شاه افغانستان تبریک نگفته باشند؟
 _ وآیا ممکن است که بعد از این همه تشریفات وجر وبحث ها وفیصله هااحمدشاه لب به سخن نکشوده باشد واز مشران وسران اقوامی که او را به پادشاهی برگزیده بودند،به خاطر این اعتماد بزرگ تشکر نکرده باشد؟
 _ وآیا ممکن است که احمدشاه ضمن تشکر از بزرگان قبایل در برابر آنها تعهد نسپرده باشد که: تازنده است از منافع علیای کشورش در برابردشمنان دین ،خاک ،وطن ومردم دریغ نخواهد ورزید؟
 _ وآیا سوگند بجز تعهد سپردن واطمینان دادن به طرف مقابل معنای دیگری دارد؟
 _ اگر کسی اندک ترین آگاهی از سنت جرگه ها ونقش آن درسرنوشت سیاسی افغانستان داشته باشد، می داند که جرگه ها با تلاوت قرآن ودعای خیر بمنظور توفیق درنیتی که در پیش روی است،آغاز میشود وبا تلاوت قرآن ودعای خیرمردم ختم میگردد. فیصله های جرگه در کتابی ثبت نمیگردد، ولی تمام قبایل شامل جرگه مکلف اند تا تصامیم جرگه رارعایت واطاعت کنند. به متخلفی که تصامیم جرگه را نقض نماید، جزای سختی از قبیل سوختاندن خان وکاشانه، و بد وحتی اخراح از قبیله داده میشود.این جزا از این لحاظ بسیار شدید است که هیچ یکی از قبایل شامل جرگه ،چنین مجرمی را در قبیله خود جای نمیدهند وبنابرین تمام مردم خود را به رعایت از فیصله های جرگه ملزم ومکلف می دانند.
 و دراخیراگر علی یاورآرزو دارد بداند که درجرگۀ شیر سرخ کدام اقوام وکدام مردم اشتراک داشتند، به کتاب تیمورشاه درانی تالیف عزیز الدین پوپلزائی رجوع کند.
 * * *
 ٧_ نویسنده مدعی است که افغانها هیچگاه برای نام وبقای افغانستان قربانی نداده اند یعنی اگر قربانی داده باشند، نشان داده شود. (امید٧٢٣ص١١)
 بجواب این ادعا باید مختصراً گفت که احمدشاه پس از انتخابش به عنوان پادشاه افغانستان، برای تجدید عظمت افغانستان دوران قبل از سلطۀ مغول وترک ، یعنی افغانستان عهدسلاطین غوری، دست به لشکرکشی زد وابتدا بسوی هند رخ نمود وطبیعی است که فتوحات او تا دهلی درشرق وتاسند درجنوب رسید وبعد متوجه خراسان واقع درشمال غرب افغانستان شد و برشهرهای عمده خراسان چون مشهد ونیشاپوروتون وطبس در غرب دست یافت. بی تردید این فتوحات بدون دادن قربانی میسر نشده است. بقول مونت استوارت الفنستون« احمدشاه خرد مندانه ، اساس يک امپراتورى بزرگ را نهاد٠ هنگام در گذشت او متصرفاتش از غرب خراسان تا سر هند و از آمو تا درياى هند گسترش داشت و اين همه را يا با انعقاد پيمان بدست آورده بود ويا عملا"( بزور شمشير) تصرف کرده بود. » ( افغانان، ص ٤٩٦)
 و درجاى ديگرى الفنستون احمدشاه بابا را با تمام شاهان قاره آسیا مقایسه کرده مينويسد : « برا ستى اگر شاهى درآسيا سزاوار احترام ملت خويش باشد، جز احمدشاه کس ديگرى نيست.» ( افغانان ،ص ٣٨١ )
 این سخنان یک محقق ویک مورخ انگلیس است که با احمدشاه بابا هیچگونه نسبت قومی وزبانی ودینی ندارد، وبنابرین چنین قضاوتی در باره احمدشاه بابا، برای هرکه خود راافغان میداند، مایه افتخار ومباهات وسربلندی است، نه مایه سرافگندگی. زیرا که او هرگز بادشمن نساخت وبه ده نتاخت. هرگز باتوپ وتفنگ ملت برفرق ملت خود نکوفت، وهرگز شهری یا محله ای از افغانستان را با توپ و خمپاره ویران نکرد ومردم آن را بی عفت وبی عزت نساخت.
 از آن گذشته سه جنگ معروف افغان وانگلیس برای چه صورت گرفت؟ آیا هدفی بجز بقای استقلال وسربلندی افغانستان داشت یامحض از روی تفنن صورت گرفت؟ وآیا مقاومت ونبرد برضد تجاوز ابرقدرت شوروی تا اخراج قشون سرخ از کشور، نیز بخاطر بقا ودوام افغانستان صورتگرفته است ؟کسی که منکر این قربانیها باشد،میخواهد آفتاب را بادوانگشت پنهان کند که این محال است وخیالست وجنون.
 ٨_ علی یاور، پیشگامی اقوام پشتون را، درتاسیس کشور مستقل افغانستان تائید نمیکند،بلکه مدعی است که سران وامیران اقوام پشتون در خیانت ،وطنفروشی وسازش بابیگانگان پیش گام بوده اند، نه در وطن پرستی ومی نویسد: « تمام امیران پشتون تبار( این حکم شامل شاهان ورؤسای جمهور وامیران خوب وبد افغانستان از احمدشاه درانی تا اعلیحضرت امان الله وداودخان رئیس جمهور نیز شده است).... چه خیانتی نبود که نکردند، وحتی انقلاب ثور را براه انداختند وپای شوروی رابه افغانستان کشیدند وفاجعه ومصیبت قرن بیستم راآفریدند.... اینکه پشتونها درتاسیس دولت مستقل درقندهار پیشگامتربودند، شکی نیست، البته باذکر یک شرط که اگر ثابت شودکه قوم ابدالی ازعشایر پشتون اند. اگرامر پیش گامی آنها را بپذیریم، دربسا مسایل دیگر نیز پیشگام بوده اند. آیا درامرنفاق و شقاق وبرادرکشی وقبول تحت الحمایه گی انگلیس پیشگام نبودند؟ آیا در معامله نشستن بر پیکرقطعات بزرگ کشور پیشگام نبودند؟ آیا درویرانی ودربدری مردم خود ییشگام نیودند؟آیا درپناه بردن به پادشاهان ایرانی پیشگام نبودند؟آیا در به ثمر رساندن کودتای هفت ثور و آوردن ارتش سرخ به افغانستان پیشگام نبودند؟آیا در آوردن طالبان وفروختن افغانستان به پنجابی ها پیشگام نبودند؟ وآیا همین اکنون در تحت الحمایگی امریکا پیشگام نیستند؟»(امید،٧٢٣ص ١١)
 معلوم میشود که بقول معروف:" پیش جانانه من کشمش وپندانه یکیست" علی یاور اصلاً درک نکرده است که وقتی من گفته ام،افغانها=پشتونها با همه عقب افتادگی خود[بزعم شما] بالآخره به این درجه از تکامل قدم گذاشتند که به تاسیس یک دولت مستقل دست زدند وبا این کار خود ازسایراقوام ساکن در این کشورپیشگام شدند، یعنی به سطحی ازمراحل تکامل گام نهادند که به تشکیل حکومت متمرکز فیودالی نایل گردیدند، این یک بحث جامعه شناسانه وعلمی است نه لجاجت وطعنه زدن به دیگران .
 اما جناب علی یاور، بجای رد علمی این مسئله ، موضوع را از مسیر درست آن خارج ساخته وبا ردیف کردن نارسائی ها و کمبودهای برخی ازرهبران پشتون تبارمیخواهد با توهین ودشنام دادن به بهترین وافتخارآفرین ترین عناصر تاریخ افغانستان از قبیل: احمدشاه بابا مؤسس افغانستان معاصر، وزیرفتح خان سمبول شهامت ومدافع سرسخت عظمت افغانستان،وزیر اکبرخان قهرمان ملی جنگ اول افغان وانگلیس، سردار ایوب خان فاتح جنگ میوند درنبرد دوم افغان وانگلیس، شاه امان الله محصل استقلال کشور،که موجودیت افغانستان محصول تلاش وتفکر وفداکاری آنها ودیگرهمفکران شان است، قوم پشتون را درانظار، خاین ، وطن فروش،وبیگانه پرست وانمودکند و در عوض از دزدی بیسواد"خادم دین رسول الله ؟"واز جنگسالاری قهار "قهرمان ملی؟" بسازد.
 باور داشته باش«علی یاورخان؟!» که تحت الحمایگی امیران پشتون به مراتب بهتراز ویران کردن شهر دومیلیون جمعیتی کابل توسط فرماندهان تاجیک تبار تحت الحمایه روس است.باورکن که فرار کردن سرداران قندهار به ایران، صدمرتبه بهتر از پایمال کردن عزت وشرف وبی عفت ساختن یک کشور است، هزارباربهتر از غارت مال وناموس وشرف وآبروی یک ملت است.
 از قدیم گفته اند:«زورقالب نداره»، آنهائیکه روزگاری خود را" شـیر" تصور میکردند، وقتی زورطالبان را دیدند مثل "روباه" ازکابل فرار کردند.پس کجاشد شجاعت آن«شیر» که بدون کم ترین مقاومت وقتی خطر را حس کرد، دوپا داشتند وده پای دیگر قرض کرده خود را تا سوراخ پنجشیر رسانید؟
 میخواهم اصل واقعیت را بگویم که این همه فحش وناسزا به شاهان وسرداران پشتون تبارافغانستان از این نکته منشاء گرفته که نوشته بودم: « تاریخ کشور گواه این حقیت است که تاهنوز بدیل رهبری پشتونها درکشور زاده نشده است.» اکنون برای اثبات این ادعا دومثال می آورم:
 ١_قرارگرفتن بچه سقاو با دسایس استعمارخارجی وپشتیبانی ارتجاع داخلی به جای شاه امان الله در دسامبر ١٩٢٨ با وجود زورگوئی ها وبستنها وکشتن ها وغارت وچپاولها نه توانست امنیت را به کشور بازگرداند. بنابرین مردم که از دست حکومت بگیر وببند وبزن وبکش دزدان سرگردنه به ستوه آمده بودند،٩ ماه بعد با حمایت از جنرال نادرخان حکومت سقاوی راسقوط دادند وبا قرارگرفتن یک رجل نظامی پشتون در رأس قدرت بزودی نظم وامنیت درکشور حکمفرما شد.
 ٢_ شصت ودو سال پس از تجربۀ نخستین، با فراهم شدن شرایط سیاسی وبازهم با دسایس ارتجاع داخلی و قوت استعمارخارجی نوبت حکومت به یک رهبر مذهبی عرب تباریعنی صبغت الله مجددی رسید که مدت حکومتش دوماه بود ، امادر تمام این دوماه ، کابل پیوسته آماج حملات راکت پرانی وجنگ های میان گروهی بود و یکروز هم آب خوش از گلوی مردم پائین نرفت وپس ازدوماه حکومت ناکام یک شخصیت مذهبی، نوبت به یک رهبر تاجیک تبارتنظمیمی یعنی برهان الدین ربانی رسید. درچهارسال حکومت خون وآتش وغارت آقای ربانی و شرکایش، نه تنها تمام کشور پیوسته درآتش جنگ های قومی وزبانی ومذهبی سوخت، بلکه کابل شهر دومیلیون جمعیتی وپایتخت کشور حتی یکروز هم بدون جنگ نفسی براحت نکشید وبه خاکدان مبدل گردید. قتل وخون ریزی وغارت وچپاول دارائی های عامه ودارائی خصوصی وتجاوز برناموس ومال وهستی مردم وغارت میراثهای فرهنگی منجمله آثارموزیم ملی وآرشیف ملی از خصوصیات بارز حکومت اسلامی ربانی بود وتا سقوط دولتش توسط طالبان هیچکس ندانست که مقررئیس جمهور ومحل دربار ودستوراو درکجای شهریا بیرون شهر واقع است، بدون آنکه امنیت حتی دریک ناحیه کابل تامین شده باشد.
 محسن مخملباف، فیلمساز ایرانی که با ساختن فلم «سفر قندهار» شهرت جهانی حاصل کرد، در بارۀ طالبان در مقاله ای زیرنام" بودا درافغانستان تخریب نشد، بلکه از شرم فروغلتید» مینویسد:«ملتها از حکومتهای خود قبل از هرچیزمتقاضی امنیتند، سپس متقاضی رفاهند وتنها درآخر، متقاضی توسعه وآزادی اند.... طالبان معمم ، با پرچمهای سپید وشعارصلح، از این رو به سرعت موفق شد[ند] که ملت متقاضی امنیت بود وطالبان صرفاً با پرچم سپیدعرضه کنندۀ آن. وگروه های دیگراز آن جهت ناموفق بودند که ملت خواستار امنیت بود وآنها عرضه کننده جنگ ونا امنی.
 در هرات که بودم با آنکه مردم هرات فارسی زبانند وطالبان پشتوزبان، وقتی ازمغازه داران درباره طالبان سِرّی وآشکار می پرسیدم، پاسخ میشنیدم که تا قبل ازطالبان روزی یک بار مغازۀ آنها به غارت می رفته وهر ساعتی گرسنه ای (مجاهدی)با اسلحه وارد مغازه میشده ودخل آنها رامی ربوده است. حتی آنها که مخالف طالبان بودند، از امنیتی که طالبان برقرارکرده بودند، خرسند بودند. این امنیت به دو دلیل ایجاد شده است. اول: به دلیل خلع سلاح عمومی ودوم: به دلیل مجازاتهای شدیدی چون قطع کردن دست سارق.این مجازاتها چنان شدید، غیر قابل اغماض وسریع است که اگرکنارآن ٢٠ هزارنفر گرسنه ای که درحاشیه خیابانهای شهرهرات، درحال مرگ بودند، کسی نانی را میگذاشت، دستی به طمع دزدی بسویش دراز نمیشد. کامیون دارانی رادیدم که میگفتند دوسال است درافغانستان رفت وآمد میکنند وهمیشه ماشین خود را بی چفت وبست رها کرده اند، اما چیزی ازآن سرقت نشده است. نه تنها درمواردمالی که در موردجان وناموس افغان نیز، اولین سبد نیازملی افغانستان سبدنیاز به امنیت بوده است. از هرکس قصه ای می شنیدم مبنی براینکه تاقبل از طالبان هر آوراره ای از هر منطقه ای میگذشته، جان وناموسش در معرض تجاوز قوم وفرقه دیگر بوده است.هرچه هست با آن خلع سلاح عمومی واین اجرای حدود واین نوع تبلیغات ، احساسی امنیت اجتماعی در افغانستان حاکم شده است که با احساس نا امنی قبل از طالبان متفاوت است.»( بودا درافغانستان تخریب نشد، چاپ ١٣٨٠،تهران،ص ٦٨_٧٠)
 این شهادت یک نفرایرانی است که هیچ پیوند زبانی وقومی با طالبان پشتون ندارد و در دوره طالبان وقبل از آن ازبخش تحت فرمان ایتلاف شمال وبخش تحت حاکمیت طالبان درافغانستان دیدار کرده و وضعیت امنیتی را از نزدیک دیده وقضاوت کرده است.
 اکنون که ناخواسته ازطالبان پشتون تبار ذکری به میان آمد، درذهن ما این سوال خطور میکند که چراطالبان با تمام خصلت وتمایلات قبیلوی خود دربامیان میجنگیدند ؟ چرا در بدخشان و تالقان و مزار شریف وشبرغان می جنگیدند وقربانی میدادند، ولی نیروهای احمدشاه مسعود وربانی، به عنوان دولتمداران افغانستان، هنگام سرازیر شدن طالبان از پاکستان وپیشروی بسوی هرات و قندهار وغزنی وگردیز وجلال آباد هرگز به دفاع ازاین شهرها برنخاستند و با طالبان نجنگیدند؟ جواب این سوال چی خواهد بودجز اینکه بگوئیم: طالبان با تمام خصوصیات قبیلوی خود طرفدار دولت متمرکز وافغانستان واحد بودند و بنابرین برای از میان بردن قدرتهای محلی و حکومت های قومی وملوک الطوایفی می جنگیدند، وقربانی میدادند وشهرها را از وجود باندهای تنظیمی پاک وامنیت را تأمین میکردند، ولی حکومت ربانی ومسعود، پروای بخش های پشتون نشین کشور را نداشتند ولو که بجای طالبان ارتش پاکستان برافغانستان حمله میکرد،آنها خود را ملزم به دفاع از تمامیت ارضی کشور نمی دیدند. وبنابرین قوتهای ربانی ومسعود و شرکای شان هرگز ازقرارگاه های خود درکابل بیرون نشدند، زیرا که برای شان تسخیر قندهار وغزنی وپکتیا وننگرهار هیچ قیمتی نداشت واگر پاکستان آن شهرها را میگرفت، شاید که ایشان جشن میگرفتند. وفقط کابل برای غارت کردن وبخش های تاجیک نشین بالاترازتونل سالنگ ودرنهایت دند شمالی وپنجشیر برای شان مهم بود. و زمانی به دفاع برخاستند که طالبان آنها رااز کابل بیرون رانده و تا درۀ پنجشیر وازآنجا تا تالقان وقریه خواجه بهالدین بدخشان دوانده بودند.واگر تا یک هفته دیگر حادثه شوم ١١ سپتامبر رخ نمیداد، شاید اکثر قومندانان جهادی جمعیت وشورای نظار خود را یا در دریای آمو می انداختند ویا سرازآنسوی اقیانوس بیرون میکردند.