د لوی، مهربان او بخښونکي خدای په نامه

«دانشگاه» به معنی «پوهنتون» دقیق نیست!

مصطفی «عمرزی» 03.11.2016 11:15

کسانی که بر نحوه ی انتقاد و ادبیات ضد افغانی، آشنایی دارند و دقت آنان از سطح ظاهر در محتوای مدعاست، می دانند که اغماض بر واقعیت های فرهنگی، تاریخی و ملی ما، از اصول سخن سرایی و یاوه بافی جریان معروف به ستمی گری ست. آلوده گی های فکری و تخریش وحدت فکری مردم ما که در نوع دیموکراسی یا در واقع تحت تاثیر فرهنگ غربی، بیش از هر چیزی از حرمت و احترام برای رعایت منافع علیای مملکت و مردم در خط تمایلات بسیار غیر منطقی قومی سقوط کرده است، نه فقط مستلزم بازنگری بر     شیوه ی برخورد ما برای تصحیح است، بل ایجاب می کند با نگرش نو بر داده های فرهنگی، به ویژه در عرصه ی تاریخ و ادبیات، این توجه مبذول شود که آن چه به عنوان بروز واقعیت در جهت حقانیت مدعای خویش از تحریف تاریخ و فرهنگ می سازند، همان قدر که در گمراهی و انحراف فکری از رهگذر کار رسانه یی و تبلیغی موثر واقع می شود، به همان اندازه با دقت در واقعیت و اصل آن، پادزهری ست که هم در جهت درمان و هم در جهت وقایه، سلامت جسمی و فکری جامعه را حفظ می کند. در تاملی که با این تحقیق ارایه می شود، چنان چه در سلسله ای از این روشنگری ها، ذهنیت عوام را بر کنه ی مسایل جلب کردیم، ردی از واقعیت هایی را پی گرفته ایم که فقط با دستاویز یک کلمه، برای هرچه حقایق افغانستان و افغانان باشد، بهانه می سازند تا از مدرک فرهنگ آن، فاصله ی مردم ما در زمینه ای دور شود که در چند سده ی اخیر، واقعی ترین هویت ملی افغانان در ساخت ملت است.
توجه شود که وقتی از قید «دقت» استفاده می کنیم، نگرش ما از سطح ظاهر، تک بُعدی بودن را از رسمیت می اندازد و با کنجکاوی، موضوع را در حد ابعاد مساله دار می سازد  که از این حیث، به زودی رخ های دیگری رونما می شوند که در جهت افتضاح مدعای مخالفان ما، ثابت شود کمتر دستاویزی وجود دارد که اگر هرگز در حد نفی کلیت ما نباشند، اما با خدشه در جزییات، فقط می توانند آنارشیسم اجتماعی را در زمانی حاد سازند که از منظر انواع مشکلات، درگیری های فزیکی برای تامین ثبات و امن، ناهنجاری های مختلف می آورد و در این فرصت، فشار تضعیف درآمد، ممدی برای ازهم پاشی فکری در حد تمایلات قومی در جت ستیزی قومی می شود.
با حضور خارجی در 15 سال اخیر، هجوم ملخ وار دشمنان این کشور در تمام طیف های مخالفان طالبان و کسانی که از 7 ثور تا سقوط حاکمیت ملا برهان الدین ربانی، افغان ستیزی را در خارج از افغانستان، دنبال می کردند، خلای ناشی از حاکمیت مقتدر مرکزی که در زمان طالبان، هرچند با استبداد دینی مخوف، باعث ضیاع صد ها فرصتی شد که طالبان می توانستند با امنیت حاکمیت متقدر شان، رونق اجتماعی، تجاری، اقتصادی و فرهنگی افغانستان را به خوبی تامین کنند، در احتیاج شدید اداره ای که 15 سال پس از تشکیل نیز معتاد است که اگر از افیون کمک خارجی بهره نبرد، دوام هفته و ماه آن نیز از عجایب خواهد بود، زمام دارانی که از حساسیت مساله ی افغانی در حاکمیت می دانستند، درگیری برنامه های ناکارا، مغرضانه، سلیقه یی و بسیار نادرست دوستان جامعه ی جهانی شدند که با هر تادیه ی قسط خیرات (به اصلاح کمک) هشدار می دادند در کشوری که مردم آن بیش از دو دهه به شدت از تطبیق ایدیالوژی های وارده، در افتراق فکری آسیب دیده بودند، در بستری از هزار مشکل، دچار ذهنیت هایی شوند که با استفاده از آزادی های تعریف ناشده و مهار گسیخته، در حد بدترین تبارز فرهنگ دهن گندیده گی، فحاشی، توهین، تحقیر و اغماض در برابر هم، صف بندند و از ساده ترین بهانه ها (رواج کلمه ی دانشگاه) تا تهدید تمامیت ارضی، ادبیات بسازند و یاوه ببافند تا در بازار آزاد به اصطلاح تکنوکراتانی که مسوولان اول در بی ثباتی عظیم فکری مردم اند، فرهنگ توجیهات برای هر بدنامی و پلیدی، به فرهنگ لغاتی ماند که اگر چنین بماند، ریکارد مرحوم دهخدا با خلق فرهنگ هایی درهم می شکند که برای هر ضعف اخلاقی نیز «چیز» دارد.
تبلیغات افغان ستیزان از همان اوان حضور گروهک شکست خورده ی حقیر به اصطلاح مقاومتی در پایتخت با عیاران فرهنگی آنان، یک جا با حضور خارجیان که به درستی تداعی تاریخ شاه شجاع و ببرک کارمل است، شروع می شود و آن ملای حقیر و فاسد (برهان الدین) در راس گروهکی از شر و فساد، در حالی که امضاء کرده بودند طرح آنان در لویه ی جرگه ی قانون اساسی، اجندای طرد نام افغانستان و افغان شود، با سرافگنده گی و اما با انحصار سیستم دولتی، موقع می سازند پا به پای بحرانی که انواع مشکل دارد، فرهنگ فحاشی و تحریف به حدی سخیف و مسخره شود که مظاهرات برای درج حتی کلمه ی «دانشگاه» نیز بهانه ساخت تا مردم آسیب پذیر ما، در درگیری ذهنیت های مخرب، برای توهین خودشان نیز افتخار کنند که در چهارده سال حاکمیت قره قل، آن قدر رسانه، نشرات و ادبیات ساخته اند که بررسی نقد آن ها نشان می دهد، بزرگ ترین حجم پوچی و مزخرف، در حاکمیت های پس از طالبان، موجود اند.
در این تحقیق و صرف وقت، توجه هموطنان را بر دقتی جلب می کنم که بایسته است از حد همین کمینه (کلمه ی دانشگاه) تا حد کلان های تحریف و اغماض ستمی و سقاوی، متوجه باشند در حالی که در پنجاه سال گذشته هرگز و به درستی وقت نگذاشته ایم که ادعای پوچ ستم ملی را با درونکاوی رسوا کنیم، شیوه ی برخورد ما با گستاخی های طرف و پرداختن به ادعای او، آن قدر سطحی، متظاهر و ناچیز بوده است که اگر امروزه مشاهده می کنید در حد چند پسرک بی سواد و چند پیرک سفله، مولد به اصطلاح نقد اند، جای خالی آن انتقاد و تحقیقی ست که یا بر اثر تنبلی و یا هم بر اثر اغماض و کوچک انگاری و یا هم بر اثر ملاحظه ی بی جا و احتیاط مضر است که از یک حبه ی ناچیز، زقوم افغانستان ستیزی روییده است.
هیاهو برای کاربرد کلمه ی «دانشگاه» معادل «پوهنتون» از نخستی تبارز ستمی- سقاوی در حاکمیت پس از طالبان بود که هرچند از رهگذر سنگینی و جا افتاده گی، کلمه ی پوهنتون از دهن مردم نمی افتد، اما در اصول نگارش ستمی گری، به عمد دانشگاه استفاده می کنند و متاسفانه در برابر چشمان ما، موسسات تحصیلات عالی وابسته به ایران، آن را سرلوایح ادارات بی حیثیت خودشان کرده اند.
بگذریم از این که حتی از کوچک ترین بهانه ها برای کسب سود سیاسی و تشدید افتراق فکری استفاده می کنند، اما همانند بسیاری از دستاویز های ستمی گری، حتی کلمه ی دانشگاه نیز آن نفس مساله ای نیست که بتوان با بهانه ی آن، تبر عداوت را دسته داد و مردم را به جان هم انداخت.
اندک اشرافم بر ادبیات کلاسیک دری و از رهگذر کار گسترده ی فرهنگی که اینک مجموعه ی کتب منتشره ام را به 28* عنوان در تاریخ، ادبیات، هنر و فرهنگ می رساند، در این فرصت که این تحقیق رقم می خورد، گاهی اندیشه ام از سطح ظاهر بر عمق مطلب می افتد که حتی معنی این دستاویز معمول ستمی- سقاوی نیز آن چیزی نیست که بخواهند معادل کلمه ی پوهنتون، مقصد سیاسی خویش را در کنار واقعیت های پذیرفته شده ی ما جا بزنند.
برخلاف تصور عام، چنان چه در این تحقیق ارایه و مستند می سازیم، کلمه یا ترکیب دانشگاه، از دو جز «دانش» و «گاه» در عجیب المعنایی کثیر شده است که فرهنگ های دری در تمامی انواع، افزایش آن را در کاربرد معانی ای معرفی می کند که کمترین اش همین «گاه» به معنی مکان است.
در محاوره ی معمول دری در افغانستان، تاجیکستان و ایران که حوزه ی رواج زبان دری ست، کلمه ی گاه، در انواع عرفی، لفظی، ادبی و هنری، بیشترینه با قید «زمان» به کار    می رود.
مراجعه به فرهنگ های دری نوع کتاب، اگر صرف با جست و جوی «گاه» باشد، بدون توجه زیاد بر ترکیب دانشگاه، کلمه ی «گاه» را در انواع قید زمانی معرفی کرده است.


در سمت چپ نمونه ی سافت فرهنگ دری هوشیار که برای کامیپوتر طراحی شده است، در کادر «لغات نزدیک»، کلمه ی «گاه» را در معمول ترین معانی آن در محاوره و لفظ قلم دری زبانان معرفی می کند که تقریباً اکثریت قریب به اتفاق آن ها، معنی زمان را افاده    می کنند. در پایین، توضیحات فرهنگ لغت هوشیار را برای کیفیت نگرش، تایب         می کنم:
گاه: سریر، تخت آراسته پادشاهان را، صندلی، وقت، زمان.
لغات نزیک:
گاه از گاه، گاه بگاه، گاه بیگاه، گاه سنج، گاه شماری، گاه شناس، گاه شناسی، گاه گاهی، گاه گذار، گاه گذاری، گاه و بیگاه، گاه و بیگه، گاهان، گاهیار، گاهبد، گاهگیر، گاهگیری، گاهنامه، گاهنیار، گاهنما، گاهوار.
رجوع به تمامی فرهنگ های دری، در صورتی که با تقاضای شکل «گاه» باشد، به هیچ صورتی به توضیحی که از ترکیب «دانشگاه» یا محل دانش می آورند، مطلوب نمی دهد.  برای این که منظور ما از عجیب المعنی بودن و کثیر بودن معنی کلمه ی «گاه» به مفهوم غیر مکان، استناد بیشتر یابد، با مراجعه به فرهنگ های معروف دری یا به اصطلاح فارسی، حوزه ی ادبیات کلاسیک را درمی نوردیم تا مدعای ما به حقیقتی برسد که با سطحی نگری و تظاهر، درمانده گی ما در رسیده گی به معضل سقاوی گری، ستمی گری و مدعیات مدعیان است.
معانی «گاه» در لغت نامه ی «دهخدا»:
گاه.
- (اِ) سریر.
تخت آراسته ی پادشاهان را.
(صحاح الفرس ).
تخت پادشاهان.
(جهانگیری)
 کرسی.
(مهذب الاسماء).
اورنگ.
صندلی.
عرش: بهرام آنگهی که بخشم افتی بر گاه اورمزد درافشانی.
دقیقی.
ز گنجه چون بسعادت نهاد روی براه فلک سپرد بدو گنج و ملک و افسر و گاه.
رودکی (سعید نفیسی ص 1297).
به وقت رفتنش از سیم ساده باشد جای به گاه خفتنش از مشک سوده باشد گاه.
کسایی.
بدیشان چنین گفت زال دلیر که باشد که شاه آید از گاه سیر.
فردوسی.
فرومایه ضحاک بیدادگر بدین چاره بگرفت گاه پدر.
فردوسی.
بگیتی بهی بهتر از گاه نیست بدی بدتر از عمر کوتاه نیست.
فردوسی.
ز دستور پاکیزه ی راهبر درخشان شود شاه را گاه و فر.
فردوسی.
سرانشان به گرز گران کرد پست نشست از بر گاه چادرپرست.
فردوسی.
به گیتی درون سال سی شاه بود بخوبی چو خورشید برگاه بود.
فردوسی.
به دل گفت گیو این بجز شاه نیست چنین چهر جز در خور گاه نیست.
فردوسی.
از این دیوزاده یکی شاه نو نشانند با تاج بر گاه نو.
فردوسی.
ز فرزند قارن بشد سوفرای که آورد گاه مهی باز جای.
فردوسی.
چو بر تخت بنشست شاه اردشیر بشد پیش گاهش یکی مرد پیر.
فردوسی.
پراکنده گردد به هر سو سپاه فرود افکند دشمن او را ز گاه.
فردوسی.
جهان دار ضحاک با تاج و گاه میان بسته فرمان او را سپاه.
فردوسی.
چو برگاه بودی بهاران بدی به بزم افسر شهریاران بدی.
فردوسی.
سپاه انجمن شد به درگاه او [فریدون] به ابر اندرآمد سر گاه او.
فردوسی.
جهاندار فرزند هرمزدشاه که زیبای تاج است و زیبای گاه.
فردوسی.
به زن شوی گفت این جز از شاه نیست چنین چهره جز در خور گاه نیست.
فردوسی.
سیاوش ز گاه اندرآمد چو دیو برآورد بر چرخ گردان غریو.
فردوسی.
یکی آن که گفتی کشم شاه را سپارم بتو کشور و گاه را.
فردوسی.
چو دیدند [فرستاده گان قیصر] زیبارخ شاه را بدان گونه آراسته گاه را نهادند همواره سر بر زمین برو بر همی خواندند آفرین.
فردوسی.
گذشت آن شب و بامداد پگاه بیامد نشست از بر گاه شاه.
فردوسی.
بزرگ باد بنام بزرگ تو شش چیز نگین و تاج و کلاه و سریر و مجلس و گاه.
فرخی.
هر که بر گاه ترا بیند در دل گوید هست گاه از در میر و هست میر از در گاه.
فرخی.
نشستند برگاه بر ماه و شاه چه نیکو بود گاه را شاه و ماه.
عنصری.
سر تخت بختش برآمد به ماه دگرباره شد شاه و بگرفت گاه.
عنصری.
چون رسولانش ده گام به تعجیل زنند قیصر از تخت فروگردد و خاقان از گاه.
منوچهری.
ز گنجه چون بسعادت نهاد روی به ری فلک سپرد بدو گنج و ملک و افسر و گاه.
منوچهری (دیوان چ اقبال، ص 690).
چو از خاور برآمد خاورانشاه شهی کش مه وزیر است آسمان گاه.
(ویس و رامین).
امیرمسعود ازین بیازرد که چنین درشتی ها دید از عمش و قضا و غالب با این یار شد تا یوسف از گاه بچاه افتد.
(تاریخ بیهقی).
کسی کش از پی ملک ایزد آفریده بود ز چاه برگاه آردش بخت یوسف وار.
ابوحنیفه ی اسکافی (از تاریخ بیهقی چ فیاض، ص 278).
نه زین شاه به درخور گاه بود نه کس را به گیتی چنین شاه بود.
اسدی.
که را بخت فرخ دهد تاج گاه چو خرسند نبود درافتد بچاه.
اسدی.
به بند اندرون بسته هشتاد شاه که با کوس زرین و گنجند و گاه.
اسدی.
این میر و عزیز نیست برگاه و آن خوار و ذلیل نیست بر در.
ناصرخسرو.
گاه یکی راز چه بگاه کند گاه یکی راز گه بدار کند.
ناصرخسرو.
خویشتن را چون به راه داد و عدل و دین روی گرچه افریدون نئی بر گاه افریدون کنی.
ناصرخسرو.
دلیت باید پرعقل و سر ز جهل تهی اگرت آرزوست امر و نهی و گاه و شهی.
ناصرخسرو.
بر گاه نبینی مگر آن را که نه راهست کز گاه برانگیزی و در چاه نشانیش.
ناصرخسرو.
وزگاه بیفتد بسوی چاه فرودین وز صدر برانند سوی صف نعالش.
ناصرخسرو.
هر کرا چرخ ستمکاره برد برگاه بفکند باز خود از گاه نگونسارش.
ناصرخسرو.
آن صدر سروری که نهد بخت مر ترا از قدر و جاه گاه و سریر اندرآسمان.
سوزنی.
همیشه تا که بگویند بر چه سیرت بود نشست یوسف در صدر پادشاهی و گاه.
سوزنی .
از گاه وزارت بتو همچون فلک از ماه آراسته تا بر فلک ماه نهی گاه.
سوزنی.
مدار فلک بر مدار تو باد تو بر گاه و بدخواه جاه تو مسجون.
سوزنی.
بر سرکیوان رسد پای کمیتش چنانک پایه ی روح القدس پایه ی گاهش سزد.
خاقانی.
شاه فلک برگاه نو، داده جهان را جاه نو چون حصن دین را شاه نو بنیان نو پرداخته.
خاقانی.
ای تاج زرین گاه تو، مهدی دل آگاه تو یک بنده درگاه تو، صد چین و یغما داشته.
خاقانی.
ضرورت مرا رفتنی شد براه سپردم بتو شغل و دیهیم و گاه.
نظامی.
نه هر پای درخورد گاهی بود نه هر سر سزای کلاهی بود.
امیرخسرو.
هر که در جهان همی بینی گر گدایی وگر شهنشاهی است طالب لقمه ای است وز پی آن در بن چاه یا سر گاهی است.
ابن یمین.
آن قصه خوانده ای که مسیحا به عون فقر از آفتاب افسر و از چرخ گاه یافت.
عزالدین طبسی (از جهانگیری).
- جا.
جای.
مکان: گاه آرام، آرامگاه؛ محل آرامش: ابادی بر آن گاه آرام و ناز نشستی یکی تیزدندان گراز.
فردوسی.
- مسند.
(صحاح الفرس).
جای نشستن که بر سر تخت سازند مثل چهار بالش.
(لغت فرس اسدی).
از اشعار ذیل استنباط می شود که گاه اختلاف دقیق با تخت و سریر دارد: بدو گفت بنگر بدین تخت وگاه پرستنده چندین به زرین کلاه.
فردوسی (از صحاح الفرس و لغت نامه ی اسدی).
چنین گفت کامروز این تخت و گاه مرا زبید و تاج و گرز و کلاه.
فردوسی.
تهمتن نشست از برتخت و گاه به خاک اندرآمد سر تخت شاه.
فردوسی.
بدو نیازد مجلس بدو نیازد صدر بدو نیازد تخت و بدو نیازد گاه.
فرخی.
به گرشاسب کش کرد مهراج شاه نشاندش به بزم از بر تخت و گاه.
(گرشاسب نامه).
نهادند هم پهلوی هر دو تخت که خدمتگر هر دو بد کام و بخت بر افراز هر تخت شاهانه گاه به رنگ بهار و به اورنگ شاه.
شمسی (یوسف و زلیخا).
خطری را خطری داند مقدار خطر نیست آگاه ز مقدار شهان گاه و سریر.
ناصرخسرو.
ور دانش و دین نیستت بچاهی هر چند که باتاج و تخت و گاهی.
ناصرخسرو.
چاهی است جهان ژرف و ما بدو در جوئیم همی تخت و گاه شاهی.
ناصرخسرو.
ای سر و صدری که بر گاه سریر سروری مثل تو صدری ندیده ست و نبیند هیچکس.
سوزنی.
با رفعت و قدر باد جاهت با فتح و ظفر سریر و گاهت.
نظامی.
گرچه بر روی رقعه ی شطرنج لقب چوب پاره ای شاه است آن بود شاه راستین که ورا بر سر تخت خسروی گاه است.
سیف اسفرنگ.
در فرهنگ اسدی نخجوانی که تاریخ کتابت آن 766 است، در کلمه ی گاه پس از آن که معانی وقت و نشست ملکان و چاهک سیم پالایان را می نویسد، می گوید و گاه شاه را نیز گویند آنچنانک خسروانی گوید: شاهم برگاه برآرید گاه بر تخت زرین تختم بر بزم برآرید بزم در نوکرد شاه.
ظاهراً این قصیده از اشعار هجایی است که هنوز در زمان خسروانی معمول بوده، ولی   نمی دانم چه گونه این شعر شاهد گاه به معنی شاه تواند بود مگر این که یکی یا هر دوی شاه ها را گاه بخوانیم و تصرف کاتب،«گاه» را شاه کرد.
در فرهنگ های دیگر این معنی را نیافتم، تنها شمس فخری که غالباً از سهو و خطا خالی نیست و معهذا مدارکی بهتر و بیش تر از ما در دست داشته است، وی به نقل شعوری به گاه معنی داماد داده و شعری هم از خود برای شاهد سروده است، و شعر این است: شادمان است بدو جان ممالک ز انسان که بود شاد دل و جان عروسان از گاه ممکن است. شمس فخری در جائی گاه را به معنی شاه دیده و چون یکی از معانی شاه، داماد است، معنی داماد به کلمه داده و شاهدی برای آن ساخته است.
- شی.
بوته ی زرگر که در آن زر و سیم آب کنند، بوتقه، دریچه، تنبک، قالب.
کوره ی زرگر.
گوی باشد که سیم پالایان زر و سیم گداخته در آن جا ریزند.
(اوبهی ): شهان به خدمت او از عوار پاک شوند بدان مثال که سیم نبهره اندر گاه.
فرخی.
دل او شاد و نشاط تن او باد قوی تن بدخواه گدازنده چو زر اندر گاه.
فرخی.
اگر ز هیبت او آتش کنند از تف ستارگان بگدازند چون درم در گاه.
فرخی.
هر که او سیرت تو پیشه گرفت از همه عیب پاک و پاکیزه برون آید چون زر از گاه.
فرخی.
گفتا ز کفر پاک شود شهر های روم گفتم چنان که سیم نفایه میان گاه.
فرخی.
ز تو گوراب، چرخ آفتاب است سرایت از تو گاه سیم ناب است.
(ویس و رامین).
بجنب همت عالیش اگر قیاس کنی چو آفتاب و چو سیم نبهره اندر گاه.
معزی.
ایا ستوده شهی کز خیال خنجر تو تن عدو بگدازد چو نقره اندرگاه.
ازرقی (از جهانگیری).
دل و جان گاه و کوره از تف و تب اُدرَه از خایه وز پشت احدب.
سنایی.
با چهره ی چو زر شو و با اشک همچو در بگداز تن چو سیم و سرب در میان گاه.
سوزنی.
دل چو گاه نقره کرد از مکرت مدح تو ز آنک تا سخن چون نقره ی صافی برون آید ز گاه.
سوزنی.
ازآتش اندیشه ی جان خصم ورا دل در سوز و گداز آمده چون نقره به گاه است.
سوزنی.
از آن چه می بدهد تا بدانچه می گیرد تفاوت است چو از زر گاه تا پرکاه.
سوزنی.
هر خانه ای از خانه های نرد: یک گاه، خانه ی نخستین.
شش گاه.
خانه ی ششم از نرد.
(سبک شناسی ص 303 ج 2): امیر دو مهره در شش گاه داشت و احمد بدیهی دو مهره در یک گاه.
(چهارمقاله  ی نظامی).
ظاهراً یکی از معانی اصلی یا مجازی آن خیمه و چادر باشد و در آخر کلمه ی خرگاه بدین معنی است.
و خر به معنی بزرگ است: سوی خرگاه راند مرکب تیز دید پیری چو صبح مهرانگیز.
نظامی.
نوبت: گاهی؛ نوبتی.
کرتی.
باری.
داو قمار.
(غیاث).
صبح صادق.
(برهان ).
(اِخ) نام ستاره ای است.
جُدَی.
(جهانگیری )- (منتهی الارب ).
***
گاه.
(پسوند) این مزید به بعضی کلمات ملحق شود و معنی زمان دهد: آب انگور خزانی را خوردن گاه است که کس امسال نکرده ست مر او را طلبی.
منوچهری.
وقت سحرگاه فراشی آمد مرا بخواند برفتم.
(تاریخ بیهقی).
و هم در شب رسولی نامزد کردند، مردی علوی وجیه از محتشمان سمرقند و پیغامها دادند، چاشتگاه این روز لشکر بتعبیه نشسته بود، رسول بیامد.
(تاریخ بیهقی).
سحرگاهی استادم مرا بخواند، برفتم و حال بازپرسید.
(تاریخ بیهقی).
وقت چاشتگاه بونصر مشکان را بخواند.
[خواجه] به دیوان آمد.
(تاریخ بیهقی).
پگه خیز باشید هر سال و ماه که گاه سعادت بود صبحگاه.
داراب زردشتی.
به وقت چاشتگاهی تاریکی ظاهر شد.
(قصص الانبیاء ص 134).
مغنی سحرگاه بر بانگ رود بیاد آور آن پهلوانی سرود.
نظامی.
گاه چو شب لعل سحرگاه باش گه چو سحر زخمه گه آه باش.
نظامی.
چو صبح سعادت برآمد بگاه شده زنده چون باد در صبحگاه.
نظامی.
نهان خانه ی صبحگاهی شود حرمگاه سر الهی شود.
نظامی.
شدی بر سر گاه هر صبحگاه.
نظامی.
یکی مجلس آراست چون صبحگاه.
نظامی.
یکی روز فرخنده از صبحگاه.
نظامی.
ز فرزانگان بزمی آراست شاه.
نظامی.
طلایه ز لشکرگه هر دو شاه شده پاس دارنده ی صبحگاه.
نظامی.
شبانگاه بگریست تا بامداد.
نظامی.
ایا باد سحرگاهی کزین شب روز میخواهی از آن خورشید خرگاهی برافکن دامن محمل.
سعدی (طیبات).
ز دود دل صبحگاهش بترس.
سعدی.
شهری بگفتگوی تو در تنگنای صبح شب روز میکنند و تو در خواب صبحگاه.
سعدی.
شبانگاه دزدان باز آمدند.
(گلستان).
نه بر باد رفتی سحرگاه و شام.
سعدی.
هر که هر بامداد پیش کسی است هر شبانگاه در سرش هوسیست.
سعدی.
شبانگاه همان روز بود که فرمودند امشب آن شب است که وارغ در گردن اندازیم.
(انیس الطالبین، ص 119 نسخه ی کتابخانه ی مولف).
روزی در وقت گرمگاه در فصل تموز از قصر غازان بطرفی میرفتم.
(انیس الطالبین، ص 29 نسخه ی کتابخانه  ی مولف).
[گرمگاه در اصطلاحات فصحای قدیم، میانه ی روز که ظهر گویند مراد است که وقت زیادتی گرمی آفتاب است. (انجمن آرا)- (آنندراج )].
دمیدنگاه، بزنگاه، چاره گاه، عیدگاه، ناگاه، دیرگاه، نابگاه، بی گاه، خوردن گاه.
گاه و بیگاه اغلب در صبح و شام استعمال می شود: بیگاه شد بیگاه شد خورشید سوی چاه شد / خیزید ای خوش طالعان گاه طلوع ماه شد.
(از آنندراج بدون ذکر نام شاعر).
***
گاه.
(اِ) عصر.
دوره.
زمان: و از خلق نخست که را آفرید از گاه آدم تا این زمانه.
(ترجمه ی طبری بلعمی).
چنین تا بگاه سکندر رسید ز شاهان هر آنکس که آن تخت دید.
فردوسی.
باده ای چون گلاب روشن و تلخ مانده در خم ز گاه آدم باز.
فرخی.
هر شاعری به گاه امیری بزرگ شد نشگفت اگر بزرگ شدم من به گاه تو.
فرخی.
آیین ملوک عجم از گاه کیخسرو تا بروزگار یزدجرد شهریار که آخر ملوک عجم بود.
(نوروزنامه).
و از گاه جشن افریدون تا این وقت نهصد و چهل سال گذشته بود.
(نوروزنامه).
- زمان.
وقت.
هنگام.
حین.
مدت: مراوحه؛ گاه این را بستن و گاه آنرا.
(تاج المصادر بیهقی): جهانا چنینی تو با بچگان گهی مادری گاه مادند را.
رودکی.
چنان نمود به ما دوش ماه نو دیدار چو یار من که کند گاه خواب خوش آسا.
بهرامی.
هرگز نبود شکر بشوری چو نمک / نه گاه شکر باشد چون باز کشک.
محمودی (از فرهنگ اسدی).
سرو بودیم گاه چند بلند کوژ گشتیم و چون درونه شدیم.
کسایی.
خدای عرش جهان را چنین نهاد نهاد که گاه مردم از او شاد و گه ناشاد.
کسایی.
همی نوبهار آید و تیرماه جهان گاه برنا بود گاه زر.
دقیقی (دیوان چ شریعت، ص 102).
ز بس عطا که دهد هر گهی نداند کس عطای او را وقت و سخای او را گاه.
فرخی.
بسی گاه است و دیری روزگار است که نادانیت بر ما آشکار است.
(ویس و رامین).
گاه گفتند مابیعت میستانیم لشکر را و گاه گفتند قصد کرمان و عراق میداریم.
(تاریخ بیهقی).
چو خم گاه چوگانی از بیم ماه در آن خم پدیدار گویی سیاه.
(گرشاسب نامه).
گشتن گردون و در او روز و شب گاه کم و گاه فزون گاه راست.
ناصرخسرو.
در بستر بد یار و من از دوستی او گاهی بسرین تاختم و گاه بپائین.
(فان).
گاهش اندر شیب تازم، گاه تازم برفراز چون کسی کو گاه بازی برنشیند بر رسن.
منوچهری.
گهی سماع زنیگاه بربط و گه چنگ گهی چغانه و طنبور و شوشک و عنقا.
فرخی.
گاه گوید بیا و رود بزن گاه گوید بیا و شعر بخوان.
فرخی.
گاه گوید بیا و باده بنوش گاه گوید بیا و رود بزن.
فرخی.
در آب دیده گاه شناور چو ماهیئی گه در میان آتش غم چون سمندری.
فرخی.
وگر بجنگ نیاز آیدش بدان کوشد که گاه جستن از آنجا چگونه سازد زنگ.
فرخی.
از دلت ترسم بگاه صبح از آنک سر بشکر میبرد جادوی تو.
خاقانی.
چون تنورم به گاه آه زدن کآتشین مارم از دهان برخاست.
خاقانی.
شرع بدوران تو رستم و گاه وجود ظلم بفرمان تو بیژن و چاه عدم.
خاقانی (دیوان ص 166).
بنده از شوق خاک درگه تو بر سر آتش است بیگه و گاه.
انوری.
تا چو عروسان درخت از قیاس گاه قصب پوشی و گاهی پلاس.
نظامی.
گاه همچون آفتابی از جمال گاه همچون ماهی از بس نیکویی.
عطار.
گاه باشد که شطرالعنب مدت نه ماه یا بیشتر بماند.
(ذخیره ی خوارزمشاهی).
بنده ی پیر خراباتم که لطفش دائم است ورنه لطف شیخ و زاهد گاه هست و گاه نیست.
حافظ.
شکوفه گاه شگفته است و گاه خوشیده درخت گاه برهنه ست و گاه پوشیده.
(گلستان).
گاه باشد که کودک نادان به غلط بر هدف زند تیری.
سعدی.
گاه مستی گه خرابی تو کس نداند که از چه بابی تو.
اوحدی (از امثال و حکم دهخدا).
- امثال: گاه از دروازه درون نمی آید.
گاه از کون سوزن بیرون میرود.
(امثال و حکم دهخدا).
به صورت مضاف آید، و معنی زمان، وقت، فرصت دهد: نیل دهنده تویی به گاه عطیت پیل دمنده بهگاه کینه گزاری.
رودکی.
بهیچ روی تو ای خواجه برقعی نه خوشی به گاه نرمی گویی که آبداده تشی.
منجیک.
در طاعت بی طاقت و بی توش چرایی ای گاه ستمکاری بی طاقت و بی توش.
کسائی.
کتایون می آورد همچون گلاب همیخورد با شوی تا گاه خواب.
فردوسی.
که با رستمم روی آزار نیست وگرنه مرا گاه این کار نیست.
فردوسی.
بدین آرزو دارم اکنون امید شب تیره تا گاه روز سپید.
فردوسی.
جوان چیز بیند پذیرد فریب بگاه درنگش نباشد شکیب.
فردوسی.
سپیده دمان گاه بانگ خروس ز درگاه برخاست آوای کوس.
فردوسی.
کنون گاه رزم است و آویختن نه هنگام ننگ است و بگریختن.
فردوسی.
گاه آن است که از محنت و سختی برهند جای آن است که امروز کنم من طربی.
منوچهری.
گاه توبه کردن آمد از مدایح وز هجی کز هجی بینم زیان و از مدایح سودنی.
منوچهری.
گر ندانی ز زاغور بلبل بنگرش گاه نغمه و غلغل.
منوچهری.
روی به زنی کرد از شریفترین زنان و گفت گاه آن نیامد که این سوار از این اسب فرود آورند.
(تاریخ بیهقی).
ترسم که گاه رفتن من آمده است.
(تاریخ بیهقی).
به گاه ربودن چو شاهین و بازی.
(تاریخ بیهقی).
یکیت روی ببینم چنانکه خرسی را بگاه ناخنه برداشتن لویشه کنی.
(فان).
نی نی که چرخ و دهر ندانند قدر فضل این گفته بود گاه جوانی پدر مرا.
ناصرخسرو.
گاه آن آمد که با مردان سوی مردان شویم یکره از ایوان برون آئیم و بر کیوان شویم.
سنایی.
مفلس بخشنده تویی گاه جود تازه و دیرینه تویی در وجود.
نظامی.
بحکم آنکه این شبرنگ شبدیز بگاه پویه بس تند است و بس تیز.
نظامی.
خاک وجود ما را از آب باده گل کن ویران سرای دل را گاه عمارت آمد.
حافظ.
هیچکس دیده ای که گه خورده ست کاین بگاه قدیم نان بوده ست.
ابن یمین.
- فصل.
موسم: چون لطیف آمد بگاه نوبهار بانگ رود و بانگ کبک وبانگ تز.
رودکی.
درخش ار نخندد بگاه بهار همانا نگرید بسی ابر زار.
ابوشکور.
دل خسرو از لشکر نامدار بخندید چون گل به گاه بهار.
فردوسی.
جوانان چین اندرآن مرغزار یکی جشن سازند گاه بهار.
فردوسی.
چنین گفت مادر که گاه بهار برین دشت بگذشت گردی سوار.
فردوسی.
گاه با اسم اشاره (آن و این) می آید و معنی زمان، مدت ، موقع، وقت دهد: آن گاه، آن زمان، آن وقت این گاه، این زمان، این وقت: مر او را به آئین پیشین بخواست که آن رسم و آئین بدآن گاه راست.
فردوسی.
برآمد بر این گاه یک روزگار فروزنده شد اختر شهریار.
فردوسی.
این سلیمانی به رسولی و شغلی بزرگ آمده است خلعتی بسزا باید او را و صد هزار درم صلت آنگاهچون بازآید و آنچه خواسته ایم بیارد آنچه رای عالی بیند بدهد.
(تاریخ بیهقی).
چشم آن دارم که تا آن گاه که رفته آید.
حشمت من نگاه دارد.
(تاریخ بیهقی).
بیارم پس از این که در باب علی چه رفت تا آن گاه که فرمان یافت.
(تاریخ بیهقی).
آن فاضل که تاریخ سبکتکین را براند از ابتدای کودکی تا آن گاه بسرای آلپتکین افتاد.
(تاریخ بیهقی).
تا آن گاه که رسولان جانب کریم به درگاه آیند.
(تاریخ بیهقی).
حاجب آمد بمعاونت یلان غور تا آنگاه که حصار به شمشیرش گشاده آمد.
(تاریخ بیهقی).
آن گاه بر اثر رسولان فرستادن و عهد و عقد خواستن.
(تاریخ بیهقی).
شیر می پیچیدی بر نیزه تا آن گاه که سست شدی و بیفتادی.
(تاریخ بیهقی).
از وی و پسرش خط بستانند بنام خزانه ی معمور آن گاه حدیث آن مال با سلطان افکنده آید.
(تاریخ بیهقی).
بیاورده ام آنچه برفت وی را از سعادت بفضل ایزد تا آن گاه که به هرات رسید.
(تاریخ بیهقی).
چند شغل فریضه که پیش داشت و پیش آمد و برگزاردند نبشته آمد آن گاه مقامه بتمامی برانم که بسیار نوادر و عجایب است اندرآن دانستنی.
(تاریخ بیهقی).
تا آن گاه که آن ترکمانان را از خراسان بیرون کردید.
(تاریخ بیهقی).
کسان حاجب تکین گفتند که امروز بازگردید که شغلی فریضه است.
تا آن اتمام کرده آید آن گاه بر عادت میروند.
(تاریخ بیهقی).
وی را به درگاه آرند و آفتاب تا سایه نگذارند تاآن گاه که مال بدهد.
(تاریخ بیهقی).
اتقیااند بدان گاه که پیران و کهولند حکمااند از آن وقت که اطفال و صغارند.
ناصرخسرو.
آن گاه آن را موضعی بفرمان ملک تعیین افتد.
(کلیله و دمنه).
آن گاه نه راهبر معین و نه شاهراهی پیدا.
(کلیله و دمنه).
و آن گاه بنای کار های خویش بر تدبیر معاش و معاد بر قضیت آن نهد.
(کلیله و دمنه).
آن گاه نفس خویش را میان چهار کار مخیر گردانیدم.
(کلیله و دمنه).
آن گاه در آثار و نتایج علم طب تاملی کردم.
(کلیله و دمنه).
آن گاه اعضاء قسمت پذیرد.
(کلیله و دمنه).
بدو باید پیوست و فزع او مشاهدت کرد، آن گاه ندامت سود ندارد.
(کلیله و دمنه).
آن گاه به انواع بلا مبتلا گردد.
(کلیله و دمنه).
آن گاه خود گیر که این معانی هیچ نیستی.
(کلیله و دمنه).
خیمه ی سلطنت آن گاه فضای درویش رجوع به آن گاه و این گاه شود.
گاه با مبهمات (چند و هر چند و چندین و همان آید) و معنی زمان دهد: اکنون فکنده بینی از ترک تا یمن یک چند گاه زیر پی آهوان سمن.
دقیقی.
همی پرورانیدشان سال و ماه به مرغ و کباب و بره چندگاه.
فردوسی.
بتوران زمین گر فرستی مرا نیایش کنم پیش یزدان ترا فرستم به هرسال من باژ و ساو به پیش تو زآنچم بود توش و تاو به هر چند گاهی ببندم کمر بیایم بببینم رخ تاجور.
فردوسی.
اگرتان ببیند چنین گل بدست کند برزمین تان همان گاه پست.
فردوسی.
همی رفت با او همیدون براه بر او راز بگشاد تا چندگاه.
فردوسی.
دگر گفت با دل که از چندگاه شدم من بدین مرز جویای شاه.
فردوسی.
فرستاده آمد ز کاوس شاه نهانی بنزدیک او چند گاه.
فردوسی.
سپردش به مادر بدان جایگاه برآمد برین نیز یک چند گاه.
فردوسی.
بر آن نیز بگذشت یک چند گاه گران شد ز کودک فرنگیس ماه.
فردوسی.
بچند گاه دهد بوی عنبر آن جامه که چند روز بماند نهاده با عنبر.
عنصری.
به تبه کردن ره غرّه چه بایست شدن تبر و تیشه چه بایست زدن چندین گاه.
فرخی.
مایه ی غالیه مشک است بداند همه کس تو ندانسته ای ای ساده دلک چندین گاه.
فرخی.
هرگاه اصل بدست آمد کار فرع آسان باشد.
(تاریخ بیهقی).
هر کس مرکب است از چهار چیز و هرگاه که یک چیز از آن را خلل افتد ترازوی راست نهاده بگشت.
(تاریخ بیهقی).
این نامه چند گاه بجستم تا بیافتم در این روزگار که تاریخ اینجا رسانیده بودم.
(تاریخ بیهقی).
هرگاه که ملک هنرهای من می بیند بر نواخت من حریصتر از آن باشد که من بر خدمت او.
(کلیله و دمنه).
هرگاه که یکی از آن (طبایع) در حرکت آید زهری قاتل باشد.
(کلیله و دمنه).
هرگاه که دو دوست به مداخلت شریری مبتلا گردند هر آینه میان ایشان جدایی افتد.
(کلیله و دمنه).
هرگاه غوک بچه کردی مار بخوردی.
(کلیله و دمنه).
هرگاه که بیرون کشند درحال از هم باز شود.
(کلیله و دمنه).
او را بخانه ی خویش آورد و چندین گاه مهمان او بود.
(قصص الانبیاء ص 60).
همان گاه.
همین گاه.
زمانی مکرر شود،گاه گاه: گاه گاهی، و معنی کم و بیش، دور و نزدیک، وقتی دون وقتی دهد، زمانی دون زمانی، قلیلی از ازمنه.
ندرةً، بعض اوقات: دولت مسعود خواجه گاه گاهی سرکشید تا نگویی خواجه ی فرخنده از عمداکند.
منوچهری .
آخر کم از آنکه گاه گاهی.
نظامی .
گاه گاهی بگذر در صف دلسوختگان تا ثنائیت بگویند و دعایی بدمند.
سعدی (بدایع).
و مخفف آن گه گه است.
رجوع به گه گه و گاه گاه و گاه گاهی شود.
(پسوند) زمانی به کلمه ی (فارسی و عربی) پیوندد و معنی مکان و جای دهد: اضاة؛ استادنگاه آب.
(منتهی الارب).
ارب الدابة مربطها؛ لازم گرفت ستور، بستنگاه خود را.
(منتهی الارب): به ری آمد [ذوالیمینین] و آنجا لشکرگاه بزد.
(ترجمه ی طبری نسخه ی کتابخانه ی مولف ص 511).
از جای خود تا جنگ گاه بدید.
(ترجمه ی طبری ایضاً 225).
و هرثمه بزورق خویش بیامد با خاصگان خویش بجای وعده گاه.
(ترجمه ی طبری ایضاً ص 515).
یکی شارسانی برآورد شاه [لهراسب] پس از برزن و گوی و بازارگاه.
فردوسی.
بسی کشته آید ز هر دو سپاه ز ایران نه برخیزد این کینه گاه.
فردوسی.
قصد شکارگاه کردم.
(تاریخ بیهقی).
با تعبیه ی تمام براند و لشکرگاهی کردند برابر خصم.
(تاریخ بیهقی).
و نخجیرگاه این سرای سپنجی است و نخجیر تو نیکی کردن.
(قابوسنامه).
و در قرارگاه رحم آرام گیرد.
(قصص الانبیاء ص 11).
تو دادی مرا پایگاه بلند توام دست گیر اندری پای بند.
نظامی.
ز هر پایگاهی که والابود هنرمند را پایه بالا بود.
نظامی.
قرار آنچنان شد که نزدیک شاه به دانش بود مرد راپایگاه.
معانی «گاه» در فرهنگ لغت معین:
گاه.
[په .] (اِ.)1 - آهنگ ، آواز.2 - (پس .)به صورت پسوند در نام های آهنگ های موسیقی به کار رود: سه گاه، چهارگاه.
گاه.
1 - (پس .) علامت اسم زمان که در آخر کلمه درمی آید مانند شامگاه، صبح گاه و علامت اسم مکان نیز می باشد مانند دانشگاه،آرامگاه. 2 - (اِ.) زمان، وقت. 3 - عصر، دوره.
گاه.
[په .] (اِ.) 1 - تخت شاهی، سریر. 2 - مسند. 3 - جا، مکان . 4 - بوتة زرگران.
گاه به گاه.
(بِ)- (ق مر.) وقت به وقت، بعضی اوقات.
گاه شمار.
(شُ)- (ص فا.) کسی که دربارة تقویم و اوقات کار می کند.
گاه شماری.
(شُ یا ش )- (اِ.) روش اندازه گیری و تقسیم بندی زمان به بخش های مساوی تقویم.
گاه گاه.
(ق .) به ندرت، کم و بیش.
گاه گدار
(گُ)- (ق مر.)- (عا.) بندرت، بعضی اوقات.
گاه گیر.
(ص فا.) 1 - اسبی که گاه گاه رم می کند. 2 - غافل گیر.
گاه نامه.
(مِ) [په .] (اِمر.) تقویم.
آن گاه.
(ق .) 1 - آن زمان، آن وقت. 2 - پس از آن، سپس، بعد.
پناه گاه.
( ~.) (اِمر.) جایی که برای حفظ جان و سلامتی به آن پناه برند، جای استوار، پناه جای.
پیشین گاه.
( ~.)- (اِمر.) وقت نماز ظهر.
روضه گاه.
( ~.)- [ع - فا.] (اِمر.) 1 - باغ. 2 - بهشت.
سه گاه.
( ~ .)- (اِمر.) یکی از هفت دستگاه موسیقی ایرانی که حزن آور است و از فراق و جور معشوق می گوید.
صبح گاه.
( ~ .) [ع - فا.] (اِ.) 1 - هنگام صبح، بامدادان. 2 - برنامه ای که معمولاً هر روز در پادگان ها یا مراکز نظامی با بالا بردن پرچم و خواندن سرود و مراسم رژه انجام می شود.
قبله گاه.
( ~ .) [ع - فا.] (اِمر.) 1 - مکان قبله، جای قبله. 2 - هر جا که وقت پرستش خدا بدان روی آورند. 3 - عنوانی است احترام آمیز در خطاب به پدر و بزرگان.
گاه به گاه.
(بِ)- (ق مر.) وقت به وقت، بعضی اوقات.
گاه گاه.
(ق .) به ندرت، کم و بیش.
گرم گاه.
( ~ .)- (اِمر.) میان روز که هوا بسیار گرم است.
ارویس گاه.
(اَ)- (اِمر.)- (در آداب دینی زرتشتی) سنگ بزرگی است چهار گوشه که آلت های مخصوص از قبیل هاون و دستة هاون و برسمدان و طشت و ورس را بر روی آن می نهند.
تخت گاه.
( ~.) (اِمر.) 1 - محل تخت. 2 - محل جلوس شاه. 3 - پایتخت.
تفریح گاه.
( ~.) [ع - فا.] (اِمر.) محل تفریح، گردش گاه.
تکیه گاه.
( ~.) [ع - فا.] (اِمر.) 1 - جای تکیه دادن. 2 - پشتی. 3 - پشت و پناه. 4 - آن چه وزن جسمی را تحمل کند (فیزیک).
نهاله گاه.
( ~.)-(اِمر.) شکارگاه، کمینگاه صیاد.
وعده گاه.
( ~.) [ع - فا.] (اِمر.) محل ملاقات، میعاد.
هیچ گاه.
(ق مر.) هیچ وقت، هرگز.
معانی «گاه» در فرهنگ عمید:
گاه.
۱. وقتی؛ زمانی؛ هنگامی. ۲. بعضی اوقات؛ گاه گاهی. ۳. (اسم) وقت؛ زمان؛ هنگام. ۴. زمان (در ترکیب با کلمۀ دیگر): بامگاه، شامگاه، سحرگاه. ۵. مکان (در ترکیب با کلمۀ دیگر): بزمگاه، پرستشگاه، رزمگاه، کشتارگاه، لشگرگاه. ۶. (اسم) [قدیمی] فصل؛ موسم. * گاه از گاه: [قدیمی] = * گاه گاه * گاه به گاه: = * گاه گاه * گاه گاه: بعضی اوقات. * گاه وبیگاه: ۱. وقت و بی وقت. ۲. [قدیمی] همه وقت.
گاه.
ظرفی که در آن سیم وزر ذوب می کردند؛ بوتۀ زرگری: شهان به خدمت او از عوار پاک شوند/ بدان مثال که سیم نبهره اندر گاه (فرخی: ۳۴۳).
گاه.
۱. جا؛ مکان. ۲. [قدیمی] تخت پادشاهی: به گیتی بهی بهتر از گاه نیست / بدی بتّر از عمر کوتاه نیست (فردوسی: ۸/۳۷۳).
گاه گدار.
بعضی اوقات؛ به ندرت.
گاه گیر.
۱. غافلگیر. ۲. اسبی که گاه گاه رم بکند. ۳. درد یا عارضه ای که ناگهان بروز کند.
بنه گاه.
جای بنه.
کمین گاه.
جایی که در آن کمین کنند.
قبله گاه.
۱. جایی که در نماز به آن رو می کنند؛ مکان قبله؛ جای قبله. ۲. [منسوخ، مجاز] پناهگاه.
قدم گاه.
۱. جای قدم نهادن. ۲. جایی که اثر پایی در سنگ پدیدار باشد. * قدم گاه آدم: در روایات، سرندیب که حضرت آدم نخستین بار بر روی زمین در آنجا قدم گذاشت.
***
گاه.
ستاره ی جدی.
(اسم) 1 - آ هنگ آواز. 2 - بصورت پسوند در نام های آهنگ های موسیقی به کار رود: سهگاه چهارگاه .
گاه از گاه.
گاه و بیگاه بعض اوقات: مردی که ویرا حسن محدث گفتندی نزدیک امیر مسعود فرستاده بود (منوچهربن قابوس) تا هم خدمت محدثی کردی و هم گاه از گاه نامه و پیغام آوردی و می بردی.
گاه بگاه.
وقت به وقت بعض اوقات: گاه به گاه به سفر می رود.
گاه خواب.
زمان خواب
گاه سنج.
(صفت اسم) آلت اندازه گیری وقت و زمان.
گاه شماری.
نگاهداشتن و معرفت حساب زمان معرفه المواقیت.
گاه شناسی.
وقت شناسی.
گاه صبح.
صبحگاه
گاه گاه آمدن.
به ندرت آمدن
گاه گاهی.
زمانی دون زمانی بعضی اوقات: بازار چه گاه گاهی بر سر نهد کلاهی مرغان قاف دانند آیین پادشاهی. (حافظ)
گاه گدار.
به ندرت.
گاه گداری.
ندره بعضی اوقات.
گاه و بیگه.
گاه و بیگاه: سوم دور بودن ز خیر کسان که دردش بود سوی آن کس رسان. که درگاه و بیگه کسی را بسوخت به بیمایه چیزی دلش بر فروخت.
گاه کوشش.
وقت جنگ
آخر گاه.
(صفت) دیگر دگر دیگری یکی از دو چیز یا دو کس غیر جمع: آخرین.
پاییز گاه.
(اسم) هنگام پاییز وقت پاییز.
پنج گاه.
( اسم ) 1- اوقات نماز پنجگانه. 2- خان. پنجم نرد. 3- حواس خمسه. 4- آوازیست ایرانی و آن در پایان راست پنجگاه خوانده می شود. (پنجگاه) و (سپهر) حالت در آمد (نوا) را دارد و مثل این است که به نوای پنجم فوقانی رفته باشیم. سپس عشاق شنیده می شود و راست پنجگاه تبدیل به نوا می شود.
پیشین گاه.
(اسم) وقت نماز پیشین وقت نماز ظهر: رفت روزی بوقت پیشین گاه تا در آن باغ روضه یابد راه. (نظامی)
***
معانی گاه به انگلیسی:
اسم:
time
عصر، عهد، فرصت، ساعت، روزگار، زمان، مرتبه، مدت، هنگام، وقت، موقع، گاه، زمانه، حین، ایام.
period
حد، کمال، نقطه، عصر، دوره، گردش، نوبت، ایست، فرجه، پایان، منتها درجه، روزگار، زمان، مرحله، مدت، وقت، موقع، مدتی، گاه، نتیجه ی غایی، قاعده زنان، جمله ی کامل، نقطه ی پایان جمله، دوران مربوط به دوره ی به خصوصی.
ترادفات (شبیه ساز های ظاهری):
چنان چه دیدیم و خواندیم، کلمه ی «گاه» با صور مختلف معنایی، نه همان معنی ای را افاده می تواند که وقتی منظور از برگردان یک کلمه از یک زبان به زبان دیگر باشد، منظور است. معنی کلمه ی «Water» در زبان دری «آب» می شود، اما این کلمه به   گونه ی ترادف، می تواند نوعیت آب به عنوان پدیده ی مایع را نیز تعریف کند. تفاوت معنایی از این ترجمه، بر اصل و شباهت برمی گردد. بنا بر این اگر معادل انگلیسی کلمه ی آب در زبان دری را به مفهوم مایع بگیریم، ظاهراً منظور از یک عنصر مایع، برآورده     می شود، اما اکتفا بر آن، به هیچ دلیلی درست نیست؛ زیرا اصل معنایی آن، همان کلمه ی آب می شود که در مایعات، تعریف و جایگاه خودش را دارد.
کلمه ی «گاه» نیز با صور مختلف معنایی، می تواند ترادفی باشد برای کلمه ی «پوهنتون»، اما چنان چه بررسی کردیم، به هیچ وجه به همان معنایی نیست که از کلمه ی «تون» به معنای جایی که درخور محل کسب آموزش ها یا دانش عالی باشد، افاده شود. کسی از پیرسالارانی که هنوز کارت های حزبی خویش را نگه داشته اند، اما وانمود می کنند که خوش سابقه اند، مدعی شده بود که مرحوم علامه حبیبی، ترکیب پوهنتون را با درنظر داشت ترکیب دانشگاه، وضع کرده است. این اتهام ناروا، از چند جهت بر آن مرحوم، باطل است. چه علامه حبیبی با اشراف بر چند زبان و آگاهی های فوق العاده، در چنان حد تنزل قرار نداشت. این غلط فهمی را زمانی می توان به درستی درک کرد که سال ها فکر می شد، ترکیب افغانستان از دو جز افغان و ستان که پسوند ستان آن به معنی اسم مکان است، از واژه گان دری یا به اصطلاح فارسی می باشد، اما تحقیقات سال های اخیر واضع می کنند که اسم «ستان»، یک کلمه ی کهن زبان سانسکریت است.
اندر قضیه ی کلمه ی «گاه»، هرچند در پی حکم مطلق نیستیم، اما با توجه بر آن چه مستند کردیم، این کلمه با کثرت کاربرد در معانی زمان، سریر و آن چه غیر از اسم مکان باشد، به اندازه ای در زبان ما رایج است که اگر از ترادفات آن به عنوان شبیه ساز های ظاهری به عمق صرفی برویم، به مشاهده می رسد که هیاهو برای پذیرش آن در برابر کلمه ی «پوهنتون»، هرگز در حد قبول فی نفسه ی معنی نیست. بنا بر این، پذیرش آن به عنوان معادل پوهنتون، به همان معنایی نیست که از یک کلمه معادل یک کلمه ی دیگر از یک زبان در یک زبان دیگر، منظور باشد.
در افغانستان ما، به یقین که پس از وضع ترکیب دانشگاه، و فشار های سیاسی ناشی از صدور کالای فرهنگی ایران، ترکیبات متنوعی چون فروشگاه، قرارگاه، زایشگاه، آرایشگاه و ... امثالهم رایج شده اند، که بر اثر سهولت ساخت از این کلمه، ترکیبات فزون دیگری نیز وارد زبان دری افغانی ما می شوند که هرچند دیدیم با کثیر المعنایی و عجیب المعنایی این کلمه، به درستی به افاده ی مکان نمی تواند برسد؛ زیرا کثرت استفاده ی آن به معنی زمان- در مثال هایی که مثلاً برای سریر یا تخت آمده اند، نیز محدودیت دارند؛ چه اگر توجیه مکان سریر یا تخت، وجه اطلاق اسم مکانی آن شود، محدوده ای که برای تخت در نظر است، وسعتی ندارد که مثلاً برای محلی به بزرگی جای دانشگاه باشد. قید این مساله در سایر اسامی مکان ها در زبان دری بسیار مشهور می باشد. مثلاً اسم کده، هرگز به محلی که در بزرگی برای گاه یا خانه می سازند، اطلاق نمی شود. چنان چه با ترکیب دانشکده، محل کوچک تر را افاده می کنند و صورت های میکده، دهکده و امثالهم، حدود مشخص دارند. بنا بر این برای برآوردن مطلوب، باید به صورت های مراجعه کرد که از رهگذر وسعت، بتواند در جای مطمع نظر بنشیند.
بالاخره:
تا جایی که آگاهی های ما می رسانند، معمول ترین صورت اسم مکان در افغانستان که بتواند محدوده ی بزرگ را ترسیم کند، اسم «خانه» است که از ترکیب آن، به صد ها مثال مروج، کهن و نو داریم. نه فقط در دری افغانی، بل در دری تاجیکی و دری ایرانی نیز ترکیباتی که با اسم «خانه» مستعمل اند، به خوب ترین وجه، منظور ما را برای نام گذاری مکان ها، افاده می کنند:
    •    کارخانه
    •    میخانه
    •    شفاخانه
    •    عجایب خانه
    •    تصفيه خانه
    •    آبدارخانه
    •    اسلحه خانه
    •    بالا خانه
    •    رصد خانه
    •    زراد خانه
    •    سفارت خانه
    •    مهمانخانه
    •    يتيم خانه
چنان چه آوردم در جغرافیای رواج زبان دری افغانستان ما، پیش از رواج ترکیب دانشگاه، در حالی که مقام گاه در ترکیبات و کلمات دری، کثرت استفاده در زمان را دارد و آن را تاکنون نیز حفظ می کند، هرچند به معنای تشخیص جا، نیز جایگاه دارد و مثال هایی که در فرهنگ های دری آوردیم، موقعیت آن را در چند معنایی به معرفی می گیرد، اما استفاده ی کثیر از آن تا زمانی که در چند دهه ی اخیر، در تنوع ترکیبات گاه، وفرت اسم مکان ها را تعریف می کند، در حدی نبوده است که حتی در محاوره ی عادی مردم ما شناخته شود. در میان کابلیان و در آن ولایاتی که دری، زبان کار و تبادل افکار است، تا چند دهه ی قبل، چنان چه تا کنون نیز رایج است، لوایح دکان ها، ترکیب فروشگاه را اصلاً نمی شناختند. هنوز هم دکانداران کابل و ولایات دری زبان، بر لوایح خود خوراکه فروشی، آردش فروشی، کتاب فروشی و صد ها محل فروش دیگری را معرفی می کنند که عین مثال را اسم خانه، در صد ها ترکیب دیگر تاکنون حفظ کرده است.
در افغانستان جا، خانه و سرا، مهم ترین اسمای مکان هایند که از ترکیبات آن ها، صد ها نام و اصصلاح معروف داریم. ترکیبات «سرای غزنی»، «سرای شمالی»، «سرای عبدالرحمن خان» و امثالهم، معرف صد ها نوع دیگر اند. در ایران، از اسم «سرا» با ابتکارات زیادی، ترکیباتی چون دانشسرا، قهوه سرا و ... ساخته اند. در افغانستان ما، صورت معمول آن، با مبتدای سرا و بعد پسوند آن، معروف می باشد.
در حالی که با رسمیت و جا افتاده گی کلمه ی پوهنتون، هیچ نیازی برای بدیل آن نداریم، اما اگر روزی برای رعایت منافع خودمان نیز لازم دیدیم، پیشنهاد می کنیم در عوض کلمه ی «دانشگاه» که بسیار سیاسی شده است و به درستی به معنای پوهنتون نیست، می توانیم به راحتی از لغات مختلف با اسمای «سرا»، «خانه» و «جا»، ترکیب مطلوب خویش را برای معادل پوهنتون بسازیم.
آنارشیسم ناشی از ضعف حاکمیت، مهارگسیخته گی هایی را باعث شده است که اگر برای پاسخ به آن ها، پاسخگو نباشیم، به یقین دیر یا زود، بحران ناشی از افراط در نقد و گستاخی های ناشی از زیاده رویی ها، ما را در موقعیت های تنگتری قرار می دهند. بنا بر این، قبل از این که ارجاع ملی ما، نتیجه ی مطلوب مان را برآورده کند، بهتر است مثلاً در سیاست پردازی های فرهنگی، تا زمانی که توافق مان به معادل پوهنتون در زبان دری قرار گیرد، تمام لوایحی را که به عمد با ترکیب دانشگاه انباشته کرده اند، در گام نخست، به ترکیب پوهنتون مقید سازند و اگر ایراد بسیار نباشد، حداقل با جاگزین کردن آن با ترکیبات «دانشخانه» یا «آموزشخانه» و یا هم «آموزش سرا» و «دانش سرا» که هرچند ترکیبات اخیر، بسیار افغانی نیستند، اما در مقایسه به کلمه ی «دانشگاه»، پر چالش، تنش زا و سیاسی نمی باشند.
یادآوری:
منظور از ارایه ی این پروژه، صدور حکم مطلق در موضعی نیست که آورده ام، بل مهم ترین هدف چنین تحقیقات، نشان دادن آن ابعاد قضیه ی افغانی ماست که بایسته است در زمان طرح خصومت آمیز و طرد کننده ی جریان های سقاوی- ستمی، با صرف دقت، مساله را از سطحی نگری و تظاهر، به عمق بکشانیم و از مزیت این ژرف نگری به نتایجی دست یابیم که به یقین خواننده گان افغان این تحقیق، پس از مطالعه ی آن تعجب خواهند کرد چه گونه به مساله ای به این ساده گی و اما با ابعاد معنی، توجه نکرده بودند.
من با صرف بیش از ده سال وقت و نشر 28 ** عنوان کتاب، وقت نه چندان کافی  گذاشته ام تا به مشغله ای برسم که ماحصل آن به درستی مرا به یقین رسانیده است ادعای جریان های افغان ستیز در هر موضعی که باشد، آن قدر خام، میان تهی و عاری از منطق اند که اگر افسوس کنیم چرا کسی به خودش زحمت نداده است در حد یک مقاله ی طویل نیز متوجه باشد جریان مثلاً ستمی گری، ضمن استفاده از مزایای اشتراکات فرهنگی و اعتقادی ما، از آن سیاست های فرهنگی دولت های یک قرن اخیر افغانستان، سوء استفاده کرده اند که اکنون با افتضاحات آریایی، خراسانی و پارسی، از مهم ترین سوژه های طنزی اما تبلیغاتی شدیدی اند که نادانسته در یک درگیری منفی با ایرانیان، تعمیم داده ایم. چنان چه بار ها آورده ام، اندک دقت بر متن و محتوای ادعای افغان ستیزان در افغانستان، به زودی شما را متوجه اشتباهاتی می کند که دولت مردان ما با سیاست های غلط فرهنگی، برداشت های فاحش از تاریخ و فرهنگ را تعمیم داده اند که وقتی از این منظر، درگیر گفتمان ستمی- سقاوی می شویم، با تعجب مشاهده می شود محک آنان برای کوچک انگاری افغانستان و افغانیت، همانا مواد و مواردی ست که ظاهراً افغانستان معاصر و با همه چیز را در برابر گذشته های عتیقه و ویرانه، ناچیز می کند. معلوم است که با رسمیت افغانستان، واقعیت کدام تبار های افغانستان در رونق، کشورداری، احیا، انکشاف و دستاورد های پُر شکوه چند ستده ی پسین بروز می کند، اما سیاست های غلط، قضیه را برعکس کرده و از این حیث، سهم صاحبان واقعی این سرزمین با تعمیم فرهنگ جعلیات و تبلیغات میان تهی فرهنگی، کم رنگ تر از مخروبه هایی می شود که اگر حسرت افغان ستیزان را برای یافت شکوه آن ها در رقابت با افغانستان، عقده می کند، فرهنگ توهم آن، مهم ترین عامل گسست فکری در یک دهه ی اخیر است.
 
مراجع:
1-
http://dictionary.abadis.ir/Word/FaToFa/%DA%AF%D8%A7%D9%87/
2-
https://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%A2%D8%B1%D8%A7%DB%8C%D9%87%E2%80%8C%D9%87%D8%A7%DB%8C_%D8%A7%D8%AF%D8%A8%DB%8C
3-
http://parsi.wiki/dehkhodaworddetail-00cec0212a334e41912c451ca39babcb-fa.html
4-
https://rasekhoon.net/article/print/979499/%D8%AA%DA%A9%DB%8C%D9%87-%DA%AF%D8%A7%D9%87-%D9%88%D8%A7%DA%98%DA%AF%D8%A7%D9%86-%D9%81%D8%A7%D8%B1%D8%B3%DB%8C/
5-
http://pardiseadab.blogfa.com/post-105.aspx
6-
http://www.persianacademy.ir/
7-
http://www.hawzah.net/fa/Magazine/View/3282/4621/34184/%D8%B1%D9%88%D8%B2-%D8%B3%D9%84%D8%A7%D9%85-%D8%A8%D9%87-%D9%88%D8%A7%DA%98%D9%87-%D9%87%D8%A7(%D8%B1%D9%88%D8%B2-%D8%B4%D8%B9%D8%B1-%D9%88-%D8%A7%D8%AF%D8%A8-%D9%81%D8%A7%D8%B1%D8%B3%DB%8C)
8-
http://www.dictionary-farsi.com/?gclid=CKqbq9zrws4CFccp0wod964GPg
9-
https://tavaana.org/fa/courses?gclid=CNqW4evrws4CFROeGwodOpAGGQ
10-
http://www.almaany.com/fa/dict/fa-ar/%D8%AE%D8%A7%D9%86%D9%87/?page=5

    •    لغت نامه ی دهخدا
    •    برهان قاطع
    •    فرهنگ معین
    •    فرهنگ آنندراج
    •    فرهنگ عمید
    •    فرهنگ جهانگیری
    •    فرهنگ سخن
    •    فرهنگ نوبهار

توضیح */ **:
مجموعه ی 28 عنوان کتاب منتشره ی من (مصطفی عمرزی) در کابل- افغانستان:

تخلیقات:
    •    یک قرن در تاریخ و افسانه-  ناشر: به هزینه ی شخصی
    •    صحبت های مغاره نشینان-  ناشر چاپ اول: انجمن شاعران و نویسنده گان افغانستان
    •    صحبت های مغاره نشینان-  ناشر چاپ دوم: دانش خپرندویه ټولنه
    •    افغانستان و بازار آزاد- ناشر چاپ اول: انجمن شاعران و نویسنده گان افغانستان
    •    افغانستان و بازار آزاد- ناشر چاپ دوم: دانش خپرندویه ټولنه
    •    اندیشه در بستر سیاست و اجتماع-  ناشر: دانش خپرندویه ټولنه
    •    افغاننامه-  ناشر: انجمن شاعران و نویسنده گان افغانستان
    •    چهار یادواره-  ناشر: انجمن شاعران و نویسنده گان افغانستان
    •    با زبان دری- ناشر: د افغانستان ملی تحریک
    •    پشتون ها-  ناشر: دانش خپرندویه ټولنه
گردآوری ها:
    •    حقیقت خورشید-  ناشر: به هزینه ی شخصی
    •    دری افغانی-  ناشر: دانش خپرندویه ټولنه
    •    آریاییسم-  ناشر: دانش خپرندویه ټولنه
    •    آرکاییسم-  ناشر: د افغانستان ملی تحریک
    •    نگرش نو، بر شاهنامه و فردوسی-  ناشر: بنگاه انتشارات میوند
    •    مُنحنی تاریخ-  ناشر: دانش خپرندویه ټولنه
    •    زمانی که مفاخر ناچیز می شوند-  ناشر: دانش خپرندویه ټولنه
    •    آیین های سخیف-  ناشر: دانش خپرندویه ټولنه
    •    پور خرد-  ناشران: بنگاه انتشارات میوند و مصطفی «عمرزی»
ترجمه ها:
    •    تا حصار پنتاگون-  ناشر: دانش خپرندویه ټولنه
    •    تخت دهلی را فراموش می کنم-  ناشر: دانش خپرندویه ټولنه
    •    انگیزه های فرار نخبه گان حرفه یی از افغانستان-  ناشر چاپ اول: انتشارات خیبر
    •    انگیزه های فرار نخبه گان حرفه یی از افغانستان-  ناشر چاپ دوم: دانش خپرندویه ټولنه
    •    ساختار هندسی شعر پشتو-  ناشر: دانش خپرندویه ټولنه
    •    درست نویسی پشتو- ناشر: دانش خپرندویه ټولنه
    •    اگر جهانیان شکست بخورند؟-  ناشر: دانش خپرندویه ټولنه
    •    فقر فرهنگی-  ناشر: دانش خپرندویه ټولنه
    •    افغانستان در پیچ و خم سیاست-  ناشر: دانش خپرندویه ټولنه
    •    در قلب کرملین-  ناشر: دانش خپرندویه ټولنه
    •    رسانه های کنونی افغانی-  ناشر: د افغانستان ملی تحریک
تالیفات:
    •    هنر در سینمای افغانان-  ناشر: دانش خپرندویه ټولنه

سرپاڼه