tolafghan.com
ټول افغان لومړي مخ ته

 ډېرځليزې پوښتنېډېرځليزې پوښتنې   لټونهلټونه   د غړو لستد غړو لست    کاروونکو ډله  کاروونکو ډله    د نوم ثبتولد نوم ثبتول 
 د پېژندنې څېرهد پېژندنې څېره    خپل شخصي پېغامونه وګورئ خپل شخصي پېغامونه وګورئ   ننوتنهننوتنه 

حقایق پشت پردۀ جنگ در افغانستان

 
نوې موضوع پېل کړئ   موضوع ته ځواب ورکړئ    tolafghan.com دفورم سر ته   -> تاریخ او تاریخپوهنه
شاته موضوع وګورئ :: مخکې موضوع وګورئ  
ليکوال پيغام
ډاکتر څپاند
ستوري
ستوري


دغړيتوب نېټه: 01 اپريل   2008
ليکنې: 605

ليکنهد ليکنې نېټه  : ٣   شنبه   اکتوبر   16, 2012 5:32 am    عنوان   : حقایق پشت پردۀ جنگ در افغانستان Reply with quote

ترجمه: محمد قاسم آسمایی (کاپي ازسايت اريائي)
تلک خرس
یا

حقایق پشت پردۀ جنگ در افغانستان

نوشته: محمد یوسف و مارک ادکین




پیش گفتار مؤلف کتاب

در آغاز این کتاب که بیانگر نقش من در جهاد افغانستان است؛ میخواهم سپاس خود را به "سرباز خاموش" جنرال عبدالرحمن اختر که دَینی بر من و در واقعیت امر بر پاکستان و مجاهدین دارد ابراز نماییم. من در اوج جنگ برای مدت چارسال تحت امر او خدمت نموده ام؛ در حالی که او برای مدت هشت سال مسئولیت بزرگی را در جهت مقابله با ابر قدرت شوروی داشت. بخاطر تواضع و فروتنی که خصلت او بود؛ من وی را "سرباز خاموش" می نامم. زیرا تا ماه اگست 1988 که وی یکجا با ضیاءء الحق در حادثه سقوط هواپیما جان باخت؛ تنها بعضی از اعضای فامیلش و عدۀ معدودی از مردم و من طور شاید و باید او را میشناختیم. با مرگ او و ضیاءء الحق، جهاد دو تن از رهبران قدرتمند خود را از دست داد.

هم زمان با مداخله شوروی در سال 1979 در افغانستان، رئیس جمهور ضیاء به جنرال اختر که تازه در راس اداره آی. اس. آی مقرر شده بود؛ وظیفه داد تا در جهت مقابله با آن تدابیر و اقدامات را سازماندهی نماید. در آن زمان هیچکس در پاکستان و دول آنطرف اوقیانوس (بشمول ایالات متحده) در صدد مقابله با قوای نظامی شوروی نبود و افغانستان از دست رفته حساب میشد. در داخل اردوی پاکستان جنرال اختر تنها کسی بود که در جهت دفاع و حمایه از جهاد افغانستان قرار گرفت و طرح عملی را در این زمینه ارائه و رئیس جمهور را متقاعد ساخت که مبارزه بر ضد متجاوزین و شکست دادن آنها، نه تنها ممکن بلکه این مبارزه در راستای منافع پاکستان نیز هست. سالهای بعد ضیاء به او گفت : شما معجزۀ را انجام دادید که من توانایی دادن پاداش به آنرا ندارم ، خدا پاداش آنرا بتو بدهد.

وظیفۀ من در آی.اس.آی سوق و اداره امور "دفتر افغانستان" بود که مسؤلیت پیشبرد جنگ بر علیه افغانستان را به عهده داشت. جنرال اختر بحیث مبتکر، کنترول کننده و نظارت کننده این طرح (پیشبرد جنگ برعلیه افغانستان. مترجم) آمر، مشوق و مدافع من در این عرصه بود. در ساده ترین شکل خود او یک ستراتیژیست با تدبیر و شخص ورزیده در مسلک خود بود. در آغاز "جهاد" او یگانه کسی بود که میگفت که اتحاد شوروی را با تمام قوای مدرن و عصری آن میتوان توسط چند هزار مجاهد آموزش دیده و مسلح شده شکست داد. این امر در آغاز ناممکن بنظر میرسید و برداشت اولی من در ابتدای تقررم در آی.اس.آی و همکار شدن با جنرال اختر نیز چنین بود. پیامد رویداد ها، صحت نظریات او را ثابت ساخت. تحت رهبری، هدایات و بر طبق ستراتیژی مطروحۀ او، قوای شوروی نتنها عقب نشینی کرد؛ بلکه شکست هم خورد. به همین علت در لیست سیاه ک.گ.ب قیمت زیادی را برای سر او تعین کرده بودند. اما من هرگز در وجود او ترس ناشی از این تهدید را ندیدم و او همچنان به حمایت از جهاد ادامه میداد.

جنرال اختر در دو جهت عمده توجۀ بیشتر داشت. یکی از لحاظ ستراتیژی، یعنی اینکه چگونه جنگ را باید به پیروزی رساند. او معتقد بود که گروه های پارتیزانی میتواند ابر قدرتی را در میدان جنگ به زانو درآورد به شرط آنکه تکتیک "وارد کردن هزاران زخم" به دشمن را بشکل دوامدار عملی سازد. برای تعمیل این اصل، بتدریج طی سالیان متمادی مجاهدین از طرف پاکستان بیشتر و خوبتر تسلیح و تجهیز و آموزش داده شد و از لحاظ ارتباطات، اکمالات و ذخیره سازی، کار های بزرگی برای آنان سازماندهی گردید که منجر به خروج قطعی قوای شوروی شد. تنها بعد از سبکدوشی جنرال اختر از آی.اس.آس (به مفهوم دور شدن از رهبری مجاهدین. مترجم) و عدول از این شیوه، شکست سختی را متحمل شدیم؛ چنانچه در حمله بر جلال آباد ضربۀ جانکاه بر ما وارد و شکست سخت خوردیم. (محترم محمد نبی عظیمی تحت عنوان «جنگ جلال آباد» منتشره در سایت های افغانی، به تفصیل در مورد چگونگی این جنگ، نیروهای دو طرف و علل شکست پلان آی.اس.آی معلومات داده است.)

شهر کابل هدف اولی و اساسی در ستراتیژی جنرال اختر بود، اما او نمیخواست که آنرا با یک حمله تصرف نماید؛ بلکه خواست و هدف نهایی وی آن بود تا تمام هست و نیست کابل اعم از تأسیسات سیاسی، اقتصادی، نظامی و خدمات اجتماعی آن نابود گردد. شعار او چنین بود «کابل باید بسوزد»، باید تمام خطوط ارتباطی و اکمالاتی آن قطع و دائماً تحت فشار باشد. او میدانست که در اینصورت شهر را میتوان به سهولت و بدون مقاومت تصرف کرد. بزرگترین آرزوی وی این بود تا بعد از سقوط و ویرانی کابل از آن بازدید بعمل آورده و "نماز شکرانه" را در آنجا ادا نماید که این آرزوی او برآورده نشد.

جهت دوم استقامت کار او در عرصۀ دپلوماتیک و سیاسی بود، البته نه دپلوماسی و سیاست بین المللی، بلکه کاربرد دپلوماسی درامور داخلی مجاهدین. از نظر من جنرال اختر یگانه کسی بود که میتوانست تا اندازۀ وحدت را در بین گروپ های متعدد مجاهدین که دشمن سر یکدیگر بودند تأمین نماید. او میتوانست ولو برای مدت کوتاهی هم که شده، رهبران جهادی را با هم نزدیک سازد. از نظر او بدون این اتحاد، امکان وصول پیروزی در جبهه جنگ موجود نبود. او میتوانست برای منافع جهاد، افرادی را که حوصلۀ دیدن چهره یکدیگر را نداشتند؛ با یکدیگر متحد سازد.

علت عمدۀ موفقیت او در این بود که میتوانست بطور دوامدار اضلاع متحده امریکا را تحت فشار قرار دهد تا ماشین جنگی جهاد را طبق دلخواه او تقویه نماید. امریکا از طریق سی.آی.ای همیشه تلاش میورزید تا کانالهای اکمالاتی، تجهیزاتی، آموزش و توزیع سلاح به مجاهدین را در کنترول خویش داشته باشد و این از برکت مهارت جنرال اختر بود که آنها نتوانستند آنرا طبق دلخواه خود عملی نمایند. بنابر همین ملحوظ، جنرال اختر در مقطع زمانی از رهبری آی.اس.آی سبکدوش گردید که مجاهدین در آستانه پیروزی قرار داشتند. مرگ تراژیدیک او مانع آن شد تا وی یک سال بعد شاهد خروج قوای شوروی از افغانستان و پیروزی خود باشد. من معتقدم که پاکستان و مجاهدین افغانستان باید منت دار او باشند. همچنان برای من افتخار بزرگ است که تحت امر او در جنگ مخفی بزرگ سهم داشتم، جنگی که نبوغ نظامی او را ثابت ساخت.

بریدجنرال متقاعد محمد یوسف س.ب ت



یادداشت در مورد مأخذ این کتاب

من برای نگارش این کتاب تقریباً بصورت کل از تجارب و مشاهدات شخصی خویش که در مدت چار سال خدمت در آی.اس.آی و بعداً حین بازگشت به پیشاور آنرا کسب نموده بودم؛ استفاده کرده ام. من با شناخت و روابطی که با تمام رهبران جهادی، اکثر قوماندانان و بعضی از مجاهدین داشته و مدت چار سال مشترکاً با آنان کار کرده ام؛ پیرامون این اثر و وضع فعلی تبادل نظر نموده ام. روی همین ملحوظ در این کتاب از مراجع دیگر و یا نوشته های روزنامه نگاران استفاده نشده است. برعلاوه من با بسیاری از نوشته ها پیرامون جنگ در افغانستان موافق نیستم زیرا بعضاً حقایق ذکر شده نادرست و یا هم غلط تفسیر شده است. البته این بدان معنی نیست که تمام کتابها در مورد جنگ افغانستان غیر قابل اعتبار است، بلکه تنها من کمتر چیزی در آن ها یافته ام که در نوشتن این کتاب برایم ممد واقع شود. در آثار ذیل میتوان حقایق نسبتاً دقیق و واقعی را بدست آورد.

1. .جنگ در افغانستان. نوشته: Mark Urban

2. جنگ در کشور دوردست. اثر Arms and Armour.

3. سربازان خدا نوشته Robert D. Kaplan’s



مقدمه

مرگ با وارد کردن هزار زخم، این شیوه امتحان شدۀ جنگ های پار تیزانی در مقابل اردوهای قوی و بزرگ است. با کاربرد این شیوه در افغانستان، خرس شوروی به زانو درآورده شد، زیرا این یگانه شیوۀ بود که با استفاده از آن، نیروهای کم آموزش دیده، خوب تسلیح نشده و دسپلین ناپذیر قبیله یی اما با روحیه شکست ناپذیر و جنگجو را قادر به ادامه جنگ ساخت. کمین، ترور، حمله بر کاروانهای اکمالاتی، میدانهای هوایی و تخریب پل ها، پایپ لین ها و خود داری از جنگ منظم و موضع ثابت، شیوه ها و تکتیک های آزمون شده جنگهای پارتیزانی است که پلانگذاری، سازماندهی و هماهنگی آن طی مدت چار سال از 1983 تا 1987 بدوش من بود.

من برید جنرال پیاده ، اردوی پاکستان بودم که بطور ناگهانی بحیث مسؤل دفتر افغانی در آی.اس.آس مقرر شدم. من با کراهت و خلاف خواست قلبی ام به این وظیفه آغاز کردم، زیرا آی.اس.آی با وجود که از جمله موثرترین سازمانهای اطلاعاتی در کشورهای جهان سوم بشمار میرود؛ در داخل و خارج از آن بحیث سازمان مخوف و تهدید کننده دانسته میشود و از شهرت بد و تهدید کننده برخوردار است.

در راس آی.اس.آی تورنجنرال عبدالرحمن اختر قرار داشت که از نفوذ زیادی در قوای مسلح پاکستان برخوردار و رابطۀ مستقیم و روزانه با رئیس جمهور ضیاء داشت و تحت امر او صد ها افسر، نظامی و ملکی و هزاران کارمند مصروف خدمت بودند .

زمانی که تلفونی از تقررم در وظیفۀ جدید آگاهی یافتم، قوماندان فرقۀ تعلیمی در کویته بودم، نمیتوانستم صحت این خبر را قبول نمایم زیرا من هیچگونه سابقه کار و تحصیل در عرصۀ ادارات اطلاعاتی و استخباراتی را نداشتم و فکر نمودم که در مورد باید اشتباه صورت گرفته باشد؛ به همین خاطر از افسر مربوط تقاضا نمودم تا چگونگی آنرا کنترول نماید. زمانی که دستور رسید که من باید در ظرف 72 ساعت در اسلام آباد باشم؛ ترس من بیشتر گردید و برای لحظۀ فکر کردم که این پایان کار مسلکی من است، زیرا طبق معمول اینگونه مقرری ها برای قدمه های مافوق نیز خوش آیند نبوده و طبعاً پیامد آن پیداکردن دشمن بیشتر بود تا دوست، زیرا در یک شب از شما شخصی دیگری ساخته شده و همقطاران تان با ظن و شک در مورد شما قضاوت مینمایند. حتی مقامات مافوق بیرون از آی.اس.آی به دیدۀ شک شما را مینگرند، زیرا یکی از وظایف آی.اس.آی این است تا بطورغیر محسوس جنرالان را نیز باید تحت نظر داشته باشند تا بدینوسیله امنیت رژیم بطور اطمینان بخش تأمین شود. بادر نظر داشت اینکه در آنوقت حکومت نظامی ضیاء حکمروایی میکرد ترس و وحشت از آی.اس.آی یک واقعیت عینی بود.

روز بعد جنرال اختر تلفون نمود و من با استفاده از موقع عرض نمودم که من هیچگونه تجربه و توانایی کار در آی.اس.آی را ندارم. او کوتاه و مختصر گفت که او نیز در ابتدای تقرر در ریاست آی.اس.آی در چنین موقعیت بود، او به من اطمینان داد که وظیفۀ را که به من محول میکند مطابق میل من خواهد بود و در عمل نیز چنین شد.

من بطور مستقیم در امور مربوط به جمع آوری اطلاعات دخیل نبودم. وظیفۀ من طی سالیان متمادی این بود تا بر علیه دومین ابر قدرت جهان یعنی اتحاد شوروی عملیات را سازماندهی نمایم. این چالش بزرگ و مسئولیت وحشتناک در زندگی من بود. من بحیث مدیر "دفترافغان" در آی.اس.آس نتنها وظیفه داشتم تا مجاهدین (سربازان خدا) را آموزش داده و مسلح سازم، بلکه مکلف بودم تا پلان های عملیاتی آنان را در داخل افغانستان نیز سازماندهی نمایم. زمانی که من در اطاق اوپراسیون بروی نقشه به سیستم جنگی دشمن نظر می انداختم، حد اقل یک جنرال چارستاره یی، 4جنرال سه ستاره یی و 15 جنرال دو ستاره یی شوروی و بیشتر از 25 افغان را که مجربتر از من بودند، تصور میکردم.

من در جریان وظیفه در آی.اس.آی ستراتیژی پیروزی بر قوای شوروی را طرح و عملی نمودم. هدف من آن بود تا افغانستان را برای آنها به ویتنام تبدیل نمایم. البته عملیات بر علیه اردوی کمونیستی افغان نیز سازماندهی میشد، مگر دشمن اساسی من اتحاد شوروی بود. زیرا بدون حمایه آنها جنگ مدت ها قبل از تقرر من (ماه اکتبر1983) در آی.اس.آس ختم میشد.

علی الرغم اینکه مسئولیت های من صرف نظامی بود، اما من دقیقاً درک میکردم که تاثیرات اقدامات سیاسی برعملیات نظامی نتنها بی تأثیر نیست بلکه اکثراً تحت تأثیر تصامیم سیاسی اتخاذ میشد؛ اما من مستقیماً کمتر خود را در اتخاذ تصامیم سیاسی دخیل میساختم.

در هر حال، با گذشت زمان، در نتیجه تعصبات و خودخواهی های سیاستمداران، از جمله رهبران مجاهدین و به علت سرخوردگی و نا امیدی ها و اختلافات درونی و بازی های سیاسی آنان، فشارهای گوناگون بالایم وارد شد و تنها حمایه جنرال اختر مانع از آن شد که من از وظیفه ام استعفا نمایم.

باید توضیح نمود که هفت تنظیم جهادی از جانب پاکستان به رسمیت شناخته شده و مراکز آن در پاکستان فعال بود. از جمله چار تنظیم "بنیادگرا " و سه دیگر "میانه رو" نامیده میشدند، هر یک از این تنظیم ها دارای رهبران مستقل بودند. این رهبران را نباید با قوماندانان جهادی که هر کدام وابسته به یکی از این تنظیم های هفتگانه بودند، مغالطه کرد.

تا زمانی که در سال 1987 به تقاعد سوق شدم؛ من باید یکی از بزرگترین جنگهای پارتیزانی معاصر را با تشکیل مرکب از 60 افسر و 300 نفر از قدمه های پائینتر سازماندهی میکردم. بیشترین وقت من در جهت متحد ساختن گروه های متخاصم جهادی که دشمن سرسخت و آشتی ناپذیر یکدیگر بودند، صرف شد؛ اما من قادر به آن نشدم تا در بین آنها نظم دلخواه را ایجاد نماییم در حالی که رقبای من، افغان ها و شوروی ها در این بخش برتری های بیشتری داشتند. من باید به ادامه کار سلف خویش طوری عمل می نمودم تا با وارد ساختن هزاران زخم خونین، نیروی بیشتری انسانی و پول بلعیده شود.

من مجبور بودم که در شرایط نهایت دشوار مخفی و سری، امور جنگ را پیش ببرم. اکثریت جنرالان ارشد اردوی پاکستان از وظیفۀ من کوچکترین آگاهی نداشتند. حتی اعضای فامیلم در مورد ماهیت اصلی وظیفۀ من چیزی نمیدانستند و این مخفی کاری بخاطر این بود که دولت پاکستان رسماً مدعی بود که هیچ نوع کمک به "تنظیم های جهادی" نمی نماید و هیچ مقام دولتی اعتراف نمیکرد که سلاح و مهمات از طریق پاکستان در اختیار مجاهدین قرار میگیرد. این راز که آی اس آس مجاهدین را تمرین و آموزش میداد و در طرح عملیات جنگی و حتی با اعزام مشاورین نظام در داخل افغانستان آنان را همراهی میکرد حیثیت تابو را داشت که کسی حق نداشت در مورد آن اشاره و تبصره نماید. باوجود که تسلیمی سلاح و پول به مجاهدین مخفی نبود و همه میدانستند که از طریق پاکستان در اختیار مجاهدین قرار داده میشود، اما پاکستان رسماً این امر را هیچگاه نپذیرفت. در جریان جنگ دپلوماتها با حوصله مندی به بازی های سیاسی با سفرای پاکستان در مسکو و کابل و دپلوماتهای شوروی در اسلام آباد مصروف بودند.

از آنجای که نقش پاکستان در جهاد افغانستان بسیار حساس بود، من نمی خواستم زمینه شرمساری و یا تهدیدی را برای امنیت کشورم ایجاد نموده و یا اینکه خللی درامر پیشبرد عملیات برعلیه شوری وارد گردد؛ بهمین دلیل نوشتن این کتاب را مدتی به تعویق انداختم. زمانی که در ماه اگست سال 1987 به تقاعد سوق شدم، موافقات ژنو در مرحلۀ امضا شدن قرار داشت؛ اما قوای شوروی هنوز برآمدن از افغانستان را آغاز نکرده بود، اما مجاهدین از موضع برتری برخوردار و در مورد شکست شوروی و پیروزی مجاهدین شک وجود نداشت. در اولین ماه های بعد از تقاعد، من مصروف تدوین و نوشتن خاطراتم در دوران کارم در آی.اس.آی شدم؛ اما در صدد نشر آن بحیث کتاب نبودم. همچنان از جانب مقامات بصورت اکید برایم توصیه شده بود تا از چنین اقدامی خود داری نمایم. حالا که اواخر سال 1991است و نشر این معلومات هیچگونه خطری را برای افشای اسرار دولتی و یا تعقیب مجاهدین به میان نمی آورد و در پاکستان همه در مورد فعالیت های مجاهدین و کمک آی.اس.آی با آنان آگاهی داشته و این همکاری بیشتر از این راز دانسته نمیشود و همچنان حال که قوای شوروی از افغانستان عقب نشینی نموده، به عقیده من افشای مطالب در مورد جریان فعالیت بر علیه آنها دیگر ماهیت سری و اپراتیفی محسوب نمیگردد. همچنان پروسه تربیه و آموزش مجاهدین در پاکستان قطع و کمپ های آموزشی آنها برچیده شده و کارمندان آی.اس.آس در داخل خاک افغانستان به عملیات نمی پردازند و مجاهدین نیز آنطرف دریای آمو در داخل خاک شوروی تعرض نمی نمایند. حتی در سیستم توزیع اسلحه تغییر و در تعداد آن کاهش زیادی بعمل آمده است. "کمیته نظامی رهبران افغان" که من با آنان درآن در مورد پلانگذاری عملیات جنگی کار میکردم منحل گردیده و سیستم جدید کنترول از طرف حکومت انتقالی افغانستان جانشین آن شده است. بنابر همین دلایل من متیقن هستم که کتاب حاضر میتواند برای آیندگان و تاریخ نگاران ممد واقع شده و همچنان منبع آموزنده باشد برای سیاستمداران و رهبران نظامی و میتوان با ملاحظه آن از تجربه جنگهای افغانستان برای پیشبرد جنگهای پارتیزانی در آینده استفاده کرد و اگر چنین شود هدف نویسنده این کتاب برآورده شده است.

بعد از اینکه آخرین سرباز شوروی در ماه فبروری سال 1989 افغانستان را ترک نمود، همه تصور مینمودند که طی چند هفته دولت افغانستان سقوط نموده و مجاهدین پیروز خواهند گردید. چنانچه دپلومات های خارجی در صدد ترک کابل بودند و برداشت چنین بود که مقاومت در کابل از بین رفته و ساکنین آن با گرسنگی مواجه و قوای مسلح آن در صدد تسلیمی خواهند شد. تمام ناظرین قضایای افغانستان منتظر تکرار سایگون دوم بوده و پیروزی مجاهدین را در ظرف چند هفته و حد اکثر چند ماه پیشبینی میکردند. پیشبینی که بوقوع نپیوست و بعد از سپری شدن سه سال وضع در افغانستان به کام مجاهدین سیر ننمود و در واقع پیروزی بدست آمده از دست مجاهدین بیرون شد و این امر سبب ناامیدی زیاد شد. این کتاب در جهت توضیح و چگونگی آن حالت است.

با این همه من مدعی تاریخ نویسی جنگ افغانستان نیستم؛ بلکه هدف اصلی من این بوده است تا صادقانه بنویسم که وقایع چرا و چگونه اتفاق افتاده است. من سعی کرده ام تا چگونگی پیشبرد جنگ چریکی و سوق ادارۀ آن و همچنان توانایی ها و نقاط ضعف آنرا برجسته ساخته و عللی را پیدا نمایم که چرا مجاهدین در ماه های بعد از خروج قوای شوروی نتوانستند به پیروزی دست یابند.

بعضی و یا شاید هم اکثر مطالبی را که من در این کتاب راجع به جنگ نوشته ام؛ ممکن قبلاً در وسایل ارتباط جمعی نشر نشده باشد. بنا بر همین ملحوظ من در انتخاب عناوین فرعی کتاب از احتیاط کار گرفته ام تا نوشته های من سبب وارد کردن ضربه به عملیات فعلی و یا آینده در افغانستان نگردد. در این کتاب برای اولین بار نقش واقعی نقش پاکستان در آموزش، اکمالات و عملیات مجاهدین افشا میگردد. طی مدت چار سال خدمت من، در حدود هشتاد هزار مجاهد آموزش داده شد، صد ها هزار تن سلاح و مهمات در اختیار آنان قرار داده شد، چندین ملیارد دالر در این پروسه لوژستیکی مصرف گردید، تیم های آی.اس.آی بطور مرتب و مکرر با همراهی مجاهدین به افغانستان اعزام میگردیدند. یقیناً که از واقعیت برخی انگیزه ها و عملکرد ایالات متحده امریکا، که در این کتاب ذکرشده انکار خواهد شد و این نیز ممکن صحیح باشد.

وقتی من احساس کرده ام که در مورد چگونگی رویداد حوادث شک و شبه وجود دارد مثلاً سقوط طیاره ای که منجر به کشته شدن رئیس جمهور ضیاء شد، نخست کوشیده ام تا مدارک را صادقانه برسی و بعداً به نتیجه گیری ها بپردازم. این استنتاج کاملاً شخصی است و نمیتوانم آنرا از ذهن خویش بزدایم. و ممکن چگونگی این رویداد برای همیش نزد من نامکشوف باقی بماند.

کتب زیادی راجع به جنگ افغانستان نوشته شده است. در برخی از این کتابها جنگ های هر دو طرف سال به سال تشریح شده و عدۀ دیگر، گذارش های ژورنالیست های است که در معیت مجاهدین سفرهای به افغانستان داشته اند. بدون استثنا در این کتب توصیف و تمجید مبالغه آمیز و چاپلوس گونۀ از تنظیم های جهادی و قوماندانان آنان صورت گرفته که راوی کتاب در همراهی با آنها بوده است. برای وسایل ارتباط جمعی درک حقایق آنچه در افغانستان اتفاق می افتاد بسیار دشوار بود، زیرا اولاً این حوادث از فاصله های دور ارزیابی شده است. ثانیاً جنگ در فاصله های دور از پیشاور پاکستان جای که ژورنالیست ها قرار داشتند، جریان داشته و هوتل های مستریح نیز وجود ندشت، امکانات آن نیز نبود تا بعد از صرف ناشتای صبحانه صحنه فیرها را در کوچه دید و از آن فلمبرداری کرد و گذارش جالب برای نیویارک و لندن ارسال کرد. ثانیاً برای بدست آوردن معلومات دست اول باید به افغانستان رفت و این کار ضرورت به توانایی جسمی بیشتر داشت. زیرا باید چندین هفته راهپیمایی طاقت فرسا را در شرایط نامساعد کوهی و نداشتن غذای مناسب و سر پناه تحمل کرد و علاوه بر آن خطرات احتمالی و مبتلا شدن به امراض گوناگون را نیز باید در نظر گرفت. پیداکردن قوماندان مجاهد را که مناسب همراهی باشد نیز باید در نظر داشت. ممکن بعد از این همه زحمات چیزی جالب بدست نمی آمد. لذا روزها باید تلاش صورت میگرفت تا موضوعی دلچسپ و قابل پاداش حاصل گردد.

تحمل شرایط دشوار که ذکر آن رفت د ر توان همه گذارشگران "جهاد" نبود؛ پس عده ای (ژورنالستان. مترجم) قوماندانان مجاهدین را وادار میساختند تا صحنه های ساختگی جنگ و تخریب اماکن و محلات را که اکثرا مجاهدین ملبس به یونیفورم اردوی افغان بودند، به سبک فیلم های هالیود سازماندهی نموده تا از آن فیلم های خبری داغ تهیه گردد. مجاهدین با شور و شوق زیاد و استعمال سلاح های گوناگون و فیر های پیهم در فضای دود آلود برای فیلمبرداری صحنه آرایی مینمودند. البته ژورنالیستان برای تهیه این گونه صحنه آرایی ها برای قوماندانان جهادی پول میپرداختند و در ضمن آن زمینه شهرت او را نیز فراهم ساخته و بعداً اینگونه فیلم ها در امریکا و یا جاهای دیگر به قیمت خوب به فروش میرسید. به عبارت دیگر این شیوه متمدن تبلیغ جنگ و منبع عایداتی برای تنظیم های جهادی بود. در نوشتن گذارش نیز فعایت های حیرت انگیز قوماندان همراه برجسته شده و تصویر مبالغه آمیز از او ارائه میشد. این شیوه معمولی بود برای ترویج افکار و دیدگاه های قوماندانان تنظیمی که صحنه سازی میکردند. در اینگونه فیلم ها و بعداَ مقالات پیرامون آن سعی میشد تا با مبالغه و اضافه گویی در مورد شخصیت، خواست ها و عملکرد های آنان، تاثیر بر ذهن خواننده و بیننده وارد شود.

برای جلو گیری از رسوا شدن قوماندانان جهادی و خطرات احتمالی، من از ذکر نام آنان و تفصیل در مورد اینگونه عملیات های (صحنه سازی شده. مترجم) خود داری میکنم. برای این منظور من نمونه های تپیک جنگ های را انتخاب میکردم که حتی بعضاً در عمل به شکست انجامیده بودند، اما من برای تشویق یک قوماندان و تحقیر قوماندان دیگر اینگونه عمل میکردم. زیرا بر اساس مقوله قدیمی نظامی "از کسی نام نبر و در امان باش". به همین ترتیب من از ذکر نام و شهرت آنهای که همین اکنون مصروف خدمت اند خود داری مینمایم. (ممکن به حیث قوماندان طالب و یا سازمان دگر، همین اکنون به ایفای وظایف مشابه تخریب، سبوتاژ و دهشت افگنی در داخل افغانستان باشد . مترجم) و یا بر بنابر ملحوظات امنیتی ممکن امنیت و یا حیثیت آن صدمه ببیند. صرف در موارد محدود اسمای واقعی قوماندانان در این کتاب ذکر شده است.

باوجود رعایت این پنهان کاری، ممکن عدۀ مخالف نشر این کتاب باشند تا جلو نشر واقعیت ها گرفته شود. حین که من به تقاعد سوق میشدم آمر مافوق من بر این امر اصرار داشت که من حتما باید موافقۀ مقامات بالایی ارتش پاکستان را برای نشر این کتاب اخذ نمایم، در غیر آن اقدام به نشر کتاب رفتن به پیشواز مرگ است. مقامات نظامی پاکستان برای جلوگیری از وارد شدن انتقاد به شیوه عملکرد آنان، آمادۀ محو منتقد هستند. به همین ملحوظ زمانی که بعد از گذشت دو سال من در صدد ترتیب این یادداشت ها شدم هیچگونه کمکی را از جانب مقامات رسمی دریافت نکردم.

بعد از ترتیب و تنظیم یادداشتها به مشکل دیگر مواجه شدم و آن اینکه هیچ یک از اعضای فامیلم قادر به تایپ کردن نوشته های دستنویس من نبودند، برای رفع این مشکل، ماشین تایپ را تهیه و دختر بزرگم با یاد داشت هایم شروع به یادگیری تایپ نمود. بار نخست، تنها هشتاد صفحه را در اختیارش قرار دادم تا با دو انگشت آنرا تایپ نماید. همچنان من مجبور بودم تا به کراچی نامه نوشته و اجازۀ نشر کتاب را حاصل نمایم. من نمیتوانستم تا ختم تایپ منتظر مانده و سپس در صدد اخذ اجازه نامه باشم. زیرا ممکن بود مسئله حتی به محکمه کشانیده شده و تبلیغات سوء بر علیه آن سازماندهی گردد. من مجبور شدم تا برای تایپ کردن از پنج، شش تایپست استفاده کرده و در اختیار هریک 15 ـ 20 صفحه را قرار دهم و بعضاً در حالی که من بالای سر آنان ایستاده بودم؛ آنان بعضی صفحات نوشته را به مشتریان دیگر نشان میدادند و طبعاً این عمل آنان سبب نا راحتی من میشد. در اخیر روز صفحات تایپ شده را جمع آوری نموده و روز بعد متباقی یادداشت ها را به تایپست دیگر میدادم. تایپ کردن و بعداً تصحیح چارصد صفحه مدت طولانی را دربر میگرفت؛ بعضاً برای تایپ کردن یک بخش یکهفته انتظار میکشیدم. بعضاً اتفاق می افتاد که مجبور میشدم تا نسبت پیدا نکردن تایپست تازه، دوباره به تایپست اولی مراجعه نمایم و این واقعاً تجربۀ وحشتناک بود. تا آن وقت من هنوز تضمینی را برای نشر کتاب بدست نه آورده بودم و متیقن نبودم که آیا با موجودیت بیروکراسی حاکم بر نظام پاکستان این کتاب امکان نشر را خواهد یافت یا خیر؟ سرانجام جواب داده شد که چون امریکا متحد ما در جنگ (برعلیه افغانستان است) لذا این موضوع به آنها ارتباط میگیرد.

از آنجای که بحیث افسر سابق آی.اس.آی با عدۀ شناخت داشتم؛ دستنویس کتاب خود را به دوستم در نیویارک ارسال کردم و او مرا به Mark Adkin معرفی کرد. سر انجام، این کتاب محصول این همکاری است که در محضر شما قرار دارد.

من سعی کرده ام با استفاده از تجارب خویش در دوران کارم در آی.اس.آس و یا تجارب دیگران "طعم" این جنگ پارتیزانی را توضیح نمایم. این جنگ بود که در یک طرف آن قوای شوروی با تسلیحات و تجهیزات قرن بیست و طرف دیگر آن با امکانات قرن نزدهم با یکدیگر در مقابله بودند. افغانان وارثان آنانی بودند که در زمستان سال 1842 اردوی بریتانیایی را در اثنای عقب نشینی از کابل تار و مار کردند. اینان از اردوی شوروی 13000 نفر را کشتند و بیش از سی و پنج هزار آنرا زخمی نموده و بعد از نه سال آنان را مجبور به ترک افغانستان نمودند. ساکنین این سرزمین طی قرون متمادی تغیر زیادی نکرده اند؛ چنانچه همانطور که 2300 سال قبل قوای سکندر مقدونی حین عبور از دره پنجشیر با مقاومت سخت مواجه شد؛ اینبار نیز تصرف کوهای سربفلک، زمین های لم یزرع و کوتل های صعب العبور مشکلات زیادی را ایجاد نمود. بعبارۀ دیگر گذشت زمان در افغانستان چندان تغیراتی وارد ننموده است.

من تا حال علت اصلی این را نمیدانم که چرا مجاهدین نتوانستند بعد از برآمدن قوای شوروی طی چند هفته کابل را تصرف نمایند، یکی از علت ها را میتوان موجودیت خصومت ها و اختلافات درونی در بین تنظیم های جهادی دانست. علاوه بر آن، بنظر من امریکا نیز خواستار پیروزی نظامی مجاهدین نبود. هر گاه پیروزی مجاهدین در راستای منافع امریکا میبود؛ آنان میتوانستند با وجود اختلافات و خصومت های ذات البینی به پیروزی دست یابند. متأسفانه که چنین نشد و هر دو ابر قدرت در بن بست وضع مقصر اند.

این کتاب بازگویی تاریخ رسمی نیست، اما من حتی الوسع کوشش کرده ام تا حقایق را بیان نمایم. هرگاه اشتباهی در مورد تصورات و یا تبصره های من بوده باشد، مسؤلیت آنرا میپذیرم. میخواهم خاطر نشان نمایم که بدون کمک و همه جانبه کارمندان و زیردستانم در آی.اس.آی پیروزی های من ناممکن بود. آنها شب و روز بدون اینکه مردم از کار آنها آگاهی یابد، برای موفقیت جهاد کار و تلاش میکردند و من سپاس گذار همۀ آنان هستم. من آرزومندم تا آنان با دیدن این کتاب تا اندازۀ زیاد سهم و نقش خود را در این پیروزی ببینند. در نهایت بر تمام مجاهدین درود میفرستم که با وجود "امکانات محدود" بر ابر قدرت پیروز شدند. باوجود تلاشهای دپلوماتیک، نقش عمده را در عقب نشینی قوای شوروی از افغانستان "سربازان خدا" داشتند.

ادامه دار






قسمت دوم

"مرگ ضیاء ارادۀ خداوند بود"

بی نظیر بوتو، دختر سرنوشت 1988

سانحۀ هوایی

بتاریخ 17 ماه اگست سال 1988 هواپیمای ترانسپورتی کموفلاژ شده قوای هوایی پاکستان (C- 130) با زاویه 65 درجه طوری بر زمین اصابت کرد که بالها در حالت تعادل قرار داشت، گیر فرود آمدن در حالت بالا و قفل بود و هر چار انجن کاملا عادی کار میکرد. سرعت هواپیما در اثنای اصابت به زمین190گره (واحد پیمایش سرعت هواپیما مترجم) بود. بعد از لحظۀ کوتاهی شعله نارنجی رنگ بزرگ ناشی از انفجار تانکی تیل بلند شد. هر دو ساعت موجود در کابین هواپیما دقیقاً ساعت سه بجه و پنجاه و یک دقیقه بعد از ظهر وقت محلی را نشان میداد. محل سقوط هواپیما صرف در چند میلی گارنیزیون شهرک بهاولپور قرار داشت، جای که دقیقاً پنج دقیقه قبل از آن هواپیما پرواز هفتاد دقیقه ای خود را به جانب اسلام آباد، از آنجا شروع نموده بود. سقوط تقریبا دو دقیقه را در برگرفت و در نتیجۀ آن تمام سر نشینان هواپیما سر به نیست شدند.

حافظ تاج محمد چند لحظه قبل از این حادثه در حالی که بطرف کشتزار خود نزدیک قریه دهک کمال Dhok Kamal در جوار در یای ستلج در هشت میلی بهاولپور روان بود، با شنیدن صدای هواپیما سر خود را بلند نمود، وی طیارۀ را مشاهده کرد که بطور نامنظم در ارتفاع تقریبا5000ً فوتی در پرواز بود، هواپیما نخست بطرف زمین میلان پیدا کرده و بار دگر حالت صعود را اختیار نمود، اما بعد از چند لحظۀ دوباره بطرف پائین سقوط و با قسمت قدامی بر زمین اصابت کرد. وی هیچگونه اصابت راکت ، انفجار، شعله و دود را که دلالت بر وقوع فاجعه قبل از اصابت به زمین نماید، مشاهده نکرد.

قربانیان حادثه عبارت بودند از جنرال ضیاءالحق رئیس جمهور پاکستان و جنرال اختر عبد الرحمن خان رئیس کمیته قرارگاه مشترک قوای مسلح که جانشین احتمالی رئیس جمهور دانسته میشد. با مرگ دو شخصیت مقتدر پاکستان، رئیس دولت و شخصی که برای مدت هشت سال تا 1987در راس اداره آی.اس. آی قرار داشت مجاهدین افغانستان دو حامی بزرگ و "قهرمان" خود را از دست دادند. قربانیان دگر این حادثه عبارت بود از آرنولد رافایل Arnold Raphel سفیر ایالات متحده امریکا در پاکستان که شناخت دوازده ساله با رئیس جمهور داشت و بریدجنرال هربرت واسووم Herbert Wassom آتشه نظامی امریکا در اسلام آباد. هم چنان هشت جنرال پاکستانی با همراهان شان و عمله هواپیما که در مجموع سی و یک نفر میشد، قربانی این حادثه شدند.

سوال ایجاد میگردد که چرا رئیس جمهور و جنرال اختر حتما باید در یک هواپیما همسفر شوند. آنان خلاف خواست شان متقاعد شده بودند که باید در نمایش تانک رزمی M-1 ساخت امریکا که خواستار فروش آن بر پاکستان بودند اشتراک نمایند. شرکت آنها در چنین نمایش امر غیر ضروری بود. معمولاً در چنین حالات قدمه پایینتر مانند معاون لوی درستیز قوای مسلح، جنرال میرزا اسلم بیگ باید اشتراک میکرد. باید علاوه کرد که بعد از ایجاد دشواری های امنیتی ناشی از سبکدوشی صدراعظم جونیجو، در سه ماه اخیر این اولین باری بود که ضیاء از محل اقامت خود بیرون میرفت.

ضیاء بتاریخ چارده اگست در نتیجه اصرار برید جنرال محمود درانی قبلا سکرتر و آتشه نظامی پاکستان در امریکا و فعلا قوماندان فرقه زرهدار که میگفت از اینکه ضیاء در راس قوای مسلح قرار دارد، از لحاظ دپلوماتیک اشتراک او در این نمایش ضروری است؛ موافقه کرد. همچنان جنرال اختر تا دوازده ساعت قبل از آن هیچگونه تصمیم رفتن به بهاولپور را نداشت. او بنابر استدلال و تلفونهای پیهم رئیس قبلی آی.اس.ای که میگفت اختر باید از تغیراتی جنجال برانگیز آگاه شود که ضیاء میخواست در سلسله مراتب نظامی وارد آورد و روی همین منظور وی خواستار ملاقات با رئیس جمهور شد و رئیس جمهور چون تصمیم اشتراک در نمایش تانک را داشت، از اختر نیز دعوت نمود تا وی را همراهی نموده و در ضمن سفر در مورد باهم صحبت خواهند نمود و به این ترتیب سر نوشت هر دو شخص باهم گره خورد.

نام شفری هواپیمای رئیس جمهور (PAK 1) بود و بنابر ملحوظات امنیتی، معمولا دو هواپیما C- 130 در پایگاه قوای هوایی چکلاله که در چند میلی اسلام آباد قرار داشت برای پرواز رئیس جمهور آماده می بود، و طیارۀ که باید رئیس جمهور در آن پرواز میکرد؛ صرف مدتی قبل از پرواز مشخص میشد و از هوا پیمای دومی (Pak 2 ) به حیث هواپیما احتیاطی و برای مشایعت هواپیما (Pak1) استفاده میشد. بعد از مشخص شدن هواپیما VIP، اطاق مخصوص مسافرین عالی مقام به آن هواپیما منتقل گردیده و تا پرواز به شدت از آن حفاظت میشد. این اطاق مخصوی دارای21 فوت طول و 8 فوت عرض بود و با تخته ها و آهن های با وزن 5000 پوند ساخته شده و با وسایل و امکانات مستریح از جمله سیستم تهویه هوا و سیستم تنویر مجزا و متکی به خود مجهز گردیده بود که شرایط مستریح را برای پرواز تامین میکرد. معمولاً هر دو هواپیما قبل از پرواز از لحاظ امنیتی مورد بازرسی قرار میگرفت.

در پرواز پلان شدۀ امروز یک مشکلی وجود داشت و آن عبارت از این بود که رنوی نشست میدان هوایی بهاولپور تنها برای نشست یک هواپیمای PAK 1 مساعد بود و به همین ملحوظ هواپیمایPak 2 بفاصلۀ150 کیلومتری از آن در میدان هوایی سر گوده بزمین نشست. به این ترتیب حین برگشت دوباره رئیس جمهور از چکلاله، با موجودیت صرف یک هواپیما، انتخاب هواپیمای دوم وجود نداشت.

در میدان هوایی بهاولپور دو هواپیمای کوچک دیگر نیز موجود بود. یک بال هواپیما اکتشافی (Cessna) که بعد از حمله ناموفق شش سال قبل، از آن برای محافظت اطراف میدان هوایی در مقابل تروریستهای استفاده میشد و دومی هواپیمای هشت نفره مربوط جنرال بیگ مهماندار اصلی این نمایش بود که با آن باید او و سفیر امریکا تا ملتان سفر میکردند، زیرا طیاره جت کوچک آتشۀ نظامی امریکا در آنجا برای انتقال سفیر و آتشۀ نظامی پارک شده بود. هر گاه این سانحه در نتیجۀ سبوتاژ بوده است، پس این دو امریکایی هدف اصلی پلان تروریستی نبوده اند.

نمایش تانک Abrams که در محضر تعداد زیاد مقامات عالی نظامی صورت گرفت، آنطوری که خواست امریکا بود موفقیت آمیز نبود، زیرا خطاهای داشت و در نتیجه معامله ملیارد دالری عقد نگردید.

وقتی که رئیس جمهور و افسران ارشد مصروف صرف نان چاشت بودند، هواپیمای پاک ـ1 در زیر شعاع آفتاب توسط گارد امنیتی محافظت میشد و هفت تخنیکر مصروف ترمیم دروازه کارگوی (دروازه مخصوص برای نقل و انتقال اموال) آن بودند که خرابی در آن رو نما شده بود. پیلوت هواپیما مشهود حسن که شخصاً توسط ضیاء برگزیده شده بود با کو پیلوت (پیلوت دوم)، کشاف و انجنیر به هواپیما مراجعه کرده و به کنترول پیش از پرواز و آماده گی برای آن پرداختند. اطاق VIP طور مجزا در عقب کابین پیلوت قرار داشته و از طریق در کوچک و سه پله زینه در قسمت چپ هواپیما با آن وصل میشد.

ضیاء با همراهان خویش ساعت 3.30 بعد از ظهر رسید و قبل از خدا حافظی با مشایعت کنندگان روی به مکه زانو زد. وی از دو مقام عالیرتبه امریکایی نیز تقاضا نمود تا آنها نیز در هواپیما با وی همراه شوند. آنها بدون کوچکترین تعلل به این تقاضا لبیک گفتند. جنرال بیگ با وجود اصرار رئیس جمهور از سفر با پاک ـ 1معذرت خواست. او هواپیمای خود را ترجیح داد، زیرا باید به لاهور پرواز میکرد. ضیاء همیشه عادت داشت تا تعداد زیادی از جنرال های بلند مقام را با خود داشته باشد تا بدینوسیله خطر سبوتاژ احتمالی را به حداقل برساند.

لحظاتی قبل از پرواز، دو کرت ام برای سر نشینان VIP هواپیما و یک صندوق حاوی مدل های تانک به هواپیما آورده شد و بدون تلاشی و معاینه در هواپیما جابجا گردید.

در اطاق مخصوص هواپیما ضیاء، اختر، افضل، رافایل، واسوم و منشی نظامی رئیس جمهور برید جنرال نجیب احمد حضور داشتند. ضیاء، رافایل و اختر نزدیک یکدیگر نشسته تا در اثنای پرواز صحبت نمایند. اگرچه صحبت در هواپیما C-130 تا اندازۀ دشوار بود، زیرا هواپیما سرو صدای زیاد داشت. ساعت 3.46 بعد از ظهر هواپیما پاک ـ 1 بعد از آنکه هواپیمای اکتشافی Cessna از امنیت ساحۀ اطراف میدان هوایی اطمینان داد، پرواز نمود. بورد پرواز حالت کاملا حالت عادی را نشان داده و با برج ترمینل ارتباط برقرار بود. این واقعیت که هواپیما بدون صندوق سیاه و وسیله ثبت صحبت های عمله و نحو پرواز بود؛ بعدها مورد انتقاد قرار گرفت. در اثنای پرواز در ذهن هیچ یک از عمله و مسافرین هواپیما خطور هم نمیکرد که چند لحظه بعد چه سرنوشتی در انتظار آنان است. مشهود حسن بعد از گرفتن ارتفاع لازم و عیار ساختن استقامت، وقت رسیدن هواپیما را از طریق مخابره به اسلام آباد اطلاع داد.

پیلوت هواپیمای جنرال بیگ در زمین برای پرواز آمادگی میگرفت. هواپیمای Cessna و پاک ـ 2 در سرگوده نیز به پرواز در آمده بود. امواج مخابره همه آنها به عین فریکونسی پاک ـ 1عیار بود لذا همۀ آنها آواز مرکز کنترول در زمین را شنیدند که از پاک ـ 1 موقعیت آنرا سوال نموده و جواب "منتظر باشید" را شنیدند و سپس خاموشی مطلق حکمفرما گردید و به صدای دسپیچر برج کنترول جواب داده نمیشد و این حالت دلالت بر آن داشت که واقعه غیر عادی اتفاق افتاده است. مسافرین هواپیما با کمربند های امنیتی بسته، در حالت وحشت آوری قرار داشته و توان حرکت از آنها سلب و صداهای امداد آنها در لابلای غرش انجن های هواپیما میپیچید. بعد از چند لحظۀ زود گذر، هواپیما گویا دوباره تحت کنترول قرار گرفت و شروع به بالا رفتن کرد و راکبین برای لحظۀ در سیت های خویش آرام قرار گرفتند و بار دیگر پاک ـ 1 تلاش برای زنده ماندن نمود، اما تلاش بیهوده و ناکام و بعدآ سقوط هولناک.

مقصرین

از لحاظ ترمینولوژی حقوقی این سانحه را باید حادثۀ تصادفی دانست؟ و یا هم قتل عمد؟. وقتی خبر این واقعه پخش شد در سرتاسر پاکستان تنها یک بر میلیونم باور کرده میتوانستند که این حادثه تصادفی بود. ضیاء دشمنان بیشماری داشت. قبل از این حادثه حد اقل شش بار تلاش های برای ترور او و از جمله یک بار فیر راکت بر هواپیما حامل وی صورت گرفته بود. از جملۀ دشمنان آشتی ناپذیر او در داخل پاکستان یکی هم فامیل بوتو بود، زیرا ضیاء با وجود اعتراض های بین المللی، حکم اعدام ذوالفقار بوتو پدر بینظیر بوتو صدراعظم فعلی پاکستان را تائید نموده بود. بوتو در زمان صدارت خویش وسیلۀ رشد و ارتقای ضیاء را مساعد ساخته و او را با وجود داشتن رتبه نسبتاً پائین، به حیث لوی درستیز پاکستان مقرر و به این ترتیب موصوف سه سال قبل حکم اعدام خویش را امضا نموده بود.

بوتو بتاریخ 4 اپریل 1989 در زندان راولپندی به دار آویخته شد و بعد از آن دشمنی آشتی ناپذیر خاندان بوتو با ضیاء آغاز گردید. ضیاء بینظیر بوتو و مادرش را زندانی و حزب مردم مربوط بوتو را ممنوع اعلان نمود و پسران وی شاه نواز و میرمرتضی به ارتکاب جرایم جنایی غیاباً محکوم شدند. میرمرتضی در تبعید گروه تروریستی الذوالفقار (شمشیر) را برعلیه ضیاء در کابل ایجاد نمود و دفاتر آنرا با کمک سازمان آزادیبخش فلسطین در دمشق فعال و مبادرت به ترور و تخریب نمود. از جمله در سال 1981 هواپیمای خط هواپیمایی پاکستان را ربود. شاه نواز در سال 1985در پاریس بشکل دردناک در گذشت و چنان شایع شد که گویا او توسط عمال ضیاء مسموم شده است. این خصومت آشتی ناپذیر تا هنوز ادامه دارد . بینظیر بوتو سه ماه قبل از آنکه برنده انتخابات شده و به حیث اولین صدراعظم زن در تاریخ پاکستان عز تقرر حاصل نماید در مورد سقوط هواپیما ضیاء گفته بود که این حادثه به جز از امر اللهی، چیزی دیگر نبود.

ضیاء از جملۀ آن افسران نظامی بود که با اختر یکجا از دورۀ اخیر اکادمی نظامی هندوستان قبل از تجزیه هند و ایجاد پاکستان در سال 1947 فارغ شده بود. او همیشه میگفت که "قوای مسلح عرصۀ دلخواه زندگی من است" ، وی بعد از آنکه از طرف بوتو بحیث لوی درستیز مقرر شد، این پست را تا لحظۀ مرگ ترک نکرد. ضیاء در بین نظامیان نیز دوستان چندانی نداشت. او به سرعت و بنابر زرنگی خاصی که داشت، رشد نمود و از رقبای خود در کسب مقامات پیشی گرفت. او تمام آنهای را که رقیب احتمالی و بالقوۀ خویش تشخیص میداد با حیل گوناگون از تقرر در مناطق دورتر از اسلام آباد، تا سبکدوشی، از صحنه دور میساخت. او به حیث لوی درستیز در مورد تقرر و ترفیع افسران از رتبه برید جنرال به بالا همیشه با دقت زیاد برخورد نموده و شخصاً در مورد آنان تصمیم اتخاذ میکرد و بنابر همین علل عدۀ زیادی از قوماندانان بدون اینکه آنرا علناً تبارز دهند؛ از مرگ او دلشاد شدند.

حلقۀ قاتلان محدود به پاکستانی ها بوده نمیتوانست، پشتیبانی ضیاء از مجاهدین بر علیه شوروی و دولت افغانستان سبب آن شد که عمال خاد نیز برای تضعیف دولت پاکستان به فعالیت های تخریبی بپردازند. خ.ا.د ادارۀ پولیس مخفی افغانستان بود که از جانب ک.گ.ب کمک و آموزش داده میشد و رئیس جمهور ضیاء و اختر در صدر فهرست سیاه آنها قرار داشت. ضیاء با حمایه نه ساله از مجاهدین که شامل دادن سلاح، آموزش و مشوره جنگ های پارتیزانی بود؛ عامل هلاکت 13000 سرباز شوری و مجبور ساختن آنان از افغانستان بود. شوروی هم چنان پاکستان را متهم مساخت که مجاهدین را برای حمله بر قطعات شوروی در اثنای خروج آن از افغانستان (در حین وقوع سقوط هواپیمای ضیاء تنها نصف قوای شوروی از افغانستان خارج شده بود) تشویق و تسلیح مینماید. در این راستا از طریق سفیر امریکا در مسکو به پاکستان هوشداری رسیده بود که گویا شوروی میخواهد به ضیاء درس عبرتی بدهد.

بر هند نیز اتهام وارد شده میتوانست زیرا هند و پاکستان سه مرتبه در سالهای 1947، 1965، و 1971 به کشتار یکدیگر پرداخته بودند. راجیف گاندی صدراعظم هند، ضیاء را متهم به ارسال سلاح به تروریست های سیک مینمود که مادر وی را به قتل رسانده بودند. در حال حاضر چندین هزار شورشی مسلح در هند فعال و بر ضیاء اتهام وارد میشد که وی به آنان پناه داده و زمینۀ آموزش چریک ها را در پاکستان مهیا و با رهبران آنان ملاقات مینماید. دهلی در جهت مقابله با این پلان های پاکستان اداره خاص تحقیق و تحلیل (RAW) را ایجاد نموده بود.

باوجود که حکومت ایالات متحده امریکا چند قطره اشکی را در مرگ ضیاء فرو ریخت؛ اما وزارت امورخارجۀ آن عقیده داشت که رسالت ضیاء خاتمه یافته است. با بیرون شدن قوای شوروی از افغانستان، خواست امریکا این بود تا دولت کمونستی کابل با دولت اسلامی بنیادگرا تعویض گردد. در حالی که مقامات امریکایی میگفتند که درواقعیت، این خواست ضیاءالحق بود. بنظر آنها، ضیاء در آرزوی ایجاد یک بلاک مقتدر اسلامی در بر گیرندۀ ایران، افغانستان و پاکستان و سرانجام بخش های از شوروی چون ازبکستان، ترکمنستان، و تاجکستان بود. در وزارت خارجه عقیده داشتند که به میان آمدن چنین ساحۀ سبز در نقشۀ منطقه، به مراتب خطرناکتر از افغانستان سرخ بوده میتوانست.

بعد از حادثه سقوط هواپیما، قوماندان قوای هوایی پاکستان هیئت تحقیق را تعین و هدایت داد تا علل حادثه، خسارات وارده و مقصرین (در صورت که موجود باشند) حادثه را تثبیت و پیشنهاد های مشخص را برای جلوگیری از تکرار همچو حوادث ارائه نمایند.

ریاست هیئت تحقیق را قوماندان قوای هوایی پاکستان عباس میرزا به عهده داشت و سه تن از مقامات ارشد قوای هوایی پاکستان در ترکیب آن شامل بود. به منظور ارائه مشوره های فنی و تخنیکی با هیئت ذکر شده، شش افسر نیروی هوایی امریکا تحت ریاست دگروال دانیل سووادا (Daniel Sowada) با عجله از اروپا وارد پاکستان شدند.

هیئت طی مدت دوماه، مدارک و اسناد مربوط حادثه را جمع آوری نموده و شهود را مورد پرسش قرار دادند. قطعات و پرزه جات متعدد جمع آوری شده از محل سقوط هواپیما شامل انجن، پروانه ها، سیستم کنترول و سایر اجزای باقیمانده از لاشه هواپیما، در پاکستان و ایالات متحده امریکا به همکاری کمپنی لاکهید (کمپنی مولد هواپیما) مورد بررسی و معاینات لازم تخنیکی قرار داده شد. در جریان تحقیق و بر مبنای نتیجه گیری های بدست آمده، دلایلی که در مورد سقوط هواپیما، موجه و دخیل دانسته نه شدند، از فهرست حذف گردید. بر اساس این برسی تثبیت شد که پیلوت و عملۀ پرواز، از صحت کامل جسمی و روانی برخوردار بوده و پیلوت در اثنای پرواز مرتکب اشتباه نشده است. وضع جوی برای پرواز مساعد و مواد سوخت هواپیما به چیزی آلوده نبوده است. تا حین اصابت هواپیما بر زمین، حریق در هواپیما رخ نداده و تمام سیستم هواپیما از قبیل انجن، پروانه ها، سیستم برقی و سیستم هایدرولیک کاملاً فعال و سالم و آثاری از دستکاری د


وروستی ځل بدلون  ډاکتر څپاند   په   ٣   شنبه   اکتوبر   23, 2012 1:57 am   ورکړی دی   ,  د بدلون شمېره  1
بېرته سر ته
د کارونکي عکس وښاياست شخصي پېغام وليږئ
ډاکتر څپاند
ستوري
ستوري


دغړيتوب نېټه: 01 اپريل   2008
ليکنې: 605

ليکنهد ليکنې نېټه  : ٣   شنبه   اکتوبر   23, 2012 1:51 am    عنوان   : Reply with quote

ترجمه: محمد قاسم آسمایی



تلک خرس

یا

حقایق پشت پردۀ جنگ در افغانستان

نوشته: محمد یوسف و مارک ادکین







قسمت سوم



سرآغاز

"جوشیدن آب در افغانستان باید به درجۀ مناسب نگهداری شود."

جنرال ضیاء الحق رئیس جمهور پاکستان، خطاب به تورنجنرال عبدالرحمن اختر در دسامبر سال 1979



کویته مرکز ایالت بلوچستان پاکستان، جای است که نقش عمدۀ در تغییر سرنوشت من به حیث سرباز ایفا نموده است. این شهر بعد از ربع چارم قرن نوزدهم گارنیزیون نظامی بوده و نام آن از کلمه "کوهات، کوت" به معنی قلعه گرفته شده است. این شهرک مدت ها قبل از تجزیه شبه قاره هند و ایجاد پاکستان در سال 1947، در جنوبی ترین نقطه به حیث قرارگاه سرحدی ایجاد و با گذشت زمان از یک مخروبۀ قدیمی و قریه گِلی به یک شهر بزرگ و پررونق و به حیث یکی از معروفترین پایگاه های اردوی هند برتانوی مبدل شد. در سال 1907کالج نظامی در این جا تهداب گذاری گردید که بعد ها تعداد زیادی از افسران ارشد اردوی پاکستان از جمله اینجانب با رتبه جگړنی از آن فارغ التحصیل شده ام. همزمان با من محصلین زیادی از کشور های انگلستان، کانادا، استرالیا، ایالات متحده امریکا، مصر، اردن، تایلند، سنگاپور، عربستان سعودی و کشور های دیگر درآنجا تحصیل میکردند و امروز نیز این کالج با داشتن شهرت بین المللی، مرکز تربیه افسران ارشد تعداد زیادی از کشورهای خارجی است.

زلزله سال 1935 که تا زلزله ماه جون 1990 شمال ایران از مدهش ترین زلزله های عصر حاضر دانسته میشد، تقریباً شهر را کاملاً به خاک برابر و چهل هزار سکنۀ آن کشته شدند. امروز در این شهر یکی از بزرگترین گارنیزیون های نظامی پاکستان جابجا گردیده که دارای جزوتام های متعدد، قرارگاه های فرماندهی و شهرک نظامی است. همچنان در اینجا مرکز سوق و ادارۀ عملیاتی قراردارد که بلوچستان و در امتداد سرحد صد ها کیلو متر از استقامت شمال غرب تا به کوتل کوژک که دروازۀ جنوبی به افغانستان دانسته میشود در ساحۀ مسؤلیت آن شامل است. (نقشه شماره یک). (نقشه ها از متن انگلیسی کتاب گرفته شده است. مترجم)









نقشه (1)

در سپتمبر سال 1983 زمانی که در کویته وظیفه داشتم، تلفونی از تقررم در آی. اس. آی آگاهی یافتم . در آنوقت من در مانور نظامی به حیث قوماندان فرقه ایفای وظیفه مینمودم. بعدها آگاه شدم که "حادثه کویته" سبب شده بود تا من به پست جدید منصوب شوم. چند ماه قبل، سه افسر آی. اس. آی در ارتباط با افتضاح بزرگ اخذ پول از قوماندانان مجاهدین و دادن سلاح بیشتر در مقابل آن، دستگیر شده بودند، این سلاح ها بعداً در نواحی سرحدی پاکستان به قیمت بلند فروخته میشد. افسران دستگیر شده از طرف محکمۀ نظامی محکوم به حبس شدند و قوماندان آنان از وظیفه برطرف و من جانشین وی شدم.

بعد از تقررم دانستم که کویته به حیث جزوتام پیشقراول "اداره افغانی" در آی. اس. آی محسوب میگردد. بنابر هدایت واصله باید در اسرع وقت به اسلام آباد پرواز و با تورنجنرال اختر ملاقات مینمودم. شنیدن این خبر سبب هراس و دلهرۀ من شد، زیرا من در طول مدت خدمت نظامی، به حیث افسر پیاده نظام و بعداً به حیث قوماندان جزوتام و در قرار گاه عملیاتی اجرای وظیفه نموده در مورد مسائل استخباراتی هیچگونه معلومات نداشتم. برای این سوال که چرا از جملۀ سی شخصی که به این منظور کاندید شده بودند، من برای وظیفه در آی. اس. آی برگزیده شدم، جواب نه یافتم.

آی. اس. آی ادارۀ مقتدر و با صلاحیت بود که رئیس آن در مقایسه با سایر جنرال ها مورد اعتماد خاص رئیس جمهور قرار داشت. این اداره مسئول تمام کار های اطلاعاتی در سطح کشور بود. تأمین امنیت تمام بخش های سیاسی، نظامی، امنیت داخلی و خارجی و ضد اطلاعات در حیطه صلاحیت و مکلفیت آن اداره قرار دارد. من بطور کل و در بعضی بخشها با کمی جزئیات تصوری از آن اداره داشتم و میدانستم که افسران عادی احساس میکردند که آی. اس. آی از طریق عمال خود آنها را تحت نظر داشته و درمورد آنها اطلاعات را جمع آوری مینماید. هر گاه یک افسر در مقامات آی. اس. آی قرار داشت، طبق معمول سایر افسران ارشد وی را به دیدۀ بی اعتمادی می نگریستند. حتی زمانی که در کویته رفقایم از مقرری من آگاهی یافتند، در اولین ساعات احساس کردم و دانستم که من دگر، جز از آنها نیستم.

علت دگر، تشویش من از جانب جنرال اختر بود، البته نتنها از این جهت که به حیث آمر مافوق من دانسته میشد، بلکه از این جهت که او شهرت دلهره آور داشت. اختر به حیث افسر توپچی، سه بار در جنگ برعلیه هند اشتراک نموده و شاهد کشتار وحشیانه در زمان تجزیه هند و استقلال پاکستان بوده است. به باور من نفرت او از هند، از همانجا منشه میگرفته است. او انسان سرد مزاج، محافظه کار و مرموز بود، به جز از فامیلش دوستانی دیگری نداشت، به باوری بسیاری، او شخص خشن، منضبط و با دسپلین بود. او دشمنان بسیاری داشت، علت رشد و ترقی او و دستیابی به مقامات بالایی، ناشی از جسارت، کار مستمر و سازماندهی عالی او در بدست آوردن اهداف بود. من به حیث قوماندان کندک، زمانی تحت امر او ایفای وظیفه نموده بودم، به این لحاظ او را به حیث جنرال سختگیر بهتر میشناختم. او کاملاً شخص وفادار به مسلک، و زندگی خود را وقف آن نموده بود. من بزودی دریافتم که او مصمم است تا شوروی را شکست دهد. بعداً او به من گفت که بزرگترین آرزویش این است تا بعد از پیروزی، از کابل باز دید نموده و نماز شکرانه را ادا نماید. او شاهد خروج قوای شوروی از افغانستان بود، لیک آرزوی آخرین او برآورده نشد.

هفتاد و دو ساعت بعد از صحبت تلفونی، جنرال اختر را در منزلش واقع اسلام آباد ملاقات نمودم. او به حیث یک سرباز، با نگاه نافذ، جسامت نیرومند و با سه ردیف مدال های آویخته بر سینه اش مشاهده میشد. او با جلد رنگ پریده، با داشتن خون افغانی که در رگهایش جریان داشت افتخار میکرد. او سالهای خوبی را سپری کرده و با وجود داشتن پنجاه و نه سال، بیشتر جوان معلوم میشد. او میدانست که من علاقمند وظیفۀ جدید نیستم، به همین دلیل دفعتاً از من در مورد نقش آی. اس. آی در پیشبرد جنگ بر علیه افغانستان سوال نمود. من بجز از شنیدن افواهات عام و شایعات پراگنده در مورد رسوایی کویته، معلومات بیشتر نداشتم، به همین علت او مدت طولانی در مورد صحبت کرد و گفت که او شخصاً تصمیم انتصاب مرا گرفته و از جانب رئیس جمهور تائید گردیده است. من ثقلت و اهمیت وظیفۀ محوله را بر شانه های خویش احساس کردم. مانند بسیاری از هم عصران من، در آن آوان من نیز معتقد به صحت سیاست دولت خویش در مورد افغانستان نبودم. من به شکست دادن نظامی قوای شوروی باور نداشتم، همچنان در مورد موجودیت تعداد کثیری از مهاجرین افغان در پاکستان، برداشتم این بود که ممکن است با جنجالهای مشابه بعضی کشور های عربی که با مهاجرین فلسطینی داشتند مواجه شویم. اما طی چند هفته کار، در یافتم که این برداشت من درست نبود.

در اواخر سال 1983 در پاکستان حکومت نظامی مسلط و در راس آن جنرال ضیاءالحق قرار داشت. ضیاء باوجود داشتن وجوه مشترک با نظامیان، استثناآت خاص خود را نیز دارا بود، وی شخص سیاستمدار، زیرک و بیرحم بود. ظاهر او فریبنده و مشکل بود از ورای آن به نیات باطنی وی پی برد. بینظیر بوتو باری وی را چنین معرفی نموده بود: "شخص قد کوتاه، عصبی، با چهره غیرمؤثر با موهای دو نصف شده و با روغن موی چرب شده". از نظر من، او شخص مناسبی برای رهبری پاکستان دانسته میشد. در برخورد اول، بنظر میرسید که ضیاء شخص بی ضرر است و برای ابراز مهمان نوازی به پیشواز مهمان قدم می برداشت و معطل نمیشد تا آنان جهت ابراز احترام پیش قدمی نمایند. اما کسانی که او را دست کم میگرفتند به سرنوشت بوتو (پدر بینظیر بوتو) دچار میشدند.

پاکستان را قوای مسلح اداره میکرد و قوای مسلح تحت تسلط کامل ضیاء قرار داشت. موصوف با مهارت خاص حلقات بالایی آنرا در خدمت اهداف و منافع خود می چرخانید. هر ایالت پاکستان تحت امر یک گورنر نظامی اداره میشد که گورنر رسیدن به آن مقام را مدیون لطف شخص ضیاء میدانست. از جمله دو ایالت شمالغرب (ایالت صوبه سرحد) و بلوچستان که همسرحد با افغانستان است؛ به حیث خط مقدم جبهه حساب، و بخش بزرگی از اردوی پاکستان در آن مناطق جابجا شده است. این قوت ها بر علاوه از مراقبت و حفظ سرحد، در حالت احضارات کامل قرار داشته تا عندالزوم از سرحد دفاع و جنگ را در داخل سرحد افغانستان پیش ببرند.

پاکستان بنابر موقعیت جغرافیایی آن همیشه احساس ناامنی میکرد، زیرا هند در جناح شرقی آن با نفوس بیش از هشتصد ملیون سکنه سه بار با پاکستان جنگیده بود و در جناح غربی آن دولت افغانستان قرار داشت که با حمایه ابر قدرت شوروی میتوانست به سهولت از کوه ها به جانب پاکستان عبور نماید. این حالت عملاً وضع فوق العاده خطرناک و ستراتیژیک را به جود آورده بود. هند و اتحاد شوروی متحدین یکدیگر بودند، احتمال اینکه آنها پاکستان را تحت فشار قرار داده و یا در صدد محو آن برآیند، موجود بود. من تمام این تهدیدات را درک و مانند سایر افسران میدانستم که تمام پلانهای نظامی ما در حالات فوق العاده، براساس محاسبۀ جنگ با هند و بعد از سال 1979 با اتحاد شوروی، طرحریزی میشد. این واقعیت که اتحاد شوروی ابر قدرت با پوتنسیال بزرگ اتمی و هند درصدد دستیابی به توانایی سلاح هسته یی بود سبب عصبانیت ما میشد، و ما نیز برای دفاع از خود، در صدد دستیابی به آن بودیم.

وضعیت پاکستان نسبت موجودیت مناقشه با هند روی مسئله کشمیر و فعالیت سه جنبش آزادی خواهی در بلوچستان و بی ثباتی صد ساله در ایالت سرحد (صوبه سرحد) همیشه بحرانی بود (نقشه 2 دیده شود).



نقشه (2)

برتری ستراتیژیک را نسبت کنترول بر ارتفاعات منطقه، به دولت هند ایالت شمال غربی که منطقۀ قبایلی است، هیچگاه حاکمیت دولت مرکزی را نه پذیرفته است. در سال 1893 سرمورتیمردیورند که مامور دولت بریتانیا بود، خط سرحدی را در این منطقه تعین نمود که اکنون بنام وی «خط دیورند» یاد شده و پاکستان را از افغانستان جدا می سازد. تعیین این خط، برتانوی و اکنون به پاکستان میدهد. در آن زمان این سرحد، خط دفاعی و محافظتی امپراطوری هند برتانوی دانسته میشد. این خط بدون در نظر داشت واقعیت های تاریخی، قبیله ای، قومی و فرهنگی، پشتون ها را از همدیگر جدا نموده است. بریتانیا هیچگاه این مناطق را تحت فرمان خود درآورده نتوانست و بسیاری از مناطق شرق دیورند را بحال خود رها نمود. در مجموع صوبه سرحد که پشتون ها در آن زندگی مینمایند، در زمان تسلط بریتانیا یک اردوگاه مسلح بود و هر جزوتام مستقر در هند، باری به این مناطق به غرض تمرین و یا گاهی هم برای سرکوب مردم محل به آنجا اعزام میشدند. در وضعیت کنونی، پاکستان نیز از آن بدین منظور استفاده مینماید. همانطوری که انگلیس ها نتوانستند بطور کامل بر مناطق پشتون نشین مسلط شوند، بعد از ایجاد پاکستان، نیز تغیری بزرگی در مورد به وجود نه آمده است، قبایل این منطقه همچنان به خود گردانی امور پرداخته و طبق خواست خود آزادانه، دو طرف خط دیورند رفت وآمد مینمایند و دولت پاکستان نیز آنها را در پیشبرد تجارت و منازعات شان به حال خود رها کرده است. این شیوۀ بود که انگلیس بر طبق آن عمل میکرد و پاکستان نیز آن را ادامه میدهد.

در امتداد مناطق سرحدی، خون زیادی از آواره گان افغان ریخته شده است. تقریباً دو ملیون نفر شامل پیرمردان، زنان و اطفال در امتداد 1500کیلومتر سرحد از چترال در شمال، تا کویته در جنوب در صدها کمپ متشکل از خیمه ها، خانه های گلی و کلبه های محقر بسر میبرند. بعد ها ثابت شد که این اردوگاه های پناهندگان، نقش عمده و اساسی را در جنگ افغانستان بازی نمودند.
هنگامی که در دسمبر سال 1979 قوای شوروی داخل افغانستان شد، ضیاء بصورت عاجل جنرال اختر رئیس آی. اس. آی را احضار تا موضعگیری پاکستان را در مورد ارزیابی نموده و به چند سوال عمده جواب پیدا نماید. مقدم برهمه او مایل بود تا بداند که ضیاء چگونه باید در مورد عکس العمل نشان دهد. ضیاء مانند هر شخص نظامی، به عوض استفسار نظر دپلومات ها یا سیاست مداران، مشورۀ همصنفی دوران تحصیل خود در پوهنتون نظامی را خواستار شد. او از اختر مطالبه کرد تا به اصطلاح نظامی "محاکمه وضعیت" نماید، البته به سطح وسیع و ملی. ارزیابی منطقی باید مرحله به مرحله بوده و حالات گوناگون در نظر گرفته شده و تمام فکتور های موثر، واقعی و عمل کننده و اقدامات و اهداف دشمن در آن ارزیابی گردیده و متناسب با آن پلان عمومی عملی و عملیاتی که اهداف ما را برآورده سازد پیشبینی گردد.

اختر با ارائه دلایل، برای ضیاء مشوره داد که پاکستان باید از مخالفین دولت افغانستان پشتیبانی نماید. او تائید کرد که این حمایه و پشتیبانی نتنها حمایه از اسلام، بلکه در حقیقت دفاع از پاکستان نیز هست. از مخالفین دولت افغانستان باید به حیث بخشی از خط اول دفاعی پاکستان برعلیه شوروی استفاده شود. زیرا هرگاه به آنان اجازه داده شود که به سهولت افغانستان را اشغال نمایند؛ قدم بعدی آنان از طریق بلوچستان در پاکستان خواهد بود. اختر نتیجه گیری کرد که با پیشبرد جنگ وسیع چریکی میتوان شوروی را شکست داد. او میگفت که افغانستان را میتوان به ویتنام دیگری تبدیل کرد، اما اینبار به عوض امریکا، شوروی قربانی این جنگ خواهد شد. او ضیاء را به گزینش راه نظامی متقاعد ساخت. بدین معنی که پاکستان باید بصورت مخفی جنگجویان را از لحاظ اسلحه، مهمات، پول، اطلاعات، و پلانهای عملیاتی آموزش، مشوره و کمک نماید. اولتر از همه باید پایگاه های مطمئن برای پناهندگان و جنگجویان در صوبه سرحد و بلوچستان ایجاد شده و از آن به حیث محلات اعزام نیرو و سلاح به داخل افغانستان استفاده شود. ضیاء با این طرح موافقت نمود.


ضیاء به جنرال اختر گفت که وی برای استحکام موضع خویش در پاکستان و سطح بین المللی به مدت دو سال ضرورت دارد. در سال 1979 ضیاء با وجود مخالفت های بین المللی به اعدام صدراعظم سابق (بوتو) مبادرت ورزید و این امر سبب شد تا وجه او در داخل و خارج پاکستان شدیداً لطمه دیده و پاکستان در حالت انزوا قرار گیرد. به برکت حمایه او از جهاد برعلیه ابر قدرت کمونستی (جنگ برعلیه افغانستان. مترجم) و لو که در خفا صورت گیرد؛ توجه غرب را دوباره به خود جلب خواهد نمود. امریکا بدون تردید به کمک او خواهد شتافت. به حیث مسلمان حقیقی او آرزومند بود تا به همسایه مسلمان خود کمک نماید.

عوامل نظامی، ستراتیژیک و سیاسی موجود در مجموع تصادف نیک بود برای وصول اهداف طرح شده ضیاء. عامل اخیر که او را بیشتر در مورد مصمم ساخت عبارت از استدلال اختر بود مبنی بر اینکه سعی گردد تا از رویارویی و تصادم مستقیم با شوروی خودداری گردیده به عبارۀ دیگر جوشیدن آب را در افغانستان باید به درجۀ مناسب نگهداری شود. ضیاء در صدد بود تا با استفاده از وضع موجود برای خود شهرتی را در بین کشور های عربی به حیث مدافع اسلام و در بین غرب به حیث مبارز ضد تجاوز کمونیستی کسب نماید.

موضع گیری امریکایی ها در ماه های اول، ضیاء را مأیوس ساخت زیرا آنها منتظر انکشاف اوضاع بوده و موقف بیننده را اختیار کردند. رئیس جمهور کارتر در معضلۀ اشغال سفارت امریکا در تهران و گروگانگیری کارکنان آن گیر مانده بود؛ حادثۀ که افکار عامه امریکایی ها را نسبت به بنیاد گرایان اسلامی کاملاً تغییر داد. در عین حال سی. آی. ای و پنتاگون مشوره میداد که در افغانستان، با و یا بدون حمایه پاکستان امید پیروزی وجود ندارد. آنها فکر میکردند که قوای شوروی میتواند طی چند هفته بر امور کشور مسلط شود، پس چرا باید مداخله کرد و پول خوب را در راه خراب مصرف نمود و با کمک به مخالفین دولت افغانستان خصومت بیهوده شوروی را جلب کرد؟ برای اینکه این کشور در ساحۀ منافع کشور شوروی قرار داشت و سیاست گذاران امریکا طی بیست سال اخیر آنرا جز اردوگاه کمونیستی حساب میکردند، آنها نمیخواستند و یا نمیتوانستند که جلو آنرا بگیرند، لذا فرصتی مساعد نبود که با قوای شوروی در تقابل قرار گیرند.

من همیشه در مورد پالیسی امریکایی ها در باره افغانستان در دو دهۀ اخیر به دیدۀ شک مینگریستم. چنانچه آنها در مورد تجاوز شوروی با بی خبری، بیتفاوتی و مماشات برخورد نموده، لذا عکس العمل بطی آنها در مورد، سبب تعجب و تحیر من نشد. امریکا در مقابل کودتای کمونیستی سال 1978 در کابل که اوج نفوذ اقتصادی و سیاسی طویل مدت شوروی بود، خاموشی اختیار و نتنها مناسبات دپلوماتیک را قطع نکرد، بلکه رژیم تازه را به رسمیت شناخت. تعیین متخصص امور شوروی (Adolph Dubs) به حیث سفیر امریکا در کابل طبق معمول صورت گرفت. نامبرده بعد از چند ماه در حالی در یکی از اطاق های هوتل کابل از جانب سربازان افغان زیر نظر مشاورین شوروی بقتل رسید، که میتوانستند آنرا از چنگ چار رباینده نجات دهند.

مرگ سفیر اعتراض ضعیف امریکا را در قبال داشت و بعداً بتدریج از کمک های آن به افغانستان کاسته شد. بعد از سپری شدن نه سال، سفیر دیگری امریکا، بشکل مرموز و عجیب و بازهم احتمالاً از طرف شوروی کشته شد و این بار حتی تلاش صورت گرفت تا قضیه پوشانیده شود.

من بار اول به تاریخ هجدهم اکتوبر 1983 از دفتر کاملاً محفوظ آی. اس. آی جای که جنگ بر علیه افغانستان سازماندهی میشد، گذارش دادم. من مانند تمام کارمندان ”دفتر افغانی” نیز ملبس با لباس عادی/ ملکی بودم و هرگز دوباره لباس نظامی بتن نکردم. دفتر مرکزی من در ساحه 70 ـ80 هکتار زمین در حاشیه شمالی شهر راولپندی واقع و با تعمیر اصلی آی. اس. آی جای که دفتر جنرال اختر در آن قرار داشت 12 کیلومتر فاصله داشت. در داخل تعمیر بلند و بزرگ خشتی، سلاحکوت ها قرار داشت که تقریباً هفتاد فیصد تمام انواع اسلحه و مهمات ارسالی به مجاهدین از آن اکمال میشد. گاراج با تمام وسایل ضروری و پارکنگ برای تقریباً 300 وسیله نقلیه با نمبرپلیت های ملکی، میدانهای وسیع انداخت، محلی برای جزوتام جنگهای روانی، قاغوش و طعامخانه برای گنجایش 500 نفر جز دیگری این مجموعه بود. بعد ها مرکز مخفی آموزش راکت ستینگر نیز در آنجا فعال گردید.

این کمپ که بنام اوجری (Ojhri) نامیده میشد، در جوار شاهراه اصلی روالپندی و اسلام آباد قرار داشت. در جناح دیگر شاهراه کمپ اردوی پاکستان واقع بود، و اطراف آن خانه های مسکونی تا حاشیه راولپندی ادامه می یافت. طیاره های خطوط هوایی بین المللی بسوی میدان هوایی بین المللی اسلام آباد مستقیما از بالای سر ما رد میشدند. موقعیت آن در جوار یک شهر بزرگ، سبب جلب توجه کسی نمیشد. هزاران شخصی که در جوار آن در رفت و آمد بودند، هرگز گمان نمیکردند که محل قوماندۀ جنگ بر علیه افغانستان در آنجا قرار داشته باشد.

به این ترتیب من طی یک شب از مسلک پیاده به سرباز مخفی مبدل گشتم. من مادونان خویش را به نامهای مستعار خطاب میکردم و هیچگاهی با فامیل خود در مورد وظیفه صحبت نکرده و به مستقیما به تلفنها جواب نمیدادم. نمبر پلیت موتر من همیشه تبدیل میشد و راجع به سفر های خود هیچکس را از قبل آگاه نمی ساختم. همزمان با رعایت تمام این مخفی کاریها، من در منزل کرایی در اسلام آباد زندگی میکردم و منزلم دارای پسته امنیتی نبود. من تنها با تفنگچه مسلح بودم، اما هیچگاه مانند جنرال های برحال بادیگارد را با خود همراه نداشتم. در مدت کارم در آی.اس.آی برایم گفته شد که من در لیست سیاه خاد قرار داشته و جایزه ده ملیون افغانی (معادل 50000) دالر را برای سر من گذاشته اند. با وجودی که من زندگی اجتماعی عادی داشتم، در طی مدت چار سال من و فامیلم هیچگاه توسط خطری تهدید نشدیم و این نتیجه مخفی کاری های مسلکی من بود که اجنت های کمونیست توانایی رسیدن به اهداف خود را در آن نداشتند.

من هرگز به سفارت امریکا پا نگذاشتم و من هیچگاه در مراسم دپلوماتیک و مراسم رسمی نظامی شرکت نمی ورزیدم. تنها مناسبات با چینایی ها از این امر مستثنی بود. چنانچه هر سال من و جنرال اختر به سفارت آن کشور رفته و بعد از امضای قرار داد ها در مورد کمک های سلاح و مهمات برای مجاهدین، در صرف غذا اشتراک میکردیم. آنها همیشه در مورد تمام امور با دقت زیاد برخورد مینمودند و این نمونه بارز خصلت چینایی ها بود. چنانچه یک بار در اثر غلفت یکی از مقامات بالایی سفارت از جمله هزاران صندوق، یک صندوق کوچک کم حساب شد، که سر و صدای زیادی را ایجاد نمود. اگرچه بعداً ما آنرا پیدا نمودیم اما آنها بسیار مؤدبانه گفتند که ما بین زمین و آسمان در حرکت هستیم و این ارزیابی خوبی از کار ما دانسته شد.

من تنها در مقابل جنرال اختر گذارشده بودم و او مستقیماً به رئیس جمهور مطالب را انتقال میداد. سلسله مراتب نظامی معمولی در بین کارمندان ادارۀ ما حکمفرما بود. بعد ها که تا اندازۀ حکومت نسبتاً دموکراتیک به قدرت رسید، جنرال اختر میبایست همزمان به صدراعظم که در راس حکومت قرار داشت، نیز گذارش میداد. این تنها یک سال قبل از آن بود که آی. اس. آی اجازه یافت تا صدراعظم را در مورد نقش خویش در افغانستان در جریان قرار دهد. ضیاء به هیچکس حتی صدراعظم اجازه نمیداد تا بفهمد که ما مصروف چه نوع فعالیت هستیم. نقش اداره من کاملا مخفی بود. باوجود که هویدا بود که پاکستان به مهاجرین و مجاهدین پناه داده است و آنها آزادانه در پاکستان گشت و گذار مینمایند، اما دولت همیشه طور رسمی از آن انکار مینمود.

از لحاظ شکلی عالیترین پست در سیستم نظامی پاکستان عبارت بود از رئیس کمیته متحد (درستیزوال قوای مسلح) که جلسات رؤسای کمیته های سه گانه قوای مسلح تحت ریاست او دایر میگردید. اما این مقامی نبود که صلاحیت اجرائیوی داشته باشد، زیرا از یکطرف نمیتوانست قوای مسلح را قومانده دهد، از طرف دیگر چون ضیاء پست لوی درستیز قوای مسلح پاکستان را نیز تصاحب نموده بود، لذا این پست عملا فاقد مؤثریت عملی بود. اختر بعد از هشت سال کار در راس آی اس آی، جنرال چار ستاره شد و در این پست از جانب ضیاء منصوب و هجده ماه بعد از آن، هر دو یکجا در سقوط هواپیما کشته شند.

در روز نخست کار، از شعبات مربوط بازدید نمودم و با دیدن گدام اصلی ،زیاد متعجب شدم، زیرا انواع و اقسام سلاح های خورد و بزرگ چون هاوان، راکت انداز، تفنگ، توپ ها ی بی پسلگد و غیره با مهمات مربوط در فضای باز با هم انبار گردیده و کوچکترین نورم حفظ و نگهداری سلاح و مهمات در مورد رعایت نگردیده بود در حالی که چار طرف آن منازل مسکونی نیز موقعیت داشت. جواب افسر لوژستیکی در مورد تشویش من چنین بود " جناب ما جنگ مخفی را پیش میبریم، بزودی شما با آن عادت میکنید." و او واقعاً حق بجانب بود.

ملاقات با کارمندان تحت امر مرا قادر ساخت تا معلومات بیشتر و خوبتر را از نحو پیشبرد جنگ در افغانستان حاصل نمایم، باوجود آن احساس نمودم که تا اندازۀ فضای بی اعتمادی و عدم همکاری در دفتر وجود دارد، چنانچه چند افسر به من هوشدار دادند که باید مراقب ماحول خود نیز باشم، زیرا عدۀ به دستور رئیس عمومی مصروف جاسوسی در مورد کارمندان هستند.

قرار گاه و سلاح کوت مرکزی ما در راولپندی قرار داشت اما دو مرکز پیشقدم در پیشاور و کویته نیز موجود بود که هر کدام مکلفیت اجرای وظایف عملیاتی، کشفی و استخباراتی، لوژستیکی و مخابراتی را عهده دار بودند. این قرارگاه های ما در فاصلۀ نزدیک به دفاتر رهبران جهادی و گدامهای سلاح تنظیم ها موقعیت داشتند تا در سپردن سلاح و مهمات و تشریک مساعی با آنان و اجرای عملیات سهولت ایجاد شده باشد. نمایندگی کویته دارای سلاحکوت نه چندان بزرگ بود. زیرا از راولپندی در فاصلۀ نسبتاً دوری قرار داشت. این سلاحکوت ها امکان آنرا فراهم مینمود تا سلاح و تجهیزات واصله مستقیما از کشتی ها در بندر کراچی تخلیه و مستقیماً و بدون ضیاع وقت به آنجا ارسال گردد.

در مدت کار من در آی.اس.آی جهاد برعلیه افغانستان ده برابر افزایش یافت. شدت فشار جنگ از ما میطلبید تا با سرعت خود را با نیاز های روز افزون عیار سازیم و من این صلاحیت را داشتم تا مطابق نیاز عمل نمایم. از سال 1984 تا سال 1987 بیشتر از 80000 مجاهد در کمپ های آموزشی ما تربیه شدند و صد ها هزار تن سلاح و مهمات به افغانستان ارسال شد و همزمان در 29 ولایت افغانستان از جانب ما پلانهای عملیاتی تخریبی طرح و تعمیل گردید
. سر انجام من توانستم با 60 افسر، 100 افسر پایین رتبه (معادل خورد ظابط) و 300 کارمند دیگر این پروسه را رهبری نمایم.

قرار گاه من مرکب از سه بخش بود: بخش عملیاتی تحت امر یک دگروال قرار داشت که تربیه و آموزش افراد و جمع آوری اطلاعات جز از وظایف آن بود. این بخش همچنان مسئول گزینش اهداف عملیاتی، طرح عملیات، سازماندهی و کنترول آن در جهت تعمیل ستراتیژی جهاد و تقسیم وظایف به مجاهدین بود. بر علاوه، این بخش وظیفه داشت تا اطلاعات حاصله اپراتیفی از منابع گوناگون را توحید و منسجم سازد. مراقبت از کورس های آموزشی برای مجاهدین نیز جز وظایف آن شمرده میشد. بخش دوم نیز تحت امر یک دگروال امور لوژستیکی را پیش میبرد که مسئول تهیه، توزیع و ارسال سلاح، مهمات و تجهیزات به مجاهدین بود. بخش سوم تحت امر یک نفر دگرمن قرار داشت که مسئولیت پیشبرد جنگ روانی و استفاده از آن را بر علیه افغانستان بر عهده داشت. آنان با استفاده از سه دستگاه رادیویی جابجا شده در سرحد، سازماندهی مصاحبه ها و اخبار و پخش اوراق و نشرات تبلیغاتی را پیش میبردند.

"دفتر افغانی" تحت امر من به تنهایی نمیتوانست تمام وظایف را در جهت پیشبرد جنگ عهده دار گردد، لذا جنرال اختر بخش دیگری را نیز ایجاد نمود که من آنرا دفتر"تأمیناتی" نامیدم زیرا وظیفه آن تهیه و تدارک البسه و مواد خوراکه (ازجمله برنج، حبوبات و آرد) برای مجاهدین بود که از سرتاسر پاکستان با پول سی. آی. ای خریداری میشد. من همکاری بسیار نزدیک با این بخش داشتم. چون در ادارۀ پاکستانی "افغان کمیشنری" که وظیفۀ آن تهیه و تدارک البسه و مواد خوراکه برای پناهندگان افغان در پاکستان بود فساد گستردۀ موجود بود، لذا بنابر هدایت رئیس جمهور، تحت امر یک جنرال دفتری دیگری به این منظور ایجاد شد. آی. اس. آی همچنان وظیفه داشت تا این وظیفه را برای افغان های که در داخل افغانستان باقیمانده بودند نیز پیش ببرد. این سیاست در ظاهر برای این بود تا در مناطقی که مجاهدین به انجام عملیات میپردازند از مردم مواظبت و غمخواری صورت گیرد و همزمان از آنان به حیث پشتیبان و حمایه کننده و منبع جمع آوری اطلاعات استفاده گردد. بودیجۀ این بخش مجزا از بودیجه اسلحه، توسط کنگره امریکا تمویل میشد.

در هفته های نخست کار، میکوشیدم تا بشنوم و یاد بگیرم. من تصمیم گرفتم تا سال 1984 سال تغیر، دگرگونی ها و افزایش فعالیتها و اقدامات ما باشد. اما احمقانه خواهد بود که هر گاه قبل از ارزیابی امکانات موجود و ملاقات با بعضی از رهبران و قوماندانان مجاهدین تصمیم عملی در مورد اتخاذ نمایم. این امر که من بطور مستقیم در جمع آوری امور اطلاعاتی دخیل نبودم و صرف وظیفه من پیشبرد عملیات جنگی فعال بر علیه اتحاد شوروی بود، سبب دلخوشی من میشد اما این وظیفه دلهره آور و بی نهایت دشوار بود.

به حیث سرباز حرفوی، باید مهارت های مسلکی خود را بکار میبردم. مدتی قبل از تقررم در آی.اس.آی وظیفه داشتم تا در مورد اردوی شوروی، تکتیک، سازماندهی، توانایی و تهدیدات احتمالی آن برای پاکستان، تحقیقاتی را انجام دهم. بر اساس این تحقیقات خویش به سرباز شوروی در اثنای جنگ دوم جهانی ارزش زیاد قایل بودم، اما این چهل سال قبل بود و در آنزمان اردوی شوروی از میهن خود دفاع مینمود، مگر حالا آنان برای اشغال سرزمینی دگر میرزمیدند و انگیزۀ متفاوت داشتند. و من حالا از موضع دیگر، اردوی شوروی را مطالعه میکردم.

قبل از اینکه برای اجراآت سال 1984 پلانگذاری نمایم، ضرور بود تا بدانم که در افغانستان طی چار سال اخیر چه اتفاق افتاده است، من باید دشمنان خود، نقاط قوی و ضعیف، موقعیت و اهداف آنرا بشناسم. همچنان برای بیرون راندن شوروی از افغانستان، در قدم نخست، من باید بیشتر و بهتر به شناختن مجاهدین بپردازم.

ادامه دارد
بېرته سر ته
د کارونکي عکس وښاياست شخصي پېغام وليږئ
pattang
ستوري
ستوري


دغړيتوب نېټه: 05 اګست   2004
ليکنې: 5018
ځای: Germany

ليکنهد ليکنې نېټه  : ٣   شنبه   اکتوبر   23, 2012 10:26 am    عنوان   : Reply with quote

ډاکتر ګله ولا که يې يا په سر پوه شوی يم او يا په لکۍ !
خو کوهاټ يا کواټ پېښور ته نږدې يو ښاردی چې خټک او افرېدي پکښې اوسي
او پوته يې بيا تيرا راځي چې اصلحه پکښې جوړېږي
دا پردې مانا چې کوټه او کواټ ، کوهاټ دوه مختلف تاريخي ځايونه دي !
دغه ورور په غلطه روان دی !!!!!!!!!!!
بېرته سر ته
د کارونکي عکس وښاياست شخصي پېغام وليږئ بريښناليک ولېږئ
ډاکتر څپاند
ستوري
ستوري


دغړيتوب نېټه: 01 اپريل   2008
ليکنې: 605

ليکنهد ليکنې نېټه  : ٣   شنبه   اکتوبر   30, 2012 2:38 am    عنوان   : Reply with quote

کاپي از سايټ اريائي




ترجمه: محمد قاسم آسمایی



تلک خرس

یا

حقایق پشت پردۀ جنگ در افغانستان

نوشته: محمد یوسف و مارک ادکین







قسمت چارم



مجاهدین

" خداوندا! ما را از زهر مار کبرا، دندان پلنگ و انتقام افغان در امان نگهدار"

ضرب المثل قدیمی هندی



نفوس افغانستان در سال 1979 حین مداخله شوروی در حدود 15ملیون نفر بود و امروز این رقم به 8 ملیون نفر کاهش یافته است. در این مدت، حدود دو ملیون نفر کشته شده و بیش از پنج ملیون افغان به ایران و پاکستان مهاجرت نموده اند. مردم افغانستان از اقوام مختلف دارای زبان ها و فرهنگ های گوناگون ترکیب یافته و اسلام دین مشترک همۀ آنها است. سنی ها، اکثریت مردم را تشکیل داده و یک بر دهم آن شیعه هستند. در مجموع میتوان افغانان را بدو بخش تقسیم نمود، در جنوب و شرق کوه هندوکش پشتونها و در شمال آن تاجیک ها، ترکمن ها و ازبک ها که بزبان دری (فارسی) صحبت و افهام و تفهیم نموده، زندگی مینمایند. اینان ریشه و وجوه مشترک فرهنگی خویش را با همسایگان آنطرف دریای آمو در شوروی مشترک میدانند. من اعتراف مینمایم که معلوماتم در مورد این مردم، زمانی که به حیث رهبری کننده مبارزۀ مسلحانۀ آنان بر علیه کمونیسم مقرر شدم، همه جانبه نبود. لذا اولین وظیفه مهم من این بود تا بیشتر این مردم را بشناسم.

شناختن مجاهدین افغان پروسۀ دوامدار بود. من در جریان آموزش، کار و فعالیت عملی و حین صحبت ها پیرامون مشکلات و بازدید از پایگاه های آنان در داخل افغانستان، با عدۀ زیادی از آنها صحبت نموده و بیشتر آنان را درک نموده و اعتماد آنها را بدست آوردم. به این طریق توانستم برعملکرد آنان تأثیر وارد نمایم. در اوایل توقعات زیاد داشتم و مدتی زیاد بکار بود تا من درک نمایم که من "قوماندان" اردوی منظم نه، بلکه چریک ها را رهبری مینمایم. این یک مرحلۀ جالب فراگیری برای من بود. من برای جنگجوی افغان ارزش و تحسین زیاد قایل هستم. او از آزمون زمان پیروز بدر شده است، چنانچه وی با مداخلۀ شوروی در سال 1980 قیام و بعد از هشت سال توانست آنان را از سرزمین خویش بیرون نماید. او مانند همۀ ما است، اشتباهات او ناشی از عدم انعطافیت وی است. لذا ضرور است تا خواننده، افغان را بشناسد ولو که کمی هم باشد . روی همین ملحوظ در آغاز این فصل، من بعضی از خصوصیات آنها را بر میشمارم.

عدۀ از افغانها دور آتش حلقه زده و دو نفر آنها شرط بسته اند، تا ثابت سازد که کی شجاع تر است؟ برای اثبات این ادعا، یکی از آنان دست خود را در بین قوغ فرو میبرد، آتش پوست و گوشت دست او را میسوزاند، اما از دهن او هیچگونه ناله و فریاد بلند نمیگردد، گویی دهن او قفل شده است. تنها کمی لرزش در بازو و چشم های خیره شدۀ او، دلالت بر تلاشی برای اثبات اراده مینماید. بعداً او دست خویش را در معرض دید تماشاگران قرار میدهد. دست او کاملاً سرخ روشن بود و مایعات از آن می چکید. او به این ترتیب توانسته بود شجاعت خود را ثابت سازد.

مردانگی و شجاعت، عنصر اساسی شخصیت افغانها را تشکیل میدهد. حادثه ذکر شده، اگر چه نادر است، اما واقعیت دارد. یقیناً که این شخص درد را احساس نموده، اما برای اثبات مردانگی، آنرا با شجاعت، سکوت و خونسردی تحمل نموده است. گریه و ناله، با وجود مجروحیت زیاد عمل غیر مردانه شمرده شده و افغان از طفولیت می آموزد که گریه کردن مشخصۀ طفل است و نه مرد. مرد باید درد طاقت فرسا را تحمل نماید. ممکن طفل پنجساله افغان با زدن بر دستش گریه کند، اما از طفل هفت ساله بدور است که چنین نماید. شخص بدون شجاعت، در جامعه مترود و منفور است.

مجاهدین زخمی شده در جریان جنگ ،با شرایط بسیار دشوار و تذکره خود ساخت و گاهی هم بر پشت اسپ روز ها و گاهی هفته ها با عبور از کوه ها تا محل تداوی به پاکستان انتقال داده میشدند. آنها از امکانات انتقال بواسطه هلیکوپتر که امروز جز اساسی اردوهای با قابلیت تحرک است، محروم بودند. برای مجاهدین دریافت کمک های طبی بعد از زخمی شدن تا وصول کمک های لازم طبی، به عوض دقایق به روز ها محاسبه میگردید. قطع عضو از بدن بدون بیهوشی و استفاده از کارد معمولی یا حتی تبر برای قطع کردن دست و یا پا امر عادی بود. تعداد زیادی به این شیوه جان باخته اند. من به خاطر دارم که باری یک قوماندان تقاضا نمود تا اره جراحی را برایش مهیا سازم تا به کمک آن جلو خونریزی بیشتر گرفته شود. این تقاضا از جانب قوماندان صورت گرفت که مشهور به "قصاب" بود. او شخصاً گلو کارمندان خاد را می برید. زخمی ها در طول راه تا رسیدن به محل امکانات طبی، رنج و عذاب زیادی را متحمل میشدند؛ زیرا هر حرکت و گردش باعث آزار و اذیت آنها میگردید، اما بندرت از درد و رنج خویش شکوه مینمودند و این بزرگترین صفت یک سرباز است.

من نمی گویم که مجاهد هرگز نمیترسید، او میترسید، اما از مرگ هراس نداشت. من دریافتم که ترس آنها بیشتر از مین بود و روی این ملحوظ حین حمله بر پوسته های که اطراف آن کشتزار مین موجود بود، دودله میشد. علت ترس آنها ناشی از معلولیت بود که در نتیجۀ برخورد با مین نصیب آنها میشد. در جامعۀ که استقامت و سر سختی، جز ضروری و لازمۀ زندگی است، معلولیت بدتر از مرگ است. برخورد با مین که نمی کشت اما معمولاً سبب قطع شدن پای، دست و یا بازو میگردید، پس شخص چطور میتوانست بدون دست و پا برای فامیل خود نان تهیه نماید، گوسفندان خود را به چرا ببرد، خانه خود را آباد سازد، بر تپه بالا شود؟ تصور ادامۀ اینگونه زندگی بمراتب وحشتناکتر بود، تا مردن در میدان جنگ.

ترکیب شجاعت با اعتقادات محکم مذهبی که آنها بخاطر آن می رزمیدند، از مجاهدین نیروی بسیار خوبی جنگی به وجود آورد. آنها جهاد یا جنگ مذهبی را بر علیه کسانی که آنها را "کافر" میدانستند پیش میبردند. آنها به حیث مؤمنین واقعی، هدایات قران کریم را میدانستند و مطابق آن عمل مینمودند. لذا زمانی که جهاد از طرف رهبران مذهبی اعلان و بر همه فرض دانسته شد تا برای حفاظت از ایمان و دین، دفاع از استقلال و افتخارات خود و دفاع از وطن و فامیل خود به جهاد بپیوندند، همه به آن لبیک میگفتند، سن و سال مانع پیوستن به جهاد نمیشد. بچه های 13 ـ 14 ساله و پیرمردان شصت و هفتاد ساله اکثرا پهلو به پهلوی همدیگر میجنگیدند.

شعار جهاد بر علیه کمونیستها و مداخلۀ کفار، به حیث عامل متحد کننده بین قبایل مختلف شد. اما این اتحاد به معنی رفع کامل اختلافات قبیلوی و دشمنی ها نبود، بلکه وقتا فوقتا بروز مینمود، اما در کوتاه مدت برای جهاد و اسلام فراموش میگردید. چنانچه آنان برای مبارزه برعلیه شوروی و متحدین افغانی آنان در صف واحد قرار گرفته و اختلافات موجود را موقتاً فراموش نمودند.

مجاهدین به معنی سربازان الله اند که بخاطر الله بر علیه کافران میجنگند. این یک افتخار و یک وظیفه است که از جانب مومن واقعی اجرا میگردد.

قرآن کریم میفرماید کسی که در راه جهاد کشته میشود، شهید است. قوماندانان هیچگاه نمیگویند که چقدر کشته داده اند، بلکه میگویند که "شکر خدا پنج شهید داریم". آرزوی شهادت در جهاد برای این است که براساس وعدۀ خدا، بدون در نظر داشت اینکه وی در زمان حیات چه گناه هانی را مرتکب شده، بهترین جای بهشت نصیب او میباشد. شهادت در راه خدا، او را از تمام گناهان منزه میسازد و جای خاصی در جنت برایش تخصیص داده شده است. شهید بدون غسل و کفن با لباسی که در تنش بود دفن میگردد. آنها مستقیما به نزد الله میروند بخاطر که در راه ایمان خود شهید شده اند. شکوه و افتخار بزرگتری از این برای جنگجویان اسلام وجود ندارد.

باید گفت که نتنها شهادت قابل افتخار و اجر دانسته میشود، بلکه کسانی که میجنگند نیز از اجر و ثواب برخوردار هستند. اینان لقب غازی را داشته و به او نیز بهترین جای در بهشت وعده داده شده است. بنابر گفته پیغمبر اسلام، ثواب یک شب پهره داری مجاهد، برابر است با عبادت هزار شب عادی یک مؤمن.

مجاهدین با سر دادن نعره الله اکبر، به حمله پرداخته و بر دشمن آتش مینمایند. اینان در اثنای تمرینات، زمانی که دشمن فرضی است، نیز چنین مینمایند. این نعره طی سالیان متوالی شنیده شده است، مجاهد امروز مانند اجدادش که بر علیه انگلیس های اشغالگر می رزمیدند؛ در اثنای مقابله با دشمن آنرا سر میدهد.

تمام مردان یک فامیل در یک وقت در جهاد سهم نمیگیرند، تقسیم وظایف بین مردان فامیل در مورد پیشبرد جنگ و امور خانه وجود دارد. مجاهد، داوطلبی است که معاش ندارد. ممکن وی سه ـ چار ماه در جبهه بوده و در متباقی ایام به حیث دکاندار، دهقان و یا کار گر روزمزد در ایران باشد و یا هم از زنان چند فامیل در یکی از کمپ های مهاجرین در پاکستان وارسی نماید. زمانی که شخص احساس کرد که بقدر کافی در جهاد سهم گرفته، به خانه رفته و ممکن جانشین وی، عضوی دیگری فامیل گردد. به این ترتیب ممکن یک قوماندان ادعا نماید که ده هزار نفر تحت امر او است، اما در عمل زمانی که حمله بزرگ مطرح باشد ممکن بتواند تنها در حدود 2000 جنگجو را جمع آوری نماید.

اکثریت افغانان کوشش مینمایند تا بر اساس عنعنۀ پشتونوالی زندگی نمایند که در آن علاوه بر شجاعت و مهمان نوازی، اخذ انتقام که پشتونها کلمه "بدل" را برای آن بکار میبرند، نیز دارای اهمیت است. گرفتن انتقام در تمام موارد چون توهین و تحقیر، در طول تاریخ جز خصلت افغانها بوده است. انتقام گرفتن، دشمنی خونی بین افراد، خانواده ها، بین طایفه ها و قبایل معمول است. تعویض در مورد انتقام وجود ندارد یعنی قتل در مقابل قتل و همانند آن، از نسل به نسل به میراث میماند. خانواده هرگز گرفتن انتقام را فراموش نمی نماید. گرفتن انتقام ممکن سریع صورت نگیرد. بعضاً مدت طولانی حتی سالها باید انتظار کشید تا فرصت مساعد فراهم گردد. پسر باید قاتل پدر را بکشد. در بسیاری موارد، مادر پسر را به اخذ انتقام تشویق و ترغیب نموده در صورت تعلل، ممکن وی را عاق و رسوا نماید. هر گاه قاتل مرده باشد، به عوض وی پسر، برادر و یا کاکا او باید کشته شود. به این ترتیب دشمنی طی مدت طولانی ادامه می یابد. حتی در وقت جهاد نیز گرفتن انتقام متوقف نمیشود.

بعضی اوقات مهمان نوازی با انتقام در تصادم قرار میگیرد. پناه ندادن به شخص فراری، غیر قابل تصور است و لو که این شخص دشمن خونی وی نیز باشد. پناهنده در این خانه در امان بوده و مانند عضو خانواده دانسته شده و اعاشه و اباطه میگردد. در صورت ضرورت، صاحب خانه با ریختاندن خون خود، از پناهنده دفاع و حمایه مینماید. در خانه یک افغان و لو غریب باشد، به مهمان بهترین غذا داده میشود، هرگاه ضرورت باشد، یگانه گوسفند خود را هم برای او ذبح خواهد کرد. همچنان به یک مهمان و بیگانۀ که در حلقۀ از افغانها به دور دسترخوان نشسته باشد، بهترین و بیشترین سهم داده خواهد شد.

با اضافه ساختن خصوصیات دیگری چون بلند بردن توانایی جسمی، تحمل محرومیت ها و انعطاف پذیری میتوان جنگندۀ نیرومند را تربیه نمود. در حالت صلح نیز زندگی کردن در کوه ها و دشت های افغانستان دشوار اما دلپذیر است، در تابستان گرمی تا به 130 درجه فارنهایت عادی و معمولی است و در زمستان در کوه ها درجه حرارت تا منفی 20 ـ 30 درجه عادی تلقی میشود. بسیاری از نقاط کوه هندوکش تا 20000 فت ارتفاع داشته و همیشه پوشیده از برف و یخ است. نام هندوکش از زمانی گرفته شده است که عدۀ زیادی از غلامان به غنیمت گرفته شده از هند در کوتل های این کوه به هلاکت رسیدند. در قسمتهای جنوب غرب، دشت های ریگی و ماسه دار بی انتها امتداد یافته است. این دشت مارگو نام دارد که معنی دشت مرگ را میدهد. طبیعت خشن و شرایط دشوار زندگی، طبعا مردم را سخت کوش، سرکش و مغرور بار می آورد. از موضع دید نظامی این صفات برتر است برای مجاهد. زیرا از لحاظ فزیکی او دارای مقاومت بیشتر در شرایط دشوار است تا نسبت به حریفش که در اقلیم نرم، بزرگ شده است. از لحاظ معنویات او نیز برتری بیشتری دارد زیرا به خاطر عقیده، آزادی و فامیل خود میرزمد.

با عملی شدن روش زمین سوخته از طرف شوروی، مجاهد توان آنرا داشت تا در شرایط دشوار و دورتر از قریه زندگی نماید. در اثنای سفر و راهپیمایی غذای او چای و نان روغنی پیچیده شده در پتو است که اکثراً فاسد نیز میگردد، اما در هرحال آنرا میخورد. مجاهدین حین سفر روز ها و بعضاً هفته ها با این حد اقل غذا گذاره مینمایند و زمانی که غذای را پیدا مینمایند آنقدر میخورند که مانند شتر برای روز های آینده ذخیره داشته باشند.

یک مرد افغان حتی در زمان صلح ندرتاً بدون سلاح میباشد. تفنگ، جز از وجود و لباس او است که بدون آن احساس ناراحتی میکند. سلاح زیور و نماد مردانگی و به همین جهت همیشه با وی است. تا قبل از این جنگ سلاح محبوب آنان تفنگ 303 بور انگلیسی بود که قبل از جنگ جهانی اول ساخته شده و مشابه آن در پاکستان نیز تولید میشد. خرید و فروش سلاح بین افغانان، مانند خرید و فروش موتر در بین امریکایی ها است. دسترسی به سلاح این امکان را فراهم ساخت که مجاهدین به سهولت بتوانند آموزش سلاح جدید را فرا گرفته و نتیجه خوبی از آن بدست آورند. من در بسیاری موارد حین بازدید از جریان کورس های آموزشی در پاکستان، حالاتی را مشاهده کردم که شخص نسبت نگرفتن نتیجه مطلوب از انداخت، صرف غذا را به تعویق انداخته و تا گرفتن نتیجه خوب آنرا ادامه میداد. نشان زنی دقیق در مقایسه با فراگیری سواد ارزش بیشتر داشته به عبارۀ دیگر نزد آنها سلاح نسبت به قلم ارجحیت بیشتر دارد.

بعد از سلاح، پتو برای مجاهدین ارزش بیشتری دارد. پتو معمولا دارای رنگ قهوه ای متمایل به خاکستری بوده و شب و روز از آن برای مقاصد گوناگون استفاده مینمایند. در زمستان از آن به حیث بالاپوش و چپن استفاده نموده و گاهی هم به حیث وسیله پوشاندن خود از دید دشمن، آنرا بکار میبرند، گاهی بحیث سفره، زمانی بحیث وسیلۀ حمل و نقل برای انتقال مریض و زمانی هم برآن نماز خوانده و زمانی دیگر آنرا هموار نموده و بر آن میخوابد.

زمانی که در آی. اس. آی بودم تلاش نمودم تا لباس متناسب با شرایط اقلیمی و فصلی برای مجاهدین تهیه گردد. از ماه دسمبر تا ماه مارچ زندگی کردن در مغاره ها و جاهای دیگر بدون لباس مناسب زمستانی دشوار است. باوجود که در فصل زمستان جریان جنگ تا اندازۀ فروکش مینمود، اما امکان اجرای بعضی عملیات ها موجود بود. در ارتباط با پاپوش موضوع جالبی مطرح شد زیرا افغانان معمولاً چپلی به پا نموده که در برف غیر قابل استفاده است، اما با آنهم پوشیدن موزه در اوایل چندان معمول نبود. زیرا بوت های نظامی دارای سوراخ های متعدد و بند بوده و بستن و باز کردن و پوشیدن و کشیدن آن در طول روز چند مرتبه برای گرفتن وضو و ادای نماز پنجگانه دشوار و وقتی زیادی را در بر میگرفت. برای رفع این نقیصه ما موزه های را که دارای بند و دو سوراخ بود بدست آوردیم.

نباید تصور کرد که مجاهدین به حیث سربازان چریکی بطور کلی بدون نقاط ضعف بودند. طوری که من درک کردم، غرور ، سر سختی، خصومت ها و کشیدگی های شخصی، مشکلاتی زیادی را بار می آورد. این مخالفت های دوامدار مانع همکاری با احزاب، گروه ها و قوماندانان دیگر گردیده و در اجرای عملیات مشکلاتی را ایجاد مینمود.

بطور مثال پایپ لین انتقال نفت که از حیرتان تا پایگاه نظامی بگرام از طریق شاهراه سالنگ بر وی زمین تمدید شده بود، در سال 1984هدف خوبی برای حمله مجاهدین تثبیت شد. اما زمانی که تصمیم گرفتم تا در مورد انفجار دادن آن با ساده ترین طریقه، برای مجاهدین آموزش دهم، به اعترض آنها مواجه شدم. من توضیح نمودم که این عملیات بسیار ساده است و یک شخص میتواند آنرا به تنهایی عملی سازد. بهترین طریقه برای انفجار دادن پایپ لین، این است تا از طرف شب با احتیاط از بین دو پسته که تقریبا در فاصلۀ 500 متر از یکدیگر قرار دارند، خود را به آن رسانیده، مواد منفجره را جابجا و وقت انفجار را عیار و محل را ترک نمود. همچنان باید در مسیر احتمالی کسانی که برای ترمیم آن می آیند، بم های ضد پرسونل جابجا گردد. برای حالت غیر پیشبینی شده و در صورت ضرورت، میتوان گروپ با ماشیندار ثقیله پوسته های اطراف آنرا مورد ضربه قرار دهند. آنان این پیشنهاد مرا رد کردند و گفتند که پوسته ها بسیار نزدیک یکدیگر قرار دارند.

برای اثبات نظر خویش من تمرین آموزشی را از جمله شاملان کورس سازماندهی کردم که طی آن دو گروپ افراد به فاصله 500 متر از یکدیگر از طرف شب پوسته های را ایجاد نموده و گروپ دگر متشکل از چار نفر باید از بین آن پوسته ها عبور و مواد منفجره را جابجا نمایند تا دیده شود که آیا پوسته های ایجاد شده عبور آنرا احساس میکنند یا خیر. آنها گفتند که پوسته ها از جابجایی مواد انفجاری آگاه نشدند، اما باز هم قناعت ننموده و گفتند که در محل آنها امکان اجرای چنین عملیات وجود ندارد، زیرا احتمال موجودیت مین در امتداد پایپ لین وجود داشته و اراضی اطراف آن نیز برای اجرای همچو عملیات مساعد نیست.

در واقعیت امر، آنان به این علت با پلان مطروحۀ من موافقت نه نمودند، زیرا که این نوع عملیات سر و صدا خلق نکرده و در آن فیر کردن های زیاد و قربانی بدون موجب وجود نداشت، لذا این نوع عملیات افتخار را بار نه آورده و بر علاوه در نتیجۀ آن غنیمت حاصل نمیشد. طریقۀ آنها چنین بود که با سی ـ چهل نفر از طرف شب منطقه را محاصره نموده و از فاصلۀ نزدیک با استفاده از ماشیندار و سلاح ثقیل بر هدف انداخت نمایند. در نتیجۀ این حمله، اگر گارنیزیون سقوط میکرد و پسته ها اشغال میشد، اموال غنیمتی شامل اسلحه، مهمات، مواد خوراکه و سایر تجهیزات که هم ضرورت آنها را رفع میکرد و هم امکانات فروش آن موجود بود بدست می آمد. بعد از اینگونه عملیات آنان میتوانستند مواد منفجره را برای انفجار دادن پایپ لین جابجا نمایند. اگر گارنیزیون سقوط نمیکرد، پس پایپ لین نیز سالم باقی میماند.

اغلباً چنین شیوه های عملیاتی، نتنها نتایج مطلوب را بار نه آورده، بلکه در نتیجۀ آن تلفات زیادی هم وارد میشد و بعداً قوماندان مجبور به تجدید روش میشد. مجاهد نیز مانند اکثر سربازان، از حفر کردن موضع و قرار داشتن در حالت تدافعی نفرت داشت. جابجا بودن، به خوی و خصلت او ناسازگار بود و او نمیخواست آزادی و حرکت خود را محدود سازد، لذا کمتر راضی میشد تا موضع و سنگر دفاعی برای خود حفر نماید. همچنان او از خمیده رفتن و لو که نزدیک دشمن میبود اباء میورزید. رفتن در زمین سخت سنگی یا رفتن در بین کشتزار مین برای او دشوار نبود، اما خمیده و در حالت پروت رفتن را دشوار میدانست.

بطور خلاصه مجاهدین تمام خصوصیات لازمۀ مبارزه چریکی را دارا هستند. آنها به راه خود معتقد و از لحاظ جسمی و معنوی آماده ، ساحه و منطقۀ خود را بهتر شناخته و بر استعمال سلاح دسته داشته تسلط داشته، کوه ها و ارتفاعات محل مناسبی هم برای حمله و هم برای عقب نشینی و پناه گاه او است. با وجود این خصوصیات مثبت، آنان دارای خصایل منفی چون لجاجت و اشتهای سیری ناپذیر برای جنگیدن بین خود نیز هستند. برای پیروزی بر ابر قدرت، آنها به چار عنصر ضرورت داشتند: فراموش کردن اختلافات ذات البینی بخاطر جهاد. محل مساعد برای عقب نشینی، جای که رئیس جمهور ضیاء در پاکستان برای آنها مساعد ساخته است. سلاح های کافی و موثر برای پیشبرد جهاد و تربیه و آموزش دقیق، مشوره و رهنمایی برای پلانهای عملیاتی. از جمله تهیه و تأمین دو عنصر اخیرالذکر ساحۀ مسئولیت من بود.

چند روز بعد از تقرر، به پیشاور رفتم تا با کارکنان دفتر آنجا نیز آشنا و شخصاً اطمینان حاصل نمایم که بخش پیشقراول دفتر من در آنجا چگونه امور را پیش میبرد. همچنان میخواستم تا با رهبران تنظیم ها، نمایندگان آنان و قوماندانان حاضر در آنجا از نزدیک ملاقات نمایم. آنها نیز آرزوی آشنایی با آمر عملیاتی جدید خویش را داشتند. من میخواستم تا با اینگونه ملاقات ها، پروسۀ شناخت خود را در مورد آنان آغاز نمایم.

پیشاور، مرکز صوبه سرحد و مانند کویته همیشه شهر سرحدی، تجارتی و منطقۀ نظامی بوده است، این شهر مانند کویته در جنوب، در جوار سرک اصلی موقعیت داشته که از طریق دره خیبر در فاصله 40 کیلومتری غرب آن، به افغانستان منتهی میشود. اینجا همه چیز از مردم گرفته تا قصه ها مانند افغانستان است. در بازار های آن قالین افغانی، پوست قره قل، ظروف مسی و اموال غنیمتی جنگ فروخته میشود. لوازم سوغاتی که از سربازان کشته شدۀ شوروی بدست آمده مانند مدال، کلاه پیکدار، سگک کمربند، کلاه عسکری و کلاه پشمی روسی در دکانها فروخته میشود، اگرچه در این اواخر منابع حصول آن وجود ندارد.

از پیشاور به استقامت غرب عبور و مرور تمام ترافیک از بین قبایل پشتون میگذرد. آنها در دو طرف خط دیورند زندگی نموده و آزادانه بین دو کشور پاکستان و افغانستان، همانند که یک امریکایی بین شمال و جنوب کارولینا رفت و آمد مینمایند، در گشت و گذار اند. پیشاور در قسمت غربی جاده بزرگ که در زمان هند برتانوی از طریق راولپندی تا لاهور و دهلی امتداد داشت، قرار دارد. پیشاور اکنون توسط کمپ های مهاجرین افغان احاطه شده و اکثریت باشندگان آنرا افغانان تشکیل میدهد.

پیشاور قلب مقاومت افغان در خارج است. در این جا مراکز تنظیم ها و دفاتر آن فعال بوده رهبران آنان در اینجا زندگی مینمایند. سلاحکوت های آنان در اینجا قرار داشته و از اینجا سلاح و مهمات به دیپوهای سرحدی و از آن طریق به داخل افغانستان ارسال میگردد. این جا محل تجمع قوماندانان و مجاهدین و تبادلۀ اطلاعات و اخبار تازه است. پیشاور محلی است که خبرنگاران و جاسوسان را غرض اجرای فعالیت ها، مانند مقناطیس به خود جذب مینماید. برای بدست آوردن تازه ترین اخبار، شایعات و زمزمه ها باید نخست به پیشاور بیایید. در کویته نیز نمایندگی های تنظیم ها، سلاحکوت ها و دفتر آی. اس. آی قرار دارد، البته در مقایسه با پیشاور، کوچکتر است.

باید توضیح کرد زمانی که از تنظیم نام برده میشود، منظور یکی از تنظیم های هفتگانه جهادی است که قرار است در آینده نزدیک در یک اتحاد باهم یکجا شوند. برای اینکه سران سیاسی تنظیم ها، از قوماندانان مجاهدین که در عمل جنگ را پیش میبرند، تفکیک شوند بنام رهبر یاد میشوند. از جملۀ این رهبران به استثنای یکی دو نفر، دیگران در جنگ اشتراک نمی نمایند، باوجود که وقتاً فوقتاً به داخل افغانستان رفته تا از قوماندانان ارشد و پایگاه های آنان بازدید به عمل آورند. مانند اکثر قوای نظامی، مجاهدین نیز دارای رهبران سیاسی هستند که قوماندانان از آنان هدایات و رهنمایی را حاصل نموده و آنها برای ایشان پول، سلاح و تجهیزات را برای پیشبرد جنگ مهیا میسازند به عبارۀ دیگر بین این دو گروه که یکی میجنگد و دیگری نمیجنگد، فاصلۀ زیادی موجود است و این منطبق با مقولۀ قدیمی است که سرباز به قیمت جان خود، خواست های سیاستمداران را عملی میسازد.

بعضی از رهبران زندگی مستریح داشته، در موتر های لوکس گشت و گذار نموده و در ویلاهای مجلل زندگی مینمایند. این شیوۀ زندگی در واقعیت، اهانت بزرگی بود به آن های که زندگی و حیات خود را به خاطر آنان به خطر می انداختند که هیچ کاری نمیکردند. گاهگاهی در این باره صداهای انتقاد بلند میشد و عمال دشمن نیز به آن دامن میزدند .

در عقب این سیستم سادۀ تشکیلات مجاهدین، آی. اس. آی و به طور خاص دفتر من قرار داشت. وظیفۀ ما آن بود تا بصورت دوامدار، سلاحکوت های تنظیم ها را اکمال و فعالیت تنظیم های گوناگون و صد ها قوماندان را که در سرتاسر افغانستان فعال بودند، طوری سازماندهی نمایم تا نتیجۀ دلخواه بدست آید.
زمانی که برای نخستین بار در اواخر اکتوبر 1983 به پیشاور رسیدم، هنوز ائتلاف هفتگانه ایجاد نشده بود و تا رسوایی و افتضاح کویته، تمام قوماندانان مستقیماً از طریق آی. اس. آی اکمال میشدند که زمینۀ مساعد را برای اختلاس و سوء استفاده مهیا میساخت. تعداد احزاب کوچک و قوماندانان بی حساب، مانند کابوس وحشتناک بود. جنرال اختر دستور داد که قوماندانان باید از طریق تنظیم های مربوطه اکمال شوند، اما تقاضا های زیادی برای به رسمیت شناختن احزاب کوچک مدت ها ادامه داشت. من به این نتیجه گیری رسیدم که بدون وحدت سیاسی نمیتوانیم در عرصۀ نظامی موفقیت های را بدست آوریم. ملاقات های من در پیشاور احترام آمیز، اما تشریفاتی بود. من تنها میتوانستم بصورت انفرادی با رهبران ملاقات نمایم. زیرا آنان نمیتوانستند در یک اطاق باهم بنشینند. من باید محتاط میبودم که چیزی نگویم که از آن چنین استنباط شود که من یکی را بر دیگری ترجیح میدهم و یا از آن پشتیبانی می نمایم. من با کسانی مواجه بودم که از یک طرف مدعی راستین اسلام و مصمم به جهاد بودند اما از جانب دیگر چنان در رقابت ها، تعصبات، و نفرت از یکدیگر غرق بودند که نمیتوانستند در زیر یک سقف با یکدیگر بنشینند. من باید بخاطر میداشتم که آنها در قدم اول افغان، بعداً سیاستمدار با جاه طلبی های سیاسی و بعداًآنها جنگجو و مبارز اند.

جنرال اختر به حیث رئیس آی. ای. آس پنجاه فیصد وقت خود را وقف امور جهاد افغانستان مینمود و به باور من از جمله فیصد 75آن تنها بخاطر نزدیکی و هماهنگی بین رهبران جهادی و رفع اختلافات آنان مصرف میشد. من از او سپاس گذارم که بعد از تعیین و تثبیت ستراتیژی و اصول عمومی، اختیار تصمیم گیری پیرامون مسائل نظامی و دریافت راه های حل آن را به من واگذار نمود و وی تنها مصروف امور سیاسی شد.

در اوایل سال 1984 جنرال اختر تصمیم گرفت تا نوعی اتحاد را بین تنظیم ها ایجاد نماید. عدۀ این تصمیم را عمده و حیاتی دانستند که با بکار گیری از آن امکان آن مهیا میشد تا سلاح و پول توزیع شده، بطور موثر در جنگ افغانستان به مصرف برسد. او روز ها و هفته ها تلاش کرد تا موافقۀ رهبران را حاصل نماید. برای اینکار شهزاده ترکی (Turkie) رئیس اداره اطلاعات عربستان سعودی که مسئولیت نظارت بر کمک های دولت عربستان به جهاد را داشت؛ نیز به پاکستان آمد تا در مورد فشار را وارد آورد اما هیچگونه نتیجۀ از آن حاصل نشد. تنظیم های بنیاد گرا نمیخواستند با احزاب میانه رو همکاری نمایند. رئیس جمهور ضیاء مجبور شد تا در مورد مداخله نماید. برای این منظور ملاقات های متعددی صورت گرفت اما نتیجۀ بدست نه آمد، حوصله ضیاء به سر آمد و زمانی که ساعت دو بجه شب شد، هدایت داد تا در ظرف 72 ساعت باید تنظیم های هفتگانه اتحاد را ایجاد و اعلامیه ای مشترک را صادر نمایند. او در مورد عکس العمل احتمالی خویش که هرگاه امر او تعمیل نشود، چیزی نگفت، اما رهبران بخوبی میدانستند که بدون حمایه پاکستان و بصورت مشخص ضیاءالحق همه چیز برای آنان ختم میشد. طبق هدایت ضیاء در مدت تعیین شده، اتحاد جدید ایجاد و در آخرین لحظات یکی از رهبران در صدد بود تا از امضای آن خودداری نماید اما وادار به امضا گردید و این نمونه جالب از چنه زدن های افغانی بود. بر مبنای این اصول تمام قوماندانان باید مربوط به یکی از تنظیم های جهادی میشدند، در غیر آن نمیتوانستند سلاح، مهمات و پول را از آی. اس. آی بدست آورده و یا تحت تربیه نظامی قرار گیرند و بدون این امکانات،آنان نمیتوانستند به موجودیت خود ادامه دهند، لذا مجبور به پیوستن به یکی از تنظیم ها شدند.

در زمان کارم در آی. اس. آی با رهبران تنظیم های جهادی در مورد اکمالات، آموزش و سازماندهی عملیات نظامی جلسات متعددی داشتم، اما بیشترین مسائل قول و قرار من با کمیته نظامی آنان بود که متشکل از مشاوران نظامی و قوماندانان ارشد هر تنظیم بود. قبل از ایجاد اتحاد، ملاقات با اینان تقریباً شکل غیر رسمی را داشت. اما زمانی که اتحاد به وجود آمد، حد اقل ماهانه یکبار آنها را در پیشاور ملاقات میکردم. آنها افرادی بودند که تا اندازه تجربه نظامی داشته و یا در این عرصه کار میکردند، از جمله سه افسر سابق اردوی افغانستان در آن کمیته عضویت داشتند. جنرال Yabya Nauroz (بگمان اغلب یحیی نوروز. مترجم) که زمانی درستیزوال اردو بود و دگروال وردک (بگمان اغلب رحیم وردک وزیر دفاع که مدتی قبل از پست وزارت دفاع سبدوش گردید. مترجم). و تورن موسی که از اکادمی نظامی هند Dehra Dun بعد از فراغت به مجاهدین پیوست. نحو ارتباط با کمیته نظامی، در شمه کنترول نظامی ـ سیاسی تنظیم ها دیده شود.

باوجود که ایجاد اتحاد موفقیت بزرگ بود، اما با تشکیل آن تمام مشکلات ما حل نگردید، اما بتدریج کمتر شد. یکی از معضلات بزرگ که هیچگاه حل نشد، عبارت بود از اختلاف و نفاق عمیق بین چار تنظیم بنیاد گرا با سه تنظیم میانه رو. تنظیم های بنیاد گرا در مورد نفوذ غرب در آموزه های اسلامی دید جداگانه داشتند. با وجود که هر دو گروه مسلمان هستند، اما بنیادگراها بیشتر اصولگرا و محافظه کار بوده و شدیداً مخالف طرز و شیوه زندگی غربی هستند. مثلاً از دید میانه رو ها، یک خانم میتواند پطلون بپوشد اما مخالف پوشیدن دامن کوتاه هستند در حال که بنیادگراها مخالف پوشیدن پطلون و دامن برای زنان اند.





مشهورترین و بحث انگیز ترین رهبر بنیادگرا گلبدین حکمتیار است. او در سال 1946 تولد شده و نسبت به سایر رهبران جوانتر است. وی در لیسه عسکری درس خوانده و از پوهنتون کابل دپلوم انجنیری را بدست آورده است. در سال 1972 نسبت فعالیت های ضد دولتی (ضد کمونستی. نویسنده) بمدت دو سال در زندان بوده است. از نظر من او نسبت به همه رهبران اتحاد جوانتر، سرسخت تر و نیرومند تر است. او بهترین سازمانده و از جملۀ هواخوان معتقد حکومت اسلامی در افغانستان بوده و تا جای که من او را شناختم، شخص صادق و با وجود داشتن دارایی، زندگی ساده دارد. او همچنان شخص متکبر، بی پروا، انعطاف ناپذیر، منضبط خشک و با امریکایی ها ناسازگار است.

از اینکه حکمتیار در سال 1985 حین سفر به امریکا و اشتراک در اجلاس ملل متحد از ملاقات با رئیس جمهور ریگن خود داری ورزید، هرگز از طرف امریکا بخشیده نخواهد نشد. این سیلی بود که از طرف او بر روی امریکا نواخته شد. با وجودی که دولت امریکا پول زیادی را برای پیشبرد جهاد پرداخت، اما وی دست دراز شده آنرا رد نمود. حکمتیار با وجودی که از طرف سایر رهبران مستقر در پاکستان تحت فشار قرار گرفت تا انعطافیت نشان داده و گفتند که این عمل وی خسارۀ بزرگی را برای جهاد در مناسبات با غرب وارد میکند، اما استدلال او این بود که مذاکره با ریگن، میتواند دستاویز قوی برای خاد و ک. گ. ب گردد که بگویند جنگ موجود، جهاد نه بلکه گسترش پالیسی و سیاست خارجی امریکا است. اجنت های خاد و ک. گ. ب همیشه تبلیغ میکردند که امریکا برای افغان پول میدهد تا با افغان جنگ نماید و مجاهدین سربازان خدا نه، بلکه وسیلۀ در دست امریکا است. حکمتیار نمی فهمید و یا به این زودی ها نخواهد فهمید که چرا امریکا مایل است که چنان علنی باید در مورد کمک های آن صحبت شود؟. او میفهمید که این کمک ها قابل قبول است اما نباید تمام جهان از آن آگاه گردد. برای او مانند بسیاری از افغان ها، این عمل تحقیر آمیز و مدیون بودن در مقابل غیر دانسته میشود. خواست امریکا نیز برای اینگونه اظهارات غیر قابل درک است. اینگونه برخورد های امریکا در مناسبات با شرق همیشه به مشاهده رسیده ، چنانچه در مورد کمک های خیریه آن کشور، آنگونه مطالبی نشر و تبلیغ میگردد که کمک گیرنده به عوض ابراز سپاس، احساس حقارت مینماید.

من شخصا درک کردم که حکمتیار اشتباه جدی را مرتکب و عمل او به جهاد ضرر رسانید و امریکا معتقد شد که به قدرت رسیدن همچو اشخاص در کابل، مانند کمونیست ها خطرناک است. من معتقدم که این حادثه سبب شد که در این مرحله جنگ که شوروی مصمم به خروج از افغانستان است امریکا بر پالیسی خود تجدید نظر وارد نماید. مگر در کرکتر حکمتیار انعطاف موجود نبود.

مولوی خالص، پروفیسور ربانی و پروفیسور سیاف نیز از جمله رهبران بنیاد گرا هستند. خالص باوجود که به سن هفتاد سالگی رسیده اما سخت علاقمند است تا شخصاً بر حوادث تاثیر گذار باشد. ربانی تاجک تبار، یک محقق و زبانشناس است که میتواند به شش زبان صحبت نماید. سیاف روشنفکر قابل احترام و از حمایه همه جانبه عربستان سعودی برخوردار است، چنانچه در سال 1985 جایزه معنوی (Intellektuel) فیصل، شاه عربستان به او داده شد.

من نمیدانم چرا با وجودی که در مناسبات امریکا با رهبران بنیادگرا معضلات وجود دارد، آنان کمتر به امریکا دعوت میشوند، در حالی که رهبران میانه رو مانند گیلانی و مجددی تقریبا هر شش ماه به مصرف دولت امریکا به آنجا سفر مینمایند. این قابل درک است که امریکا باید بداند که پول کمکی آنان چگونه و در کدام راه ها به مصرف رسیده و صلاحیت مراقبت بر آن را دارد، اما این واقعیت، بنیادگراها را قانع نمیسازد. آنها همچنان باور دارند که کمک های امریکا کاملا انگیزه سیاسی داشته و به منظور گرفتن انتقام شکست در جنگ ویتنام از شوروی، صورت میگیرد. من به حیث شخصی که با مقامات بلند مقام هر دو طرف و طرز تفکر آنها آشنا هستم، احساس میکنم که بنیادگرا ها در برداشت و نتیجه گیری خویش در ارائه کمک ها تا اندازۀ حق بجانب هستند، اما در ضمن بسیار احمقانه خواهد بود که این چنین نتیجه گیری های خویش را طور علنی ابراز دارند،
زیرا بدون حمایه و پشتیبانی همه جانبه امریکا جهاد نمیتوانست وجود داشته و نمیتواند به پیروزی برسد.میانه روها تحت رهبری مولوی نبی، پیر گیلانی و حضرت مجددی قرار دارند. اول الذکر رهبر ضعیف است که امور تنظیم را به دو پسر خود واگذار نموده و هر دوی آن به سوء استفاده متهم شده اند چنانچه پسر ارشد او در افتضاح کویته که قبلا از ذکر گردید، دست داشت. گیلانی شخص نرم و ملایم، لیبرال دموکرات و علاقمند زندگی مستریح بوده و اکثراً در خارج به سر میبرد. او رهبر قوی نیست و کنترول بر امور اداری تنظیم خود را ندارد. مجددی زبان شناس و یکی از فیلسوفان برجسته اسلامی است که سپری کردن چار سال زندان، از جمله سه سال حبس تجرید به اتهام سوء قصد بر علیه نیکیتا خروشچف، حین بازدیدش از کابل سبب شهرت او گردیده است. بنظر میرسد که او نیز بر امور تنظیم خود تسلط نداشته و معاونین و مقامات بالایی تنظیم، او را سلب صلاحیت نموده و فعالیت های مشکوک آنها سبب بد نامی تنظیم وی شده است.

من در طی چند ماه اول دریافتم که با وجود به میان آمدن اتحاد بین تنظیم ها، ایجاد روحیه همکاری بین قوماندانان آنان در عمل چندان کار سهل نیست. رقابتها و حسادت های موجود را نمیتوان صرف با ایجاد تشکیل اتحاد از بین برد. اکثرا این ضعف ها سبب مشکلات میگردد مثلا در یک منطقه، قوماندانان وابسته به تنظیم های مختلف بوده و هریک در صدد تسلط عام و تام بر منطقه بودند. قوماندان خود را فرمانروای منطقه دانسته و اهالی را به اطاعت از خویش و مکلف به تادیه مالیات میدانست. او میخواست از حمله بر هر موسسه و پسته دولتی غنایم را بدست آورد و برای این منظور میخواست تا سلاح های ثقیله در اختیارش قرار داده شود، با این امکانات موقف و اعتبار او بلند رفته و سبب میشد تا نیروی بیشتری را بخود جلب نماید. با نیرومند شدن بیشتر درجه خشونت و زور گویی آنان نیز بیشتر گردیده، مانع عبور و مرور و فعالیت سایر قوماندانان در منطقه تحت تسلط خود شده و مشکلات را برای ایجاد هماهنگی در عملیات مشترک به وجود می آورد. هیچ تنظیم بطور کامل بر یک ولایت و یک منطقه تنها مسلط نبود، مثلا در پکتیا حکمتیار، خالص و سیاف و گیلانی قوماندانان داشتند و عملیات بزرگ تنها در هماهنگی کامل آنها میتوانست موفقیت آمیز باشد.

هر قوماندان طبق معمول در کوه ها و فاصله های دور و یا نزدیک قریه دارای پایگاه بود و از آنجا مواد غذایی و گاهی پول را بدست آورده و مورد حمایه آنها قرار میگرفت. در 325 ولسوالی حد اقل یک پایگاه محلی و در مجموع تقریبا 4000 پایگاه موجود بود. مجاهدین کمتر علاقمند بودند تا دورتر از پایگاه خود به عملیات بروند. تنها اگر آنان زمانی طولانی در جنگ اشتراک نه ورزیده ممکن در ساحه دورتر به جنگ تشویق میشدند. آنان ضرورت به پلان گذاری نداشته، هر زمانی که امکان بدست آمدن غنایم و چپاول موجود میبود بود به عملیات میپرداختند. شکل ارتباطات با تنظیم ها و قوماندانان و سیستم رهبری نظامی ـ سیاسی آنان زمانی که من در آی. اس. آی وظیفه داشتم، توسط شمه مندرج این صفحات توضیح شده است اما در عمل کاربرد آن بسیار دشوار بود.

من نمونه این دشواری ها را حین حمله بر گارنیزیون کوچک افغانی در ارگون و خوست در نیمه دوم سال 1983 مشاهده کردم. از ماه اگست تا نوامبر تعداد زیادی از مجاهدین بر هر دو شهر حمله کردند، اما شهر خوست تصرف نشد. زمان که قوای دولتی قبل از زمستان ضد حمله را آغاز کردند، با کمترین مقاومت مواجه شده و راه را باز نمودند. مجاهدین اطراف خوست ترجیح دادند تا در عوض، بر شهر ارگون بدون کمک دیگران حمله کنند تا در صورت تصرف، غنایم را تنها و بدون دیگران تصاحب نمایند. این نمونه برجسته جنگ قبیلوی بود برای بدست آوردن منفعت فوری و بدون داشتن اهداف ستراتیژیک و عمومی.

عامل مهم دیگری که زیاد باعث تأثر من شد عبارت بود از بطائت، آهستگی و کندی در اجرای امور. در همه موارد مانند مباحثه، تصمیم گیری و عمل، مدت زمان طولانی ضایع میشد. افغان بسیار با حوصله بوده و وقت برایش اهمیت زیادی نداشته و به بندرت عمل سریع مینماید. من بسیار تلاش نمودم تا براین مشکل غلبه نمایم. من سوق و ادارۀ جنگجویان مجاهدی را به دوش داشتم که سرعت عمل در کار آنها زیاد با ارزش بود و خوشبختانه به تدریج سرعت عمل آنان افزایش یافته و در بعضی حالات، نسبت به کاروانهای موتر دار و وسایط زرهدار با سرعت بیشتر حرکت میکردند.

من در زمستان سال 1984 (از دسمبر تا مارچ) از طریق تماس های شخصی و در طی نشست ها و تماسها در مورد توانایی های نظامی، امکانات مجاهدین تا اندازه معلومات بدست آورده و همچنان با سیستم فرماندهی که باید از طریق آن امور را پیش میبردم آشنا شدم. بر اساس این معلومات ها، میتوانستم با جنرال اختر و کارمندان تحت امر خویش در مورد اینکه چگونه بتوانیم توانایی جنگی آنان را افزایش داده، مذاکره نمایم. بعد از این همه، توجه خود را به دشمن معطوف کردم.

ادامه دارد
بېرته سر ته
د کارونکي عکس وښاياست شخصي پېغام وليږئ
ډاکتر څپاند
ستوري
ستوري


دغړيتوب نېټه: 01 اپريل   2008
ليکنې: 605

ليکنهد ليکنې نېټه  : ٣   شنبه   نومبر   06, 2012 1:03 am    عنوان   : Reply with quote

کاپي از سايت اریائي






ترجمه: محمد قاسم آسمایی



تلک خرس

یا

حقایق پشت پردۀ جنگ در افغانستان

نوشته: محمد یوسف و مارک ادکین







قسمت پنجم

ملحدین

"این اصل زرین است که حتی باید از دشمن نیز آموخت"

اووید. متامورفورس چارم



نقشه های با مقیاس بزرگ، حاوی معلومات جمع آوری شده توسط اقمار مصنوعی جاسوسی سی. آی. ای از سراسر افغانستان، بر دیوار اطاق اوپراسیون من آویزان و در آن مناطقی با علایم و بیرق های سرخ نشانی شده است. این محلاتی است که در آنجا قوت ها و جزو تامهای گوناگون زمینی و هوایی شوروی و افغانی جابجا شده اند. نخستین اقدام من این بود تا محلات جابجایی دشمن تثبیت گردد. نقشه شماره (3) بصورت عمومی نشان میدهد که لواهای مستقل شوروی و فرقه های افغانستان در کجا جابجا شده اند. در این محلات 85 هزار سرباز شوروی در داخل افغانستان و بیشتر از 30 هزار سرباز دیگر در شمال دریای آمو، در داخل اتحاد شوروی جابجا شده بود. بعضی از جزوتام های قطعات اخیرالذکر وقتا فوقتا برای وظایف گوناگون اپراتیفی، اداری و یا آموزشی از طریق دریای آمو عبور و مرور مینمودند.



نقشه شماره (3)

محل قومانده قوای شوروی تا مسکو میرسید. تصامیم سیاسی اساسی در مورد جنگ در کرملین اتخاذ میشد. سر قوماندانی شوروی(اداره عمومی عملیاتی)، در اثنای ورود قوای شوروی به افغانستان، مارشال سرگی سکالوف Sergei Sokolov را بحیث قوماندان آن قوا توظیف نمود. نامبرده، مقر فرماندهی خود را در جنوب تیاتر عملیاتی جابجا نمود. علاوه بر آن در تاشکند، قرارگاه گارنیزیون نظامی حوضۀ ترکستان تحت قومانده دگر جنرال یوری ماکسیموف Yuri Maksimov موجود بود. من علاقمند بودم تا در مورد نقش وی بحیث قوماندانان عمومی قوای شوروی در افغانستان معلومات حاصل نمایم. سکالوف در سال 1982در سن پنجاه و هشت سالگی به رتبه دگرجنرالی ترفیع و لقب قهرمان اتحاد شوروی دو سال قبل از میعاد عنعنوی تعیین شده برای چنین رتبه ها، به وی اعطا شد. قرارگاه اردوی چهل شوروی تحت قوماندۀ او، در ترمز در جوار سرحد افغانستان قرار داشت . جزوتامهای پیشقراول او تحت قومانده برید جنرال V.M. Mikhailov در تپه تاجبیک در کابل قرار داشته و بنام قطعات محدود قوای شوروی در افغانستان یاد میشد. در کنار او جنرال الکساندر ما یوروف Alexander Mayorov به حیث سرمشاور نظامی در دولت افغانستان قرار داشت.

در آن زمان، عدم افزایش قوای شوروی بعد از سال 1979 تا اندازۀ برایم تعجب انگیز بود. گویا آنان نمی خواستند مانند امریکایی ها در جنگ ویتنام، با افزایش تعداد روز افزون عساکر،آ نان را در باطلاق جنگ غرق نمایند. اما بنظر میرسد که آنان توانایی اعزام نیروی بیشتری را به جبهه جنگ نداشتند. هرگاه این حدس درست بوده باشد، این عامل مهمی در تامین پیروزی عملیات آیندۀ مجاهدین خواهد بود.

حین مداخله قوای شوروی در افغانستان، آنها در انتظار مقاومت وسیع مخالفین بر ضد خویش نبودند. چنانچه در ترکیب آن تنها چار فرقۀ موتوریزه و یک و نیم فرقه دیسانت هوایی شامل بود. این جزوتام های موتوریزه، دارای تحرک سریع نبوده و قوای احتیاط مساعد را نیز نداشتند.

نیروی اعزام شده به افغانستان، خوب آموزش ندیده و برای جنگ های پارتیزانی آماده نشده بود، همچنان اسلحه و تجهیزات آنان کهنه و باقیمانده از جنگ جهانی دوم بود. این نوع لشکر کشی آنان با اشغال چک سلواکیا در سال 1968 تفاوت داشت، زیرا در آنزمان نیروی آنان شامل بیست فرقه مرکب از250000 سرباز بود. ما به این نتیجه رسیدیم که هدف اولی آنان تنها حمایه از دولت وابسته کارمل و دادن روحیه اعتماد به نفس به قوای مسلح افغانستان بود تا از گارنیزیون های خود بیرون شده و برعلیه مخالفین به عملیات بپردازند. اما این پیشبینی و محاسبۀ آنان دقیق نبود و آنان مجبور به اعزام قوای بیشتری شدند. به ملاحظه نقشه، در کمیت سربازان نسبت به سال 1979 تغیرات زیادی به عمل نه آمده است. تنها سه فرقۀ موتوریزه از جمله (108) در کابل، (210) در کندز و لوای (5) در شیندند و لوای دیسانت (103) نیز در کابل جابجا شده بود. علاوه برآن تعداد زیادی غند ها و لواهای مستقل در محلات ستراتیژیک و شهرهای مهم جابجا شده بود. لواهای میکانیزه پیاده (66) در جلال آباد، (70) در قندهار و همچنان لوای دیسانت هوایی (56) در گردیز جابجا گردیده بود. غند های موتوریزه مستقل (191) در غرنی، (866) در فیض آباد، (181) در بگرام و (187) در مزارشریف جابجا شده بود. بالاخره غند دیسانت هوایی (345) در بگرام بحیث جزوتام احتیاط قابل تحرک، قرار داشت. جزوتام های موتوریزه ( 346) در کُشک و (54) در ترمز بحیث مرکز تعلیمی و (280) در غرب، نزدیک سرحد ایران در عشق آباد جابجا شده بود. جزوتام موتوریزه (66) سمرقند برای عملیات در جنوب دریای آمو مستقر بود.

من از آوان مطالعات قبلی در باره شوروی میدانستم که یک فرقۀ موتوریزه احتمالاً دارای 11000 نفر پرسونل و یک فرقۀ دیسانت دارای 7000 پرسونل است، در حالی که پرسونل یک لوا و یک غند در حدود 2000ـ 2600 نفر بود. در مجموع تعداد کلی آن کمتر از 60000 سرباز پیاده، موتردار و پاراشوتیست و متباقی85000 سرباز شامل قوای توپچی ، انجنیری، مخابرات، ساختمانی، سرحدی یا جزو تامهای محافظ و پرسونل قوای هوایی بود.

من و همکارانم در مورد پیامد های جابجایی قوای شوروی بحث نمودیم. اولین حقیقت این بود که در حدود پنجاه فیصد تمام قوا که شامل دو فرقه توپچی، ترانسپورت، مخابرات و جزوتامهای انجنیری و همچنان تعداد بیشتری از جزو تامهای حمایوی و قرار گاه آن در کابل و اطراف آن جابجا شده بود. شوروی ها برای کابل و میدان هوایی آن ارزش زیادی قائل بوده، زیرا بحیث مرکز دولت، جنگ همه روزه از آنجا سوق و اداره میشد. در پنجاه کیلومتری شمال کابل، بگرام به حیث مرکز بزرگ جابجایی قوای شوروی قرار داشت. میدان هوایی بگرام، دارای غند مستقل و لوای (108) و یک گارد و یک جزو تام هوایی مستقل بوده و بحیث عمده ترین پایگاه هوایی کشور شمرده میشد.

فرقه دیگری در شمال شرق، در کندز جابجا شده و دو لوای مستقل در گردیز و جلال آباد که بر شاهراه های ممتد به پاکستان قرار داشت، مستقر بود. واضح است که شوروی، پایتخت و قسمت شرقی کشور را ساحۀ بحرانی میدانست. مناطق مرکزی افغانستان، هزاره جات که در سلسله کوه های صعب العبور موقعیت داشته و تقریبا نصف کشور را در بر میگیرد، تقریباً قوای شوروی را به دو حصه تقسیم نموده است. ششصد کیلومتر بطرف غرب، یگانه فرقه پنجم موتوریزه گارد، بخاطر حفاظت دومین پایگاه بزرگ هوایی شیندند جابجا شده بود. در جنوب، یگانه غند مستقل موتوریزه در گارنیزیون کندهار که راه عبور به کویته از آنجا میگذرد، قرار داشت. مرکز ثقل توجه شوروی بطرف شرق یعنی پاکستان بود. زیرا در آنجا پناه گاه های مهاجرین و مجاهدین بود. آنها مناطق کابل و بگرام را مناطق نهایت حیاتی دانسته و بیشترین نیروی خود را در حفاظت مسیر های بکار انداخته بودند که در این مناطق قرار داشتند، از جمله شاهراه سالنگ که بحیث شاهرگ حیاتی، تا شوروی امتداد داشت.

همچنان من میدانستم که شوروی ها در مورد مناطق شمال افغانستان نیز حساس هستند. نتنها به خاطر اینکه در آنطرف دریای آمو پایگاه های آنان قرار دارد، بلکه به این جهت که شمال افغانستان برای شوروی، سالها ارزش بزرگ تجارتی داشت. در سال 1960 متخصصین شوروی در شمال افغانستان، ذخایر بزرگ گاز طبیعی را در اطراف شبرغان کشف نمودند. (نقشه 6). بنابر ارزیابی های مقدماتی، این ذخایر بیشتر از 500 میلیارد مترمکعب گاز داشت. در سال 1968 صادرات این گاز از طریق پایپ لین بطول 15 کیلو متر به اتحاد شوروی آغاز شد. بعد ها ذخایر نفت در سرپل و 200 کیلو متر بطرف غرب در علی گل کشف گردید. هم چنان ذخایر بزرگ مس، آهن، طلا، سنگهای قیمتی و دیگر منابع غنی در نواحی شمال و غرب افغانستان و در اطراف کابل، کندز، مزار شریف موجود بود، مناطق که در آن قوای نظامی شوروی مستقر شده بود.

دلیل دیگری برای اثبات ادعای من مبنی بر با ارزش بودن ولایات شمال برای شوروی، این بود که این ولایات در همجواری سرحد شوروی آسیای میانه قرار داشته و ساکنین هر دو طرف سرحد را ازبک ها، تاجیک ها و ترکمن ها تشکیل میدهند. اینان دارای وجوه مشترک و خصوصیات همگون هستند و باوجود تحت فشار قرار داشتن فعالیت های مذهبی، اسلام دین مشترک آنها است. نقشۀ دست داشته من نشان میداد که اردوی افغانی عمدتاً در شرق و شمال مستقر شده، تنها دو فرقۀ آن خارج این نواحی، یکی در قندهار و دیگری در غرب (هرات ) جابجا شده بود.

من از جابجایی قطعات شوروی و افغانی نتیجه گیری ها و برداشت های کرده و بر اساس آن ستراتیژی پیشبرد جنگ را طرح نمودم. اولاً پایگاه های بزرگ قطعات شوروی، عمدتاً در شهر های ستراتیژیک و راه های مواصلاتی بین آنها مستقر شده و احصائیه ها نشان میداد که آنان بیشتر در موضع مدافعه قرار داشته و نمیخواستند که در ساحه وسیع پراگنده شوند. ثانیاً آنها برای کابل و بگرام و ماحول آن ارزش بیشتری قایل بودند. ثالثاً ولایات واقع در شمال هندوکش از لحاظ ستراتیژیک (شاهراه سالنگ به حیث راه مواصلاتی)، از لحاظ اقتصادی (موجودیت گاز، نفت و سایر مواد معدنی) و از لحاظ سیاسی (وجوه مشترک بین ساکنین هر دو طرف سرحد) اهمیت حیاتی و بسزایی داشت. رابعاً مناطق غربی و جنوب غربی، برای آنان محلات بحرانی و خطرناک حساب نمیشد، به جز از میدان هوایی شیندند که بر خلیج فارس تسلط داشت، متباقی نواحی غرب افغانستان، بحیث منطقه حائل با ایران در نظر گرفته شده بود. شاهراه ممتد به کشک که از هرات میگذشت توسط فرقه (17) محافظت و باز نگهداشته میشد.

باوجود سپری شدن چار سال از موجودیت قوای شوروی در افغانستان، شواهدی موجود نبود که دلالت بر آن نماید که آنان در صدد توسعه جنگ هستند. با وجود این واقعیت که آنان مجاهدین را دست کم گرفته و توانایی های اردوی افغان را بهتر و برتر ارزیابی نموده بودند. آنان تلاش داشتند تا به عوض ازدیاد قوای خویش، تکتیک و توانایی آنها را بهتر ساخته و با بکار گیری سلاح های مناسب، کیفیت و توانایی آنان را بلند برده و از طرف دیگر با استفاده از قوای هوایی، موضع قوای افغانی را تقویه نموده و سلاح بهتر را در اختیار آنان قرار دهند. برداشت من این بود که اگر آنان خواستار تحت کنترول درآوردن تمام کشور باشند، باید تعداد قوای خود را سه چند افزایش دهند. در سال 1964 تعداد قوای نظامی امریکا در ویتنام 16 هزار نفر بود اما در ظرف پنج سال آنها مجبور شدند که برای در هم شکستن مقاومت مخالفین شمار آن را به 500 هزار نفر افزایش دهند. در این مورد شوروی ها، تجربه امریکایی ها را بکار نبردند و از نظر من دلایل این شیوه، بیشتر اقتصادی و سیاسی بود تا نظامی. زیرا در عرصۀ بین المللی، شوروی نسبت مداخلۀ آن محکوم شده بود. آنها سعی میکردند تا مناسبات خویش را با غرب و چین بهبود بخشند و سه چند شدن تعداد قوای آن، یقیناً که اعتراض بیشتر سیاسی این کشور ها را بر علیه اتحاد شوروی بر انگیخته و سبب میشد تا امریکا و سایر کشور ها، به حمایه و تقویه بیشتر مجاهدین بپردازند. از لحاظ اقتصادی نیز جنگ، صدمات بزرگی بر اقتصاد شوروی وارد میکرد، چنانچه گرباچف بعد ها آنرا "زخم خونین" نامید. آنها نتنها باید ضروریات قوای خود را تأمین کرده، بلکه همزمان با آن باید دولت افغانستان و قوای نظامی آنرا نیز تمویل مینمودند. زمانی که آنان ستراتیژی زمین سوخته را بکار گرفتند، سیل از پناهندگان به کابل و سایر شهر های بزرگ سرازیر شد. آنها مجبور شدند تا هزاران هزار فرد ملکی را نیز از لحاظ معیشتی تأمین نمایند. برای اینکار میلیاردها روبل بر اقتصاد ضعیف شوروی تحمیل میشد. روزانه دوازده ملیون دالر برای کشور و فعال نگهداشتن ماشین جنگی آن باید مصرف میشد. ازدیاد تعداد قوا به مصارف بیشتر نیاز داشت. از لحاظ عملی، برای تعمیل این کار باید خطوط اکمالاتی مصئون از شمال به کابل زیاد میشد، زیرا تنها شاهراه سالنگ جوابگوی این نیازمندی ها نبود. تمام این عوامل، باعث دلگرمی من گردیده، زیرا هرگاه دشمن در صدد توسعه حضور نظامی خود میشد، من دقیق میدانستم که چگونه باید بر علیه آن عمل نماییم، به عبارت دیگر امتیاز پیروزی و بر تری در دست قوای شوروی نبود.

من قبلاً جهات سیاسی و نظامی ستراتیژی شوروی را میدانستم. کرملین و جنرال شتاب شوروی میدانست که در حقیقت امر بدون حمایه پاکستان جهاد بوده نمی توانست. و این واقعیت بود زیرا گروه های چریکی، مانند همه اردو ها نمیتوانند بدون داشتن پایگاه های مطمئن که وقتاً فوقتاً در آن به استراحت و تجدید قوا پرداخته به جنگ ادامه دهند و همچنان آنان برای پیشبرد جنگ، به ذخیره گاه های اکمالاتی، محلات تربیه و آموزش و بدست آوردن اطلاعات ضرورت دارند و پاکستان بنابر اصرار جنرال اختر و تصمیم رئیس جمهور ضیاء، جای بود که تمام این ضروریات آنها، در آن رفع میگردید.

تحمل چنین وضع برای شوروی ها بسیار دشوار بود. آنها در سال 1983 طور هماهنگ عملیات وسیع را آغاز کردند که هدف آن اثبات نقش پاکستان در حمایه از مقاومت افغان بود. آنها تلاش داشتند تا رئیس جمهور ضیاء و پالیسی های او را بواسطه هزاران اجنت و عمال خاد تخریب نمایند. انفجار هر بم در بازار پاکستان، اصابت هر مرمی در خاک پاکستان، نقض حریم هوایی پاکستان توسط طیارات افغان و یا شوروی، توزیع هر میل سلاح در بین قبایل سرحدی و هر موج پناهندگان که به پاکستان سرازیر میشد در جهت این بود تا پاکستان وادار به عقب نشینی شود. شوروی ها سعی داشتند تا مشکلات و معضلات متعددی را در داخل پاکستان ایجاد نمایند. عمال آنها تلاش داشتند تا بین مهاجرینی که در امتداد سرحد تقریباً 2000 کیلومتری از چترال در شمال، تا کویته در جنوب، در کمپ ها جابجا شده بودند و پاکستانی ها فاصله ایجاد نمایند.

مناطق سرحدی پاکستان به پایگاه های بزرگی برای ادامه جهاد تبدیل شده بود. در این پایگاه ها مجاهدین جهت اخذ سلاح و مهمات، تربیه و آموزش، استراحت و تداوی و جابجایی فامیل ها و باز دید آنان در رفت و آمد بودند. در اوایل، ما در آی. اس. آی به تصمیم رئیس جمهور ضیاء مبنی بر تبدیل کردن ساحه سرحدی به پایگاه های مجاهدین خوب پی نبرده بودیم . من بحیث سرباز به مشکل باور نموده میتوانم که مقامات بالایی نظامی شوروی بر رهبران سیاسی آن کشور فشار وارد نه نموده باشند تا آنها اجازه وارد کردن ضربه بر پاکستان را حاصل نمایند. چنانچه امریکایی ها، سر انجام دامنه جنگ را به لاوس و کمبودیا، جاهای که در آن پایگاه های ویتکانگ ها موجود بود، وسعت دادند. در هر حال اتحاد شوروی از هرگونه عمل تشدید آمیز خود داری نمود. به نظر من، ما نیز آنها را تا آن اندازه تحریک نه نمودیم که آنها مجبور به چنین عمل شوند. جنگ با اتحاد شوروی به مفهوم ختم پاکستان و آغاز جنگ جهانی بود. لذا این یک مسئولیت بزرگی بود که در آن سالها من باید جداً بدان توجه میکردم. در این راستا یک سال بعد از کارمن در آی. اس. آی حادثۀ اتفاق افتاد که میتوانست با بیرون شدن از کنترول، به یک منازعۀ تمام عیار و تصادم بین المللی منجر شود. حادثه عبارت از افشا شدن زندان غیر رسمی (بده بیره. مترجم) بود که در حومه شهر پیشاور در داخل سلاحکوت ربانی قرار داشته و در آن سربازان اسیر شوروی نگهداری میشد. در این زندان سی و پنج اسیر به شمول چندین تن از کارمندان خاد در اسارت به سر میبردند. سه تن از این سر بازان شوروی که دو سال قبل اسیر شده، برای نجات خویش به دین اسلام گرویده و به همین دلیل تحت مراقبت جدی قرار نداشتند. این اسیران یک شب، زمانی که محافظین مصروف نماز بوده، پهره دار را خلع سلاح و سایر زندانیان را از بند رها و سلاحکوت را تصرف نموده و تقاضا کردند تا به سفارت شوروی سپرده شوند. این تقاضای آنها رد گردید و در طول شب اطراف زندان توسط مجاهدین محاصره شد. از طرف صبح افراد ربانی تلاش کردند تا به آن ها نزدیک شوند که توسط سربازان اسیر، دیده شد و مورد فیر هاوان 60 میلیمتری قرار گرفته که در نتیجه یک مجاهد کشته و دیگران زخمی و جنگ شدید شروع شد، یک مجاهد بدون سنجش یک راکت RPG-7 را مستقیماً به بجانب سلاحکوت فیر که در نتیجۀ اصابت آن انفجار بزرگی صورت گرفته و پیشاور را تکان داد و موزائیل و راکت های موجود در سلاحکوت به هر طرف پرتاب گردید. خوشبختانه که تلفات ملکی را به بار نه آورد و تنها راه پیشاور ـ کوهات برای مدتی مسدود شد. مطبوعات شوروی با آگاهی از آن، بطور وسیعی پیرامون آن نوشتند و آنرا بحیث عمل قهرمانانه برجسته ساخته و نوشتند که سربازان آنان قبل از شهادت تعداد زیادی از دشمنان را نابود کردند. حکومت ما در حالت دشوار قرار گرفت، زیرا همیشه از موجودیت زندانیان شوروی در داخل خاک پاکستان انکار میکرد. ما دستور یافتیم که تمام زندانیان باید در داخل افغانستان نگهداری شوند. در نتیجۀ از دست دادن تعداد زیاد سلاح، ما آموختیم که آب را نباید گذاشت که به جوش بیاید.

سال 1983 نسبتاً سالی آرامی بود، عملیات های وسیع مانند سالیان قبل که از طرف شوروی در هرات و پنجشیر صورت گرفته بود، اجرا نشد. با وجود آن من در طی شش هفته بعد از توظیف در آی. اس. آی با مطالعه و تحلیل طرز عملیات یک غند قوای شوروی نتیجه گیری نموده و از آن برای پیشبرد جنگ چریکی استفاده نمودم.

بتاریخ 26 نوامبر قطار طولانی مرکب از نفربر های زرهدار، تانک ها، توپ ها و وسایل نقلیه ترانسپورتی از پایگاه خیر خانه واقع در حومه شهر کابل (نقشه شماره 4) از طریق شاهراه سالنگ به حرکت درآمد. این قطار مربوط جزوتام (180) شوروی بود. قطعات نظامی افغانی و هلیکوپتر ها آنها را همراهی مینمود. قوماندانی شوروی از حملات دوامدار مخالفین بر این شاهراه حیاتی به ستوه آمده بود. بطرف غرب این شاهراه کوه های پغمان دارای ارتفاع 12000 فت قرار داشته که به استقامت شرق ـ غرب دارای دره های تنگ و باریک که پناه گاه مطمئنی برای مجاهدین بوده وقتاً فوقتاً از آن جا بر شاهراه سالنگ حمله مینمودند. هر دره دارای قریه های کوچک بود که از مدخل آن میتوان عبور و مرور شاهراه را به خوبی مشاهده کرد. قوای شوروی مصمم بود تا رسیدن زمستان، این سه دره را از وجود مجاهدین پاکسازی نماید. از نوعیت تسلیحات و تجهیزات آنها میتوان نتیجه گیری کرد که آنها درس های زیادی را آموخته بودند.

بخاطر مقابله با خطرات کمین، مین و نشانزن ها، تمام پرسونل ملبس با واسکت های زرهی بوده و گروه مخصوص برای مقابله با نشانزن های دشمن ایجاد شده بود. قوای آنان با تفنگ های کلاشینکوف (AK-74) و بعضی جزوتامها با نارنجک انداز های 40 میلیمتری و 30 میلیمتری که به فاصله 800 متر قدرت پرتاب نارنجک را داشتند و راکت انداز ها و بعضی از دلگی ها با سلاح های آتشزا که سبب تضعیف روحیه دشمن میشد مجهز بودند. این وسیله شبیه بازوکا، با ساحۀ انداخت تا 200 متر بود و حین اصابت با هدف منفجر گردیده و شعله مدور بزرگ را به وجود می آورد. نفربر های زرهی ستاندارد قوای شوروی عبارت بود از BTR-60 که ماشیندار ثقیل 14،5 میلیمتری بر آن نصب گردیده و از قدرت نشانزنی بالا برخوردار بود. این سلاح برای اراضی هموار اروپایی و یا تپه های نه چندان مرتفع، مؤثر ترین سلاح بحساب می آمد اما اکثراً نسبت شکل اراضی افغانستان، نتیجه موثر از آن بدست نمی آمد زیرا دشمنان آنها در سطح بلند تر موضع میگرفتند و این سلاح نمیتوانست بالاتر از 30 درجه دور داده شود.



نقشه (4)

قوای هوایی شوروی معمولاً از ارتفاع کم بمبارد نموده که بعضآ بم ها منفجر نمی گردید و مجاهدین از این بم های منفجر نا شده برای ساختن بم ها استفاده میکردند. به همین جهت در این اواخر آنها شروع کردند تا از بم های استفاده نمایند که با پاراشوت پرتاب شده و در ارتفاعی از سطح زمین منفجر میشد. بم های خوشه ای ضد پرسونل نیز سلاح مرگبار دیگر آنها بود. این نوع بم ها دارای 60 سرگلوله 81 میلیمتری بود. قدرت آتش آن عالی و دارای صدای مهیب بود، اما تنها صدای مهیب نمیتوانست پیروزی را ببار آورد و آ نهم بر علیه جنگجویان چریک.

قوا به سه کندک جداگانه و گروپ های جنگی که تحت حمایه هلیکوپتر توپدار قرار داشت، تقسیم گردید. در فاصله کوتاه کندک پیشرو، از شاهراه به استقامت شکردره و ده کیلومتر بعد تر کندک دوم به استقامت فرزه و کندک سوم به استقامت استالف حرکت کرد. حد اکثر فاصله بین آنها 25 کیلومتر بود، اما شب 26 نومبر هر کدام به دو طرف شاهراه، در مدخل هر دره اخذ موقع نمودند. مجاهدین مستقر در منطقه بخوبی میدانستند که چه واقع میشود. روز بعد بمبارد آغاز شد. طیارات از نزدیکترین میدان هوایی بگرام پرواز مینمودند. محلات احتمالی اختفای مجاهدین و خانه های اهالی اهداف بمبارد بوده و بمنظور ترساندن مردم بم های 500 پونده که دود سیاه را تولید میکرد، پرتاب میشد. بتاریخ 28 نومبر بعد از بمبارد، در قسمت مرتفع دره ها، قوای پیاده به استقامت های شکردره، فرزه و استالف شروع به پیشروی نموده و همزمان ضربات توپچی و راکت وارد میشد. زمانی که قوای شوروی به محل رسید، تعدادی کشته و زخمی و پیر مردان، زنان و اطفال را مشاهده کردند که در زیر سنگها پناه برده و هیچ اثری از مجاهدین دیده نشد. عملیات بعد از یک هفته خاتمه یافته و قوا بعداً به کابل مراجعه کرد.

در مقیاس کوچک در این عملیات هیچ چیزی فوق العادۀ به مشاهده نرسید. من از آن چنین نتیجه گیری نمودم که این تکتیک معمولی قوای شوروی در این مرحلۀ از جنگ بود. جزوتام های ارتباطی ، توپ های دور برد و وسایط زرهدار در روز روشن به محل رسید ه و این هم تعجب برانگیز نبود، تمام حرکات آنها بطی و سنگین بود تا برای مجاهدین چلنج جنگ و یا امکان فرار را بدهند. تلاش های جدی هم برای مسدود ساختن انتهای دره ها صورت نمیگرفت، به جز بمباردمان هماهنگ شده، پیشرفت قوای پیاده وجود نداشت. اول انداخت ممتد و بعداً تعرض زمینی برای دریافت افراد و نابود ساختن تعمیرات صورت گرفت. برای محاصره نمودن منطقه با استفاده از هلیکوپتر تلاش صورت نمیگرفت. بنظر میرسید که قوای شوروی ترجیح میداد تا در وسایط خود باقی مانده و تنها بعداً در ورای دود فوگاز در ویرانه ها، پیشروی نمایند. پس از چند روز دوباره عقب نشینی صورت گرفته تا گذارش پیروزی ارائه گردد. این حالت وضع بوکسری را در ذهن من تداعی میکرد که در آن بعد از وارد شدن ضربه مشت بوکسر بر کیسه، همان قسمت کیسه فرو رفته، اما بعد از دور شدن مشت، کیسه دوباره به حالت اولی بر میگردد و بوکسر این عملیه را باید دوامدار تکرار نماید.

برای شناخت دشمن، تنها داشتن معلومات در مورد موقعیت، نوعیت سلاح و تکتیک آن کفایت نمیکرد. من باید در مورد انگیزه، مورال و اراده وی در مورد جنگ، نیز معلومات بدست می آورم. مطالعات تازۀ من در مورد قوای شوروی سبب شد تا در مورد تصور نیرومندی آن تجدید نظر نموده و به پیروزی مجاهدین بر آنان متیقن گردم.

تورنجنرال آلمانی Von Mellenthin که در سال 1943 با روسیه میجنگید، در مورد ارزیابی عزم و اراده و قاطعیت قوای شوروی نوشت: « برای آنان موانع طبیعی چون جنگل، باتلاق، دند آب و دریا بحیث مانع محسوب نمیشود. او در جنگل، صحرا و دریاهای عریض چنان با سهولت قدم بر میدارد که گویی در خانه خود است. او با ابتدایی ترین وسایل میتواند از دریا بگذرد، او میتواند در هرجا جاده بسازد. در فصل زمستان ستون های متشکل از ده ها مرد پهلو به پهلو به جنگل پوشیده از برف فرستاد میشوند در مدت نیم ساعت هزاران دیگر جای آنها را میگیرند و راه هموار میگردد، از نظر غربی ها این نوع اقدامات ناممکن دانسته میشود». خوشبختانه من درک کردم که در طول چهل سال وضع بسیار تغییر کرده است و جنرال آلمانی از کوه ها نامی هم نبرده است.

سرباز شوروی در افغانستان خلاف کارنامه های پدر خود در جنگ دوم جهانی که آنرا جنگ "کبیر میهنی" مینامند، دست آورد نداشت. در آنزمان مردم شوروی در دفاع از وطن خود قرار داشته و آلمانها ملیون ها تن آنان را کشت و اسیر کرد و با اشغال مناطق وسیع تا دروازۀ های مسکو رسید. قوای شوروی با شجاعت و دلیری میرزمیدند و بجز از جنگیدن چاره دیگری هم نداشتند. اما در افغانستان هیچگونه انگیزۀ مانند آنزمان، برای جنگیدن وجود ندارد.

سرباز امروز شوروی، سرباز جلبی است که در سن هجده سالگی به خدمت سربازی احضار گردیده و باید مدت دو سال خدمت اجباری را سپری نماید و خورد ضابط او نیز در چنین حالت قرار دارد. طبق معمول سرباز جلبی، اغلب مورد اهانت و فشار قرار میگیرد. سربازان فراری و اسیر توضیح داده اند که آنان بار ها از طرف سربازان "کهنه گی" و افسران مورد آزار و اذیت قرار گرفته اند. سرباز شوروی به عوض جنگیدن بی انگیزه در افغانستان، بیشتر در فکر زنده ماندن و بر گشت سالم به خانه و کاشانه اش است، زیرا او از میهن خود دفاع نمی نماید.

افغانها او را متجاوز و دشمن می پندارند، او از آموزش و تربیه خوب نظامی برخوردار نبوده و بصورت خوب تغذیه نمیگردد. همانطور که یکی از شرکت کنندگان امریکایی جنگ ویتنام David Parks در سال 1968در خاطرات روزانه خود نوشت: « من هرگز احساس نکردم که برای هدف و آرمان خاصی میجنگم، تلاش من این بود تا زنده بمانم و برای این میکشتم تا کشته نشوم». من کاملاً مطمئن بودم که اکثریت سربازان شوروی در افغانستان، در چنین حالت بودند و چنین احساس داشتند.

موضوعی که بسیار سبب تعجب من شد عبارت از این بود که اکثر سربازان شوروی بدون آموزش نظامی ضروری بوده و تنها بعد از تعلیمات سه هفته ای، در اولین روز های جنگ به جزوتام های عملیاتی سوق شده بودند. حتی یکی از سربازان اسیر حکایت کرد که در شش هفته اول سربازی، تنها به او یونیفورم نظامی داده شده و بصورت یکنواخت اعاشه شده و هیچگونه آموزش و سلاح به او داده نمیشد. بعداً او به افغانستان اعزام گردیده و در مزار شریف در قریه ها به غرض جستجوی سربازان اجیر امریکایی، چینایی و پاکستانی وظیفه گرفت. او توضیح داد که وی تنها آموزش کلاشینکوف( AK-47) را مانند شاگرد مکتب دوازده ساله فراگرفته است.

از اینکه قوای افغانی قابل اعتماد نبود، لذا قوای شوروی مجبور گردید تا عملیات وسیع را سازماندهی نموده، و تلاش نمودند تا در مورد آموزش و تربیه پرسونل نیز توجه صورت گیرد، اما موفق نشدند تا مورال و روحیه قوا را بلند ببرند. آموزش قوا در فرقه تعلیمی ترمز صورت میگرفت اما این اقدام نمیتوانست خلای موجود آموزشی را در جزو تام های عملیاتی رفع نماید و این نیز نشان داد که سیستم شوروی به خوبی فعالیت نمیکند.

مدت خدمت سربازی دو سال و نیروهای موجود هر شش ماه با نیروهای تازه دم تعویض میشد و به این ترتیب جزوتام ها، هر بار تقریبا 25 فیصد نیروی مجرب خود را با جلبی های تازه، تعویض مینمودند که ضرورت به آموزش بیشتر داشتند. از نظر من یکی از عواملی که یک قوماندان غند نمیتوانست تا با تشکیل مکمل در عملیات سهم بگیرد همین شیوه بود. زیرا او تنها یک کندک را در اختیار داشت تا استراحت نموده و آموزش نظامی ببیند، بخش دیگر مسئول حفاظت و تأمین امنیت جزوتام و تنها بخش سوم آماده عملیات و اجرای وظایف محاربوی بود. این ارقام و محاسبات نشان میداد که از جمله 85000 قوای شوروی در افغانستان تنها 10 تا 12 هزار آن قادر بودند تا در عملیات و وظایف محاربوی سهم فعال گیرند. حتی این قوا نیز نسبت پراگندگی قادر به اجرای وظایف موثر به پیمانه وسیع نبود.

اگرچه من قصه ها و بازگویی های سربازان اسیر و فراری را با احتیاط ارزیابی میکردم، اما در تمام این قصه ها، یک واقعیت وجود داشت و آن این بود که اکثریت سربازان از جنگ خسته و تنها در آرزوی زنده ماندن و برگشت به خانه خویش بودند. شرایط زیست آنها نیز مساعد و مستریح نبود. در اکثری پایگاه های آنان حتی در کابل، سربازان در زیر خیمه های زندگی میکردند که تا چهل نفر گنجایش داشت، این خیمه ها در زمستان توسط بخاری های گرم میشد که در وسط آن قرار داشت، کسانی که نزدیک بخاری بوده از گرمی و آنهای که دورتر از آن قرار داشتند، از سردی در عذاب بودند. نسبت نبودن شرایط صحی، حمام و کمبود ویتامین امراض گوناگون در بین آنان بروز میکرد. بسیاری از شوروی ها گرسنه بودند. با وجودی که مقدار غذا زیاد اما از تنوع برخوردار نبوده و کمتر به ترکاری و میوه دسترسی داشتند.

سربازان پول نقد در اختیار نداشتند. سربازان جلبی و آنهای که بدون مهارت و تجربه خاصی بوده، تقریبا معادل پنج دالر در ماه معاش داشتند که آنهم برای خریدن غذای بیشتر مصرف میشد. علاوه برآن خشونت و بی رحمی عامل دیگر افسردگی بود. تحت شرایط زیست همسان در تابستان و زمستان قرار داشتند به عبارۀ دیگر، در تابستان از گرمی و در زمستان از سردی رنج میبردند. تشریفات خسته کن روزمره، تغذیه نامناسب و خستگی زیاد سبب میشد تا عدۀ زیادی برای کسب آرامش کاذب به الکهول و مواد مخدر روی آورند. حشیش ارزان و بدست آوردن آن سهل بود، ودکا خاصه افسران بود. یک سرباز شوروی از استونیا حکایت کرد که «اغلب سربازان ارتش افغان سلاح روسی خود را با غذا و نوشیدنی ها، با دهقانان تعویض مینمایند. ما نیز چنین مینماییم، برای اینکه در جریان جنگ از دست دادن سلاح امر عادی است... ما سلاح را با چیز های گوناگون از غذا گرفته تا نوشیدنی و حتی نان مبادله مینماییم... بعضی سربازان چرس و مواد مخدر را در مقابل آن بدست می آورند. بسیاری سربازان از مناطق آسیایی شوروی، معتاد به مواد مخدر اند زیرا اینان در زمین های خویش آن را پرورش میدهند.»

سرباز روسی در مقابل پول همه چیز به شمول سلاح و مهمات خود را میفروخت، با وجودی که در صورت دستگیری ، جزای سخت در انتظارش بود. این غیر قابل تعجب نبود زیرا وی آرزومند جنگیدن نبود، اکثراً آنان علاقه نداشتند تا از قرار گاه های نسبتاً مصؤن و یا وسیله زرهی خود بیرون شوند، تکتیک آنها بیشتر طوری بود که ثقلت جنگ را در زمین و هوا بدوش اردوی افغان بیاندازند. آنان تنها زمانی قدم به زمین میگذاشتند که خطر مین، انداخت و یا راکت در محل نمیبود. نتیجه گیری من از تحلیل و تجزیه عملکرد قوای شوروی این بود که ارتش شوروی بیش از حد صدمه پذیر است و این در وجود تکتیک قوماندانان و عملکرد سربازان آنها مشاهده میشد.

البته استثناآت نیز وجود داشت، قطعات کوماندو ـ دیسانت (پراشوتیست) با جدیت بیشتر میرزمیدند. اینان قبل از اعزام به افغانستان، از آموزش شش ماهۀ لازم برخوردار و جزوتامهای آنان دارای تجهیزات بهتر و افسران آنان نیز نسبت به افسران عادی، امتیازات بیشتر داشتند. چند ماه بعد از تقرر من، قوای شوروی عملیات شدید را در مناطق مختلف انجام داد. قوت های مخصوص شوروی از آموزش خاص برخوردار و هدفمند میجنگیدند. باوجود که همه سربازان آن تابع مکلفیت اجباری بودند. در افغانستان هفت کندک آن و هر کندک دارای 250 سرباز بود که از جمله پنج کندک در شرق و دو کندک در جنوب جابجا شده بود. بنابر برداشت من، ثقلت زیاد جنگ بر دوش آنها بود و نقش عمده را در عملیات بازی مینمودند. اینان به عوض پرتاب با پاراشوت ،اکثراً توسط هلیکوپتر ها در ساحه عملیاتی پیاده می شدند.

با وجود که قوای شوروی هدف اساسی من و وادار ساختن آنان به عقب نشینی از افغانستان بود، اما مجاهدین باید بیشتر علیه اردوی افغان میجنگیدند به عبارۀ دیگر افغان باید بر علیه افغان میجنگید. در آغاز مقاومت علیه رژیم کمونیستی در کابل 1978 ـ 1979، ارتش افغانستان توسط شوروی آموزش بیشتر دیده و خوبتر تجهیز شد، اما طی سالیان بعدی بعضی از قطعات برعلیه خود آنان قرار گرفت. چنانچه در شروع سال 1979 آموزش اجباری برای زنان با عکس العمل شدید سرتاسری مواجه شد. این اقدام مخالف شئونات افغانها بود. در 15 مارچ 1979 گروهی از معترضان مسلح در شهر هرات دست به مظاهره زدند. این تظاهرات بزودی به شورش عمومی تبدیل و شورشیان برای آزادی زندانیان سیاسی، بر زندان شهر حمله کردند و سربازان فرقه 17 هرات با کشتن عدۀ از افسران نیز با آنان همنوا شدند. در راس شورش تورن اسماعیل افسر جزو تام دافع هوا قرار داشت ( بعداً وی یکی از قوماندانان مجاهدین در اطراف هرات شد). این اولین حادثه بود که در اثر آن یک فرقه برای مدتی کاملاً از کنترول دولت خارج میشد. در نتیجه هرج و مرج، مردم نفرت خود را به مشاورین شوروی و فامیل های آنان در هرات تبارز دادند. تقریبا پنجاه نفر و یا بیشتر از آنان دستگیر و بعد از شکنجه و توته توته کردن، سر های آنان را در شهر به نمایش گذاشتند. دولت با استفاده از اعزام قوای تازه دم و وسایط زرهدار و بمبارد و کشتن در حدود 5000 نفر که اکثراً افراد ملکی بود، دوباره بر شهر تسلط یافت. این شروع مرحله ای بود که من آنرا "بستن دروازه" اردوی افغان نامیدم. این مرحله دو سال طول کشید که طی آن بعضی جزوتامها به مجاهدین پیوستند. در طول این مدت از یک طرف حکومت با جدیت بیشتر به جلب و احضار پرداخته و از طرف دیگر فرار از قطعات عسکری نیز افزایش یافت.

چنانچه فرقه نهم در سال 1980 تنها کمتر از 1000 نفر داشت. قوماندانان سعی مینمودند تا سربازان را در گارنیزون ها و یا پسته های دفاعی نگهدارند، اعزام آنها به عملیات جنگی به معنی فرستادن آنها نزد مجاهدین بود. تعبیه مین ها و کشیدن سیم خاردار، وسیلۀ بود برای محفاظت آنان. مداخله شوروی سبب تقویه مواضع مجاهدین گردید و سبب شد که هزاران نفر ملکی و سربازان به صفوف جهاد بپیوندند. جنگ با کفار و پیوستن با مجاهدین سبب شد که اردوی افغانستان از صد هزار به بیست و پنج هزار نفر کاهش یابد.

در سال 1987 زمانی که من از آی. اس. آی سبکدوش شدم، به باور من اردوی افغانستان سالانه 20 هزار نفر از نیروی خود را به علت فرار، کشته شدن و یا معلول شدن از دست میداد و برای جبران آن باید جلب و احضار بیشتری صورت میگرفت. در اصول جوانان 18 ـ 25 ساله باید به خدمت عسکری جلب میشدند، اما در عمل از 15 تا 55 ساله به خدمت عسکری سوق میگردید. مشکل در این بود که ساحه جلب و احضار دولت بتدریج محدود میشد. شهر های بزرگ از جمله کابل جای بود که میتوان از آن قطعات را اکمال کرد. در اواخر سال 1980 قوانین شدید را وضع کردند که بر اساس آن برای حاضر نشدن به خدمت عسکری حبس تا چار سال و برای فرار از قطعه پنجسال حبس پیشبینی شده بود. خیانت، توطئه و سایر اعمال علیه انقلاب جزای تا پانزده سال حبس و یا اعدام را در قبال داشت. بعد ها مدت خدمت عسکری تا چار سال افزایش یافت که مخالفت های را در قبال داشت. من از بعضی ها شنیدم که دو حتی عدۀ سه بار به خدمت عسکری احضار شده بودند. برای احضار شده گان اجباری، ماهانه 200 افغانی ( دو دالر) و برای داوطلبان از 3000 تا 6000 افغانی تادیه میشد. اینان هر جای که میرفتند تحت مراقبت قرار داشته و اکثراً تا دو ماه خاصتاَ از طرف شب برای آنان سلاح و مهمات داده نمیشد. قوای شوروی میخواست تا این اردو بعد از بیرون شد آنان با پارتیزان ها به جنگ ادامه دهد. این ها بعضآ برای جلوگیری از پیوستن آنان به مخالفین در حلقه امنیتی قرار داده میشدند. این حالت سبب شد تا قوای شوروی بر پلان های اولی خویش تجدید نظر نماید.

با بازبینی گذشته، من معتقدم که مجاهدین قادر بودند تا در سال 1980 پیروز گردند. زیرا این زمانی بود که تقریباً نود فیصد مردم در مخالفت با کمونیسم قرار داشته، قوای شوروی فاقد آموزش لازم و سلاح ناکافی و نا مناسب بوده و توانایی عملیات موفقیت آمیز را برعلیه مجاهدین نداشته (در سطح بین المللی نیز بنام متجاوز تحت فشار قرار داشتند) و همچنان اردوی افغانستان بحیث نیروی نظامی، فاقد کارآیی لازم بود. در مجموع این عوامل کشنده برای کمونست ها بوده میتوانست. اما به دو دلیل چنین آرزو برآورده نشد. اولاً مجاهدین قادر نشدند تا با شناخت این نقاط ضعف دشمن، از آن بهره گیری نمایند، ثانیا آنان از لحاظ سلاح ضد تانک و ضد هوایی بموقع اکمال نشده و خطوط اکمالاتی از جانب پاکستان در اواسط سالهای 1980 طور موثر عمل نمیکرد. شوروی ها و حکومت کابل فرصت یافت تا نظم بهتری را در امور مربوط به وجود آورده و تا حدی موفق شدند که بر ضعف های موجود غلبه نمایند. پس از آن موفقیت جهاد کمی دشوار و محتاج وقت بیشتر گردید، اما پیروزی آن غیر ممکن نبود.

در سال 1983 قوای مسلح افغانستان دوبار توانایی آنرا یافت تا به حیث نیروی موثرعمل نماید. وضع الجیش فرقه های آنان در نقشه شماره سوم نشان داده شده است. هیچیک از این فرقه ها بیشتر از 5000 پرسونل نداشت. فرقه هفتم مستقر در کابل به مشکل میتوانست 1000 نفر را جمع آوری نماید در حالی که لوا های آن دارای 200 نفر بود. در مجموع نیروی اردو 35000 ـ 40000 نفر میرسید. و بطور محدود از آن برای حفاظت سرحد با پاکستان استفاده میشد. تمام پوسته ها و گارنیزیون های مستقر در شرق توسط افغانها سوق و اداره میگردید.

از لحاظ تیوریک، سرقوماندانی نیروهای مسلح افغانستان در تفاهم و تشریک مساعی با قوای شوروی عمل میکرد، اما در عمل چنین نبود، همه تصامیم تکتیکی و ستراتیژیک از جانب مقامات شوروی اتخاذ میشد. مشاورین نظامی شوروی از قرار گاه اردوی چهل مستقر در کابل، هم مسلکان افغانی خود و جابجایی هر جز و تام آنان را در بیست و نه ولایت افغانستان زیر نظر داشت. افسران افغان کمتر به مشاورین خود اهمیت میدادند. اختلافات بین قوماندانان افغان و شوروی بیشتر میشد، شوروی ها آنان را درجه دو و لایق قربانی میدانستند. از پیام های رادیویی تصرف شدۀ آنان در یافتم که افسران افغان از جانب آنان به انجام وظایف خطرناک مجبور گردیده، در حالی که شوروی ها در محلات امن قرار میگرفتند. با وجود مناسبات حسنه ظاهری، من در یافتم که بین آنان مناسبات دوستانه کمتر وجود داشت، در حالی برای انجام وظایف بین آنان باید تشریک مساعی برقرار و هریک بدون دیگر زنده بوده نمیتوانست



نقشه (5)

من بیشترعلاقمند بودم تا دریابم که در قوای هوایی چه میگذرد، زیرا قوای هوایی بزرگترین و بدون شک بزرگترین برتری و امتیاز دشمن بود. قوای هوایی نتنها امکانات بیشتر آتش را داشت، بلکه هم چنان از تحرک سریع و وسیع برخوردار بود. استفاده از این امکان، برای کوبیدن مجاهدین در سطح تکتیکی بسیار موثر، اما از لحاظ ستراتیژیک تأثیری کمتری را دارا بود. مجاهدین از این که آنان فاقد قوای هوایی اند متاثر نبوده بلکه از این لحاظ تشویش داشتند که سلاح های برای کوبیدن قوای هوایی دشمن ندارند. آنان تنها راکت سر شانه SA-7 ضد هلیکوپتر را دارا بودند. من در فصول آینده در مورد جنگ هوایی و کاستی های آن به تفصیل صحبت خواهم کرد، صرف میخواهم تذکر دهم که تا آمدن من به آی. اس. آی مجاهدین نسبت نداشتن سلاح موثر ضد هوایی در مضیقه قرار داشته و رفع این مشکل در طی سه سال بعدی نیز به سهولت قابل حل نبود.

در پایگاه هوایی بگرام، حد اقل چار غند هلیکوپتر و 54 طیاره شکاری و بمباردمان جا بجا شده بود. در میدان هوایی شیندند 45فروند و در قندهار 15فروند طیاره موجود بود. این پایگاه ها بر علاوه توسط پایگاه های موجود در داخل خاک شوروی تقویت میشد که از آن نیز پرواز های به داخل افغانستان صورت میگرفت. اداره کشف ما اطلاع داد که برای این منظور195فروند طیاره در ماری شمالی، کاریش خان آباد، کوکایتو و چرچیک در فاصله 350 کیلومتری آمو در یا جابجا شده بود ( به نقشه 5 مراجعه شود).

آنطور که من دریافتم، قوای شوروی از طیارات برای بمبارد قریه های استفاده مینمود که در آن احتمال موجودیت پایگاه های مجاهدین بود. در اثنای جنگ بین مجاهدین و کمونیست ها معمولاً آنان از هلیکوپترهای جنگی استفاده میکردند. بعد از کمین های موفق چریک ها، بمبارد شدید جزایی صورت میگرفت. این بمبارد بیشتر سبب ویرانی قریه و کشتار افراد ملکی گردیده و به مجاهدین صدمه کمتر میرسانید و بیشتر سبب میشد تا سیل از پناهندگان به پاکستان سرازیر گردد. برداشت من این است که این عمل به نفع شوروی تمام میشد زیرا این سیل مجاهدین سبب بروز نارضایتی های فراوان در پاکستان میشد.

مجاهدین از هلیکوپتر، نسبت به طیاره MIG وSU-17 بیشتر میترسیدند زیرا آنها نمیتوانستند دقیقاً آنرا هدف قرار دهند. هلیکوپتر به دشمن عمده او مبدل شده بود، فیر کردن بر آن در ارتفاع چند هزار فت عمل بیهوده بود. هلیکوپتر MI-24 سلاح موثر شوروی در جنگ بود. این هلیکوپتر با ماشیندار 12.7 میلیمتری و راکت انداز 57 میلیمتری مجهز و مرمی های فاسفور سفید، بم های آتشزا و یا کمیاوی از آن بر اهداف فرو می ریخت. در اواخر سال 1983 آنان طور جوره ای، قطار ها را از هوا حمایت نموده و در اثنای عملیات، قوای زمینی را تقویه نموده و کوچکترین حمله را بر آنها دفع مینمود. از هلیکوپتر های MI-8 و MI-17بحیث وسیلۀ ترانسپورتی و بطور موثر برای جابجایی قوا و دیسانت بمنظور قطع خطوط عقبی مجاهدین در اثنای عملیات بزرگ استفاده میشد.

در اواسط نوامبر من خود را بیشتر مطمئن احساس میکردم زیرا اکنون مجاهدین و دشمنان آنان را خوبتر میشناختم. این زمانی بود که من با جنرال اختر در مورد دورنمای ستراتیژیک جنگ به مشوره پرداختم. ما به این فیصله رسیدیم که باید توانایی های مجاهدین، در پیشبرد جنگ برای شکست دادن ابر قدرت، بلند برده شود.

ادامه دارد
بېرته سر ته
د کارونکي عکس وښاياست شخصي پېغام وليږئ
suman



دغړيتوب نېټه: 03 اګست   2013
ليکنې: 1

ليکنهد ليکنې نېټه  :   شنبه   اګست   03, 2013 4:46 am    عنوان   : Reply with quote

يجب إزالة عشرات الآلاف من القوات التي تحتل المملكة العربية السعودية والخليج العربي الفارسي. أهل المنطقة ينظرون إلى الولايات المتحدة باعتبارها قوة احتلال، استعمار من نوع قوة. يجب على الولايات المتحدة فورا وبشكل كامل وقف سياسة العقوبات على العراق. يجب أن وقف تزويد اسرائيل 4 مليارات دولار سنويا لاحتلال فلسطين. بدلا من تدمير مصانع الأدوية، مثل مصنع الشفاء في السودان بأنها دمرت مع 17 صواريخ كروز في عام 1998، يتعين على الولايات المتحدة رفع العقوبات الاقتصادية ضد السودان وغيرها من بلدان المنطقة. إذا أريد أن يكون هناك سلام، ويجب على شعب فلسطين والناس الذين يعانون الاحتلال العسكري الأمريكي في المنطقة التمتع حقيقي تقرير المصير والعدالة.
بېرته سر ته
د کارونکي عکس وښاياست شخصي پېغام وليږئ
مخکيني ليکنی وښاياست:   
نوې موضوع پېل کړئ   موضوع ته ځواب ورکړئ    tolafghan.com دفورم سر ته   -> تاریخ او تاریخپوهنه    ټول وختونه GMT دي
پاڼه   1  ټولې پاڼې  1

ورټوپ کړه:  

تاسو په دې څانګه  کې ليکنې نشئ کولی
تاسو د دې څانګې ليکنو ته ځواب نشئ ليکلی
تاسو په دې څانګه کې خپلو ليکنو ته بدلون نشئ ورکولی
تاسو له دې څانګې څخه خپلې ليکنې ړنګولی نه شئ
تاسو د دې څانګې په ټولپوښتنه کې برخه نشئ اخستلی


Powered by phpBB © 2001 phpBB Group

Chronicles phpBB2 theme by Jakob Persson (http://www.eddingschronicles.com). Stone textures by Patty Herford.