شهرت پدیده ی ستیزه گر مجوس، بیشتر از زمانی تاریخی شده است که با آیین شکوهمند اسلامی، مواجه می شود. در تاریخ منطقه ی ما، دودمانی به نام سامانی معروف است. سامانیان در واقع نخستین طیف دهقانانی بودند که با فتور خلافت اسلامی، به قدرت رسیدند؛ هرچند این حکومت دیر نپایید و توسط غلامان زرخرید خودشان یا غزنویان، دوباره به کار دهقانی گماشته می شوند، اما مزه ی قدرت و سپس حرمان از آن، این دودمان و بقایای آن را به تبع همدیگر، به بدترین پدیده های عقده ی حقارت، مبدل می کنند. 

هزار سال پس از سقوط دهقانان سامانی و جراحی روسان در ترکستان که این خطه ی عظیم اسلامی را به چندین کشور قومی مبدل کرد، کشور فقیر تاجکستان زاده می شود. استعمار انگلیس در ایران نیز با تولید عنصر بی مفهوم و بی اصل و نسب فارس، یک قطب دیگر می سازد که در جغرافیای ما با وجود تضاد و تناقضات آشکار، به نام فارسی زبان نیز توجیه می شود. 

خوشبختانه سطح بالای خلط قومی، اتحاد اسلامی و محدودیت جغرافیایی که در همه جای آن میزان مشارکت و اکثریت قومی علیه مجوس/ فارس است، این عنصر مخل منطقه را راحت نمی گذارد؛ اما این باعث نمی شود از اثرات و تبعات بد آن در امان بمانیم. در بیش از نیم قرن تسلط مجوس ها در ایران(حکومت پهلوی) و خودمختاری داخلی جمهوری تاجکستان که هنوز هم بی کم و کاست در ساحه ی تسلط روس ها قرار دارد، نضح افکار شوونیستی و ناسیونالیستی که عمداً حمایت می شود تا جلو اتحاد و اتفاق مردمان مسلمان منطقه گرفته شود، به رشد هزاران برگ جعلیات و مدعیاتی انجامیده است که بخشی بدون شک به داعیه ی مجوس خواهی یا فارس طلبی کمک می کند. بنا بر این، منابع و ماخذ آثار سراسر یاوه، جعل و مغرضانه ای که به خصوص در عرصه ی تاریخ و ادبیات زبان فارسی ساخته اند و بدتر از همه از میراث تاریخی دودمان سامانی یا نهضت زشت شعوبیه(جریان اسلام ستیز تاریخی ضد عرب و ترک) استفاده می کند، ما(تمام اقوام و مردمان غیر فارس/ مجوس) را نه فقط در عرصه ی بدترین هتاکی ها و دهن گنده گی ها قرار داده است، بل از لحاظ ادعای آن با تمام تاریخ، ظرفیت بشری، خدمات مدنی و کرامت انسانی، به نفع اقلیتی مصادره می کند که اگر منابع و ماخذ مغرضانه و سراپا جعلی و دورغین نداشته باشند، هرگز جرات نمی کنند با فقر سیاسی محض که جز همان کورسوی سامانی، مدرک درست و حسابی دیگری ندارند، به مصاف صد ها قوم و مردمانی بیاید که تنها در افغانستان، گذشتن از سد پشتون ها کمر کُل دنیا را شکسته است. با وجود این، بیماری توهم و عقده هایی که انواع ریشه دارند، حداقل گروهی را در حد تافته ی جدابافته ای وامی دارد تا بدون درک نزاکت ها، پیوند ها، منافع ملی، ارزش ها، تمامیت ارضی و ده ها دلیل و برهان دیگر، دایم نفی کنند و در بستر آن، همه چیز را در حالی مصادره کنند که اثرات سیاسی آن در منطقه، یک کشور فقیر با پیش از پنجاه درصد غیر تاجک است(تاجکستان) و در افغانستان، اخلاف سیاسی و تاریخی دو ارتجاع معروف(سقوی اول و دوم) با وطن فروشی های وحشتناک، خیانت ها و جنایاتی مشهور می باشد که در چهل سال پسین، نه فقط تمام دار و ندار سه صد سال را برباد داده اند، بل باعث فرهنگ خصومت، نفرت و توهین می شوند. چنین رویکردی حتی بدترین دشمنان ما را به اعتراف واداشته است:

«این گونه نباید تصور شود که سلطه گرایی، قدرت طلبی، شهرت طلبی و ثروت طلبی منحصر و محدود به سران ملیت برادر پشتون است. این افکار به درجه های متفاوت و در برخی موارد بسیار ذلت بار در میان سران و معامله گران یا به اصطلاح جدیدتر تعامل پسندان و سازش کاران ملیت های غیر پشتون نیز وجود دارد. در دهه های اخیر هر زمانی که به قدرت رسیده اند یا دست ناپاک شان به جایی رسیده است، از هیچ عمل ذلت باری دریغ نکرده اند، اما این کار، سابقه ی طولانی ندارد.

آن چه در این جا به طور مختصر من می گویم، از سال 1369-1370خ یعنی اواخر حکومت داکتر نجیب الله و از سال 1371خ تا کنون همه شاهد انحرافات، خلافکاری ها، جنایات، غصب و غارت، معامله گری، قوم فروشی، رای فروشی، زبان فروشی و هویت فروشی سران ملیت های غیر پشتون در برابر امتیاز های ناچیز پول و مقام بوده اند. (ما همه «افغان» نیستیم! غلام محمد محمدی، انتشارات سعید، کابل، سال 1397ش، ص 139)

صرف نظر از عمق تاریخی خیانت های غیر پشتون ها که در ارتجاع اول، به شرمساری تمام عیار مبدل شد و در عقبه ی آن، توحش تاریخی دودمان هایی که تا زمان تسلط پشتون ها، از سامانی، غزنوی، غوری، سلجوقی، خوارزشاهی، چنگیزی، تیمور لنگ و240 سال تسلط گورگانیان هند، شیبانی ها تا صفویان، به قدری به هم تاخته و دمار از خانه، ناموس و روزگار مردم درآورده اند که قلم از وصف آن ها عاجز است. همچنان وطن فروشی هایی که با تجاوز شوروی، احزاب اقلیت ها در افغانستان را تشهیر می کند و با حمله ی امریکا، بار دیگر تکرار شد، هیچ قباحتی پنهان نمی ماند؛ اما آن چه مهم است، این است که ما از رهگذر قبول جعلیات تاریخی و نصابی ساختن آن ها، خود را درگیر منازعه ای ساخته ایم که از درون باور های فرهنگی ما، مثلاً عنصری را زاده است که با آرای آریایی، خراسانی و فارسی، خود ما را نفی می کند. 

چه قدر جای تاسف است که با گنجاندن خزعبلات و شطحیات، به جای آن که مُعضلات افغانستان را تعریف می کردند، با تعمیم عمق تاریخی و باستانگرایی های مذموم، در قلب کشور، لانه های شرک آفریده اند. بیشتر به این دلیل، پدیده ی ستیزه گر مجوس/ فارس وارد عرصه ی افغان ستیزی به نام پشتون ستیزی می شود. 

«ای مردمان! هر آیینه آفریدیم شما را از یک مرد و زن و ساختیم شما را جماعت ها و قبیله ها تا یکدیگر را بشناسید. هر آیینه گرامی ترین شما نزد خدا(ج) پرهیزگارترین شماست.

سوره ی حجرات، آیه ی 13»

اقتباسی از کلام الله مجید، اما می بینیم که عنصر ستیزه گر مجوس که از اسلام، نسبت به هر باوری نفرت دارد، زیرا باعث نفی قوم گرایی می شود، همین سوره ی مبارکه را جهت توجیه ناسیونالیسم قومی، به کار می برد. شعار های «خداوند ما را تاجک آفریده است» و غیره، اما خیلی نو نیستند، هرچند اپدیت شده اند، ولی در عمق تاریخی پدیده ی مجوس، به هزار سال قبل برمی گردند.

با نهضت شعوبیه که در دودمان سامانی شکل گرفت، از شعار های جداسازی و ایجاد تفرقه در میان مسلمانان و ستیز علیه اعراب که بعداً صبغه ی ضد ترک می گیرد، و در جریان آن فارسی به سمبول جداسازی مردم از زبان قرآن یا عربی مبدل می شود و بر اساس این جدایی، گروه ها، فرقه ها و شعب به وجود می آیند، در واقع با یک پدیده ی فرهنگی خیلی مخرب مواجه استیم که در ایران عصر پهلوی ها دوباره تحریک شد؛ در تاجکستان جزو ادغام اجباری اقوام، به نفع اقلیت تاجک مصادره می کند و در افغانستان، به خصوص مورد استفاده ی فرهنگی کمونیست های پرچمی قرار دارد(اکثر تاجکان کمونیست، زردشتی اند) و در سال های اخیر جزو ناسیونالیسم مذموم، اکثر تاجکان حزبی چپی و راستی را به تنازعی کشانده است که در برابر واقعیت های گسترده ی سایر اقوام افغانستان، جز جزایر خصومت که به زیان منافع ملی و تمامیت ارضی و شاید انزوای خودشان باشد، نتیجه نخواهند گرفت.

حرف در این است که فرهنگ نفی قومی، به مشکلات ما دامن می زند تا نتوانیم به تامین اولویت هایی قادر شویم که هویت قومی نمی شناسد. مردم ما در تمام اقوام و گروها مستضعف اند. 

«نه افغانیم، نه ترُک و تتاریم

چمن زاریم و از یک نوبهاریم

تمیز رنگ و بو بر ما حرام است

همه پرورده ی یک شاخساریم

بنا بر این، همه ملیت های ساکن کشور «افغان» نیستند، بلکه «افغانستانی» هستند

اقتباس بالا، درست بعد از اقتباسی می آید که در یکی دیگر از زشت ترین نوع نشرات مجوسی در افغانستان، اما بدون تفاوت های معنایی، در تضاد و تناقضی که نمونه های دیگر آن را نیز خواهم آورد، در کتاب «ما همه افغان نیستیمیا طرح نو ناقلینی آمده است که درست در هرج و مرج دولتداران ما با جامعه ی جهانی، منتشر کرده اند.

شاهدیم که انحرافات بی شماری در روابط خارجی ما با جامعه ی بین الملی ایجاد شده است که بر اساس آن ها حتی نشرات نوع پشتون ستیز را تعمیم می دهند. این تامل، این ذهنیت را تقویت می کند که فقط با تکرار هتاکی و دهن گنده گی مواجه نیستیم، بل یک طرح مخرب افغانستان ستیز در کار شده است که برای رسیدن به عمق آن، به فرهنگ سازی های مخرب و مغرضانه، دامن می زنند. 

به فاصله ی کوتاه پس از اقتباس از کلام الله مجید و توجیه ناسیونالیسم، اما زود با ابیاتی به کوچه ی علی چپ می زنند که هرچند معانی آسمانی قران و سروده ای که اقتباس کرده اند، ظاهراً یکی می شوند، اما دو منظور مجوس ها را برآورده می سازند. اولاً توجیه شوونیسم و ناسیونالیسم قومی، زیرا به تعبیر خودشان خداوند، قبایل و شعب را نه برای شگفتی های آفرینش، بل برای ناسیونالیسم به وجود آورده است. دیگر این که از     سروده ی مورد نظر، ماهرانه مفاهیم بی خاصیت ساختن مردم را استخراج می کنند. جالب است که در آن شعر، تشهیر افغان، ترُک و تتار که سه عنصر مخل فارسیسم شمرده می شوند، نمادگونه آمده اند. من به عدم آگاهی تمام مجوسان، اعتقاد دارم:

«اگر یک پشتون یا اوغان شهروند هندوستان را بپرسند کی هستی؟ حتماً می گوید: «من هندوستانی» هستم! نمی گوید و نباید بگوید من «هندو» هستم! اگر یک شهروند پشتون تاجیکستانی، ترکمنستانی یا ازبکستانی را بپرسند کی هستی یا «نشنلیتی» ات چیست؟ نمی گوید و نباید بگوید: من تاجیک، ترکمن یا ازبیک هستم! بلکه می گوید من تاجیکستانی، ازبکستانی یا ترکمنستانی هستم! یعنی «ی» نسبتی یک شخص را شهروند یک کشور می سازد و نشنلیتی آن را روشن می کند. بنا بر این، یک هزاره، یک ازبک، یک بلوچ یا تاجیک... «افغان» نیست، بلکه افغانستانی هست.» (همان، ص 231)

قبل از همه، آدم حیران می ماند اینان به وکالت کی ها حرف می زنند؟ از زمان پیدایش افکار ستمی(افغان ستیز در افغانستان) سهم عمده ی آن که شاید بیش از 90 درصد شود، فقط منحصر به بعضی شوونیستان تاجک بوده است. افراد انگشت شماری از هزاره گان و ترکان نیز در افغان ستیزی نقش داشتند و دارند، اما هرگز به گسترده گی قومی نیست. حتی ستیز نوع تاجکی نیز فراتر از افراد، اشخاص، احزاب و گروه ها نمی باشد. اکثر تاجکان به دلایل پیوند ها، نزاکت های اجتماعی و خلط بالای قومی با پشتون ها، نه فقط افغان ستیز نیستند، بل از آن دوری می کنند. حالا فکر کنید چند تن مریض، همیشه به وکالت از اقوام و مردمانی حرف می زنند که با 99 درصد آنان از نزدیک، آشنایی ندارند. 

در سراپای کتابی که ظاهراً سال قبل منتشر کرده بودند، اما امسال بروز شد، به قول بزرگی که یادآوری کرده «یک مجموعه ی بی سر و ته است» که از چند نفر را یک جا کرده اند، در این جا ثابت خواهم کرد که حتی متوجه نشده اند، آن چه آورده اند، به کرات همدیگر را نفی می کند. در کنار آن یک بی سوادی آشکار شان نیز هویداست که عبارت از عدم فهم در دانش زبان شناسی می باشد. 

در نمونه ای که از کتاب نو مجوسان اقتباس کرده ام، می بینید که با چه منطقی افغان ستیزی می کنند. در نخست این سوال مطرح می شود که با وجود تفاوت های آشکار صرفی/ لغوی کلمات افغان و پشتون که هریک در تطور تاریخی، عمق تاریخی متفاوت دارند و تقریباً به دو هزار سال قبل می رسند، چرا اصرا می کنند که افغان و پشتون یکی است؟ بدتر از همه، ترادف اوغان با افغان را که هرگز به معنی تفاوت لهجه یی نبوده و بیشتر بر اثر شباهت آوایی، دو مفهوم، یکی مغولی(اوغان) و دیگری وصفی(افغان= سوار کار دلیر و نجیب) را جاهلانه تعمیم می دهند. 

اما حقیقت این است که کشور های زیادی در جهان وجود دارند که منسوب به یک قوم یا حتی نام یک شخص استند. گفتیم در حالی که از تبیین تفاوت های صرفی/ لغوی کلمات و افغان و پشتون عاجز اند، ساخت کلمه ی افغانستانی از افغان که به تعبیر آنان پشتون است نیز چیزی از اصل ادعای شان کم نمی کند. اگر افغان= پشتون است، بنا بر این، افغانستان نیز پشتونستان می شود. اگر این بهانه، راه را برای نفی گویا تشهر قومی باز می کند، منگنه ی این که قبل از افغانستان، جیوپولیتیک(مرز های مشخص سیاسی) نداشتیم و افغانستان در کنار ده ها ستان دیگر چون تخارستان، کابلستان، زابلستان، غرجستان، ترکستان و نام های سیستان و هزاره جات و غیره، تنها مکانی نبوده است که خراسان خیالی مجوسان را جاگزین آن ها کنیم. 

اما می دانیم که بسیاری از مفاهیم شوونیستی و فاشیستی مجوس ها در خراسان، شکل گرفته است. اکثر جنبش های ضد اسلام، ضد ترک، ضد عرب، به نام خراسانی معروف اند. امرای یگانه سلسله ی تاریخی تاجک در منطقه یا سامانیان، در چند مورد خود را شاهان خراسانی خوانده اند. از سوی دیگر، چنانی که در عقب کتاب مغرضانه ی خویش آورده اند، در همان آلزایمر همیشه گی، نوشته اند «خراسان شرقی یا افغانستان امروزییعنی بخشی از خراسان ادعایی، شامل افغانستان است، نه تمام آن.

من در تحلیلی گفته بودم که ما در صورتی با مقولات فرهنگی دیگران مشکل نداریم که واقعیت های خود ما را کتمان، تحریف یا نفی نکنند. بنا بر این، نوشته بودم از سازمان ها یا نهاد هایی که بتوانند تسهیلات منطقه یی را فراهم کند، حمایت می کنیم. حالا نام آن هر چیزی که می خواهد باشد. به اثر تداخل تاریخی خراسان در چند جغرافیا که در صورت دعوا، مصادره ی آن را به نفع یک اقلیت قومی نیز مشکل می سازد، حتی طرح سازمانی این نام که هیچ مرز و حدود مشخص و سیاسی ندارد نیز مشکل است؛ چه رسد به جاگزینی آن با نام افغانستان که به هر صورت اغراض پشتون ستیزی و تهدید منافع پشتون ها در آن اصل می باشد و همچنان تمام غیر تاجکان افغانستان را تهدید می کند.

بار ها در کشاکش های قومی، شعار های ضد خراسانی هزاره گان، ترکان و اقوامی که هر کدام اصل و نسب تاریخی خودشان را دارند، مجوسان را به سطوح آورده اند که می بینند حقیقت ترکستان افغانی نیز خیلی واقعی تر از خراسان خیالی آنان است. مجوسان به نام پان تورکیست، بی شرمانه و وقیحانه به جامعه ی ترکان افغانستان نیز توهین می کنند. 

دورتر نروم، زیرا تا دل دشمنان ما بخواهد دلیل و منطق داریم که کشور ما هیچ نامی بهتر از افغانستان ندارد، افاده ی منظور از دستور زبان عقیم فارسی نیز جالب است. نوشته اند که به جای افغان، افغانستانی بهتر است، زیرا افغان به یک قوم منسوب می باشد. چنانی که آوردم اگر افغان به معنی پشتون باشد، افغانستان با پسوند ستان، نیز به معنی منطقه یا مکان پشتون است. اگر آن را ایراد بشماریم، فکر کنید این درست است که نصف مردم تاجکستان که بیش از پنجاه درصد غیر تاجک که اکثریت این کشور فقیر را می سازند، با تمام اصالت های ترکی، قرغزی، روسی و غیره، به کشوری منسوب شوند که تمام آن مصنوعی است. آیا نام تاجکستان قبل از جمهوری های اتحادشوروی، وجود داشته است؟ در کشوری که همه چیز آن روسی باشد و نصف مردم آن برای اقتصاد کشور شان در روسیه جان می کنند و نسخه ی ناسیونالیسم قومی آن نیز نسخه ی بدل فارسیسم عقب مانده باشد، این نام می تواند انتساب خوب سیاسی باشد؟ معلوم است که نه! مردم در امریکای بسیار مرفه، نام آن را که از نام یک ایتالیایی کاشف آن جا(امریکو وسپوچی) گرفته شده است، نادیده می گیرند. بنا بر این، چه لزومی دارد با منطقی گستاخی کنند که اگر تجزیه و تحلیل شود، نصف دنیا را با نام های قومی و فردی، زیر سوال می برند. یعنی داعیه ی مجوس های حقیر ما، حتی می تواند نصف دنیا را به چالش بکشد. از سوی دیگر، وصف افغانستانی، فقط با تحلیل صرفی/ لغوی زبان عقیم فارسی ارائه می شود. ظاهراً پسوند «ستان»- برخلاف تصور عام که فارسی می پندارند، از زبان سانسکریت آمده است- هرگر به تعمیم منطق سخیف افغانستانی، کمک نمی کند. اگر این وصف را به انگلیسی ترجمه کنید، نزدیک ترین معنی آن در این زبان، اوصاف زیر می شود:

Afghan Country 

Afghan City,

Afghan Town,

Afghan Land  

در هر یک این اوصاف، باز هم نام افغان با مرکزیت معنایی و آوایی، دل مجوسانی را سیاه می کند که مخالف نام افغان اند. همچنان کشور هایی داریم که با نام های فرانسه، جرمنی، روسیه و امثالهم شناخته می شوند. اگر در برابر معدود آن ها تناظر داشته باشیم که هنگری را مجارستان یا پولند را لهستان بسازد، دشواری انتساب ستانی، تناظر روسیه را به روس ستان یا فرانسه را به فرانس ستان می رساند. تعمیم این چنینی آن ها در کنار مضحکه ی آوایی، مشکل ساز است. حتی اگر بخواهیم روسیه را روسیه ستان یا فرانسه را ستان فرانسه یا به اشکال دیگر دری درآوریم که در آن ها از سرزمین، ولا، بوم و غیره استفاده می شود، باز هم تداخل اصلی کلمه که منسوب به یک قوم است، رفع نمی شود. 

فکر کنید اگر منطق مجوسان را بپذیریم که بی خیال از تعریف هویت سیاسی و مغرضانه از کنار واقعیت ها گذشته اند و در افغانستان، مذموم ترین حرکات قوم گرایانه به نام تاجک و شورای تاجکان صورت می گیرند و حتی در همان تذکره ی الکترونیک، نام اقوام در حالی درج شده است که متاسفانه بر اثر عدم وضاحت، اقوامی که ناگزیر می شوند به نام فارسی زبان، هویت های عربی، ترکی و سادات خویش را به نام تاجک از دست دهند، هیچ چنان مانعی وجود ندارد که استدلال کنیم نام افغان(هویت سیاسی) که در ده ها کشور دیگر نیز مثال دارد، جلو هویت های قومی را می گیرد. البته شعار های مفتضحانه و بی شرمانه ی تعداد همتباران بی سواد و جاهل خود را نیز محکوم می کنیم. آنان نیز باعث شدند تا فرهنگ افغان ستیزی، تعمیم یابد. بسیاری از اینان در رسانه ها با چند متر تکه ی دور کله های شان شعار می دادند که افغان= پشتون است و پشتون= افغان می باشد. وقتی ناقلین همین شعار ها را در دیوار ها نصب کردند و گفته های جاهلان ما را ماخذ ساختند، آنان مات و مبهوت ماندند که چه گفته اند! بدتر از همه، بی توجه از تاثیر فراگیر رسانه یی، این افتضاح را رسانه یی می ساختند. اگر همین اکنون به شبکه های نت مراجعه کنید، کم نیستند مصاحبه ها و کلپ های بعضی پشتون هایی که با شعار های افغان= پشتون است و پشتون= افغان می باشد، می توانند انواع مستندات صوتی و تصویری را با اثرات خیلی بیشتر از کتاب ها و نوشته ها در اختیار نویسنده یا نویسنده گان کتاب های امثال «ما همه افغان نیستیمقرار دهند. 

«جریان های فکری اسلامی و غیر اسلامی و گروه های متعصب باید بدانند که اصول پایه های وحدت ملی را- اگر ایجاد شود، دو اصل اصیل تشکیل می هد و این دو اصل اگر رعایت شوند، پایه های وحدت ملی قرار گرفته می توانند. یکی دین مبین اسلام است و دیگری زبان فارسی. اگر این دو اصل از جامعه برداشته شوند، چیزی برای وحدت یا اتحاد باقی نمی ماند. یک اصل دیگر که «تفکر مشترک سیاسی است»، متاسفانه ما آن را هم نداریم.» (همان، ص 193)

از همین جا، آهسته آهسته به عمق اغراض یک گروهک شوونیست و عقده مند می رسیم. می بینید در حالی که در عمل و فرهنگ از هرچه عناصر اتحاد است(افغانیت و اسلامیت) متنفر اند، اما زور می زنند در قرن بیست و یک که همه دوست دارند رشد زبانی، زمینه های رشد فرهنگی و عقلانی هرچه بیشتر شان را فرآهم آورد، در حالی که از انتساب زبان عقیم فارسی به خودشان نیز عاجز اند، سعی می کنند با آسیمیله ساختن مردم در عادت فرهنگی، تمام فرهنگ ها و مملکت را بخورند.

فارسی بازی ها در گام نخست، بر مصادره ی هویت ها و اقوامی می چرخد که بعضی با عادت تکلم به دری، ظاهراً تاجک وانمود می شوند. شورای تاجکان پدرام با تقلید مرغ وار از فارسی بازان ایرانی، همیشه سعی می کند به نام فارسی زبان یا فارسی وان، هویت مردمانی را بدزد که هرچند به اصطلاح فارسی زبان اند، اما تاجک نیستند. 

مجوس ها- چه در افغانستان، چه در ایران، چه در تاجکستان- معمولاً با کتمان هویت ها، همیشه بحث فارسی زبان را راه می اندازند. در حالی که انتساب زبان از قوم، درست تر است و پشتون ها با پشتو، اوزبیک ها با اوزبیکی، بلوچ ها با بلوچی و تاجکان با تاجیکی بهتر می توانند هویت های قومی خویش را تکمیل کنند، بعضی ظاهراً به نام تاجک، اما با فارسی بازی، از انتساب زبانی نیز محروم می شوند. این نقیصه اگر تعمیم یابد، می تواند اثرات و تبعات خیلی بد و محدودکننده داشته باشد؛ هرچند انتساب به فارس یا یک خوانش دیگر هویتی، مشکل فارسی زبان را حل می کند، اما چنانی که مثال آوردم، تفاوت های صرفی/ لغوی آن که ترادفات مجوس، گبر، گبرک، دهقان، دهگان، تات، تازی، تاژیک را معرفی می کند و می دانیم که ترادف، تبیین عمق معنی نیست و اوصاف بالا در زبان، ادبیات و تاریخ، هرکدام تافته های جدابافته ای هستند که تنها عنصر مجوس آن به نام پیرو دیانت زردشتی، از تمام مفاهیم قومی، فرار می کند.  

«در حالی که زبان فارسی، دومین زبان دینی در دین اسلام بوده و به گفته ی حسن بصری (رح)، بزرگ ترین محدث، فقهی و یکی از بنیانگذاران تصوف در دین اسلام: «زبان فارسی زبان اهل بهشت است

قابل یادآوری است، تاجیک ها که زبان شان همه زبان پُر بار فارسی است، یک «ملیت» نیستند؛ بلکه یک «ملت» هستند. یعنی مجموعه ای از ملیت های دیگر را- به لحاظ افکار مشترک سیاسی، پذیرش حقوق شهروندی، عدالت پسندی، قانون پذیری، پذیرش انتخابات عادلانه و هم زیستی مسالمت آمیز با خود دارند؛ به کشتار جمعی، ترور، انفجار، انتحار و مدنیت ستیزی دست نزده اند و نمی خواهند زبان یا هویت خود را بالای اقوام برادر دیگر تحمیل کنند. 

از نظر تاجیک ها و سایر ملیت های با فرهنگ، افغانستان- یگانه کشور عقب نگه داشته شده، بدوی و دارای نظام های منفور قبیله یی در جهان است که...» (همان، ص 11)

گفتم که تضاد و تناقض، اصل فکری و عقلانی مجوس یا به تعابیر خودشان فارس یا هر نام دیگر آن است. مجوس از هرچه مفاهیم اخلاقی، مدنی و حقوقی باشد، جهت    استحاله ی نام افغان استفاده می کند و سعی کرده با مظلوم نمایی، دیگران را نیز شریک خود بسازد.

در حالی که ادعای افغان ستیزی اکثراً معدود به ستیزه گران تاجک مانده است و به     اندازه ی انگشتان دست، از سوی بعضی هزاره گان و اوزبیکان نیز دنبال می شود، اما ستیز آنان با پشتون ها نوعیت و ماهیت هایی دارند که اکثراً ضد تاجک و خراسانی نیز می باشند.

 مجوس های مدعی با گذشته ی فقر سیاسی، در حالی ادعای هژمونی فرهنگی می کنند که یگانه پدیده ی برآمده ی سیاسی تاجک در جهان(تاجکستان) فقیرترین، نوترین و با یک نظام کمونیستی، از مستبدترین کشور های جهان است. حالا فقر فرهنگی سقوی گری در افغانستان، شوونیسم و مصادره ی هویت ها به نام فارسی زبان و انواع ستم های ملی در ایران و تاجکستان را کنار می گذاریم که ده ها فرهنگ و قوم را حذف کرده اند/ می کنند. 

در کشور ما، از ویران گری های وحشتناک و خیانت های ملی در جنگ های داخلی،  صدها ساعت فلم ثبت شده اند که در اکثر آن ها جمعیتی ها و شورای نظاری ها مصروف وارد کردن خسارات جبران ناپذیر مالی و جانی به مردم اند. اگر هرج و مرج ناشی از نسل به اصطلاح دوم مقاومت و خصومت های تاریخی شعوبی گری را کنار بگذاریم که در هیچ کدام آن ها هیچ نوع برتری ادعایی، چنانی که از مجوسان خواندید، ثبوت نمی شود، باز هم نمی توان هیچ نوع فوقیت مجوسی را مشاهده کرد.  

«آقای دکتر مهدی به نقل از گریگوریف، پژوهش گر روسی، می نویسد:

این نام های طبیعی نشان می دهند که سرزمین افغانستان موجود، سرزمین فارسی زبان هاست و از قدیم ترین اقوام این کشور، تاجیک ها، نورستانی ها، براهوی ها، بلوچ ها، پاشایی ها، ترکتباران و ملیت های دیگری هستند که اگر نام و هویت شان حفظ نشود، تعدادی در حال نابود شدن قرار دارند.» (همان، صص 21-22)

«به نوشته ی باباجان غفوروف در صفحه 127 کتاب «تاجیکان»، جاگزینی خشن و استبدادی طوایف اوغان در شمال افغانستان امروزی، تاریخ بسیار جدید دارد که جابه جایی به زور، خشونت و ظالمانه به دوران حکومت عبدالرحمان، نادر و خاندانش برمی گردد. (همان، ص31)

می بینید! در 18 سال پسین، تخلیقات مذموم قومی، جزو اساسی ترین رویکرد مجوسان افغانستان بوده است. آنان نه تنها به ستیز قومی دامن زده اند، بل سعی کرده اند به هر    بهانه ای فرهنگ ها و هویت های دیگران را مصادره کنند. به تایید بخش اخیر اقتباس بالا، اما این حقیقت است که یکی از موانع اساسی جلو رشد زبان ها و فرهنگ، شوونیسم تاجک و زبان فارسی، عنوان می شود.

آقای عبدالله خنجانی با تاسیس «شورای همبسته گی ترکتباران دری زبان افغانستان»، همیشه شکایت می کرد/ می کند که ثبت رسمی شورای شان در وزارت عدلیه، با خصومت شوونیستان تاجک، توام بوده است. باری در یک مورد که خودم از نزدیک شاهد بودم، آقای خنجانی یادآوری کرد که حتی عمال مجوس به داکتر عبدالله عبدالله شکایت کرده بودند که اگر چنین نهاد هایی چون شورای همبسته گی ترکتباران دری زبان افغانستان به وجود آیند، تاجکان تجزیه و کوچک می شوند؛ زیرا به نام فارسی زبان، عملاً هویت ها را می دزدند.

خوشبختانه شوونیسم منفور مجوس، باعث شده است سجل اقوامی که قبلاً به نام فارسی زبان، سلب هویت شده بودند، سراسری شود. در این راستا شورا های اعراب افغانستان و ترکتباران به اصطلاح فارسی زبان، مثال های واضح نفرت عمومی از مجوسانی شمرده می شوند که پشتون ها را یک طرفه توهین- به اصطلاح خودشان نقد می کنند، اما با چشم سپیدی از تمام نقش های تاریخی خیانت، جنایت(چهار سال حکومت مسعود- ربانی) وطن فروشی(همکاری با روس و امریکا) و تحریکات فقر فرهنگی و سیاسی که در دو سقاوی، مثال های بارز دارند، می گذرند. 

گفتیم و بار ها می گوییم که مجوس، بی منطق است. در آغاز اقتباس بالا، متوجه عبارت «نام های طبیعی» شده اید! لطفاً به جای خنده و تمسخر، توجه داشته باشید که سعی می کنند به نامگذاری هایی توسل جویند که فقط بخشی از تاریخ اند.

صرف نظر از تحلیل صرفی/ لغوی آن ها که مثلاً آن چه در فارسی می بینید، با تداخل هفتاد درصد از ده ها زبان دیگر در این زبان، اکثر آن ها را از زبان های دیگر معرفی می کند، اگر ادعای شوونیستی و مذموم مجوسان را به دقت بررسی کنیم، افغانستان را یک حادثه ی طبیعی می پندارند که فقط روی نام های آن ها ظهور کرده است.  

روزی دو تن بی عقل و جاهل در تلویزیون یک، استدلال می کردند که «خداوند، ما را تاجک آفریده است» و به سوره ی حجرات، تمسک می جستند. همان زمان فکر کردم، اگر تاریخ قرآن را1400 سال بدانیم، و این که چنین تعبیری در ادیان ماقبل اسلام وجود نداشته است، اینان باید قومی باشند که فقط پس از اسلام زاده شده اند؟! هرچند در کشتی پندار واهی آریایی می نشینند و تا چند هزار سال هویت می تراشند، اما ریشه یابی کلمه ی تاجک نیز از معضلات زبانی شناسی است. تا کنون در این زمینه، هیچ وحدت علمی، فکری و نظری قناعت بخش، وجود ندارد. 

«اما اعتقاد اخلاقی، انسانی و احترام به حقوق بشری حکم می کند که تقدم و تاخیر در زمان اسکان، در افغانستان کنونی، نه برای کسی امتیاز بیش تر دارد و نه کسی را از حقوق شهروندی و مدنی محروم می سازد. مردم متمدن امریکای امروزی شاید بیش از یک صد تا یک صد و پنجاه کشور دنیا به آن جا مهاجرت کرده باشند، اما همه، بعد از پنج سال سکونت، شهروند شده، حقوق مساوی دارند. (همان، 22)

پس از کاهش هیجان کاذب قومی، چنانی که گمان می رود، تهیه کننده گان کتاب «ما همه افغان نیستیمدر تضاد و تناقضی که گردآوری کرده اند، ناگهان متوجه می شوند در برابر دریای واقعیت های اثرگذار و متنوع افغانستان قرار گرفته اند. من می پندارم شاید هراس از گذشته ی بیش از یک میلیون مهاجر آسیای میانه که پس از توسعه ی روسیه و بعداً شوروی، به کشور برادران مسلمان فرار کرده اند(افغانستان)، آنان را متوجه کرده باشد که داغ کردن تنور پشتون ستیزی در کشوری که نسخه ی اکثریت خودشان(موج دوم مهاجرت به افغانستان) اصلی ترین چهره ی قومی بیگانه است، بیش از همه زیر سوال می رود. 

«شما کی هستید و ما را به کجا می برید؟

مدعیانی که هنوز هویت خود را نتوانسته اند اثبات کنند، هویت ثابت ما را به کجا می برند؟ این به معنای سایه ی شوم یک ملیت بر سر همه ملیت هاست! هویت تاجیکان به پیشدادیان، کیانیان، اشکانیان و بالاخره به کیومرث می رسد. ترکتباران نسب خود را به فریدون می رسانند. پاشایی ها، نورستانی ها و صافی ها... آریایی هستند. اما هویت پشتون ها یا افغان ها به کجا می رسد؟» (همان، ص 268)

به ادامه ی زشت گویی، تحریف، توهین و جعل تاریخی، بحث سیاسی را باز می کنند. من از چند سال قبل به بزرگان پشتون گفته بودم که بازنگری تاریخ افغانستان با تنقید تاریخی، یک اصل فرهنگی کنونی شمرده می شود. بر اثر خلط مفاهیم و به بی راه رفتن، اذهان تاریخ زده در افغانستان، به گونه ای هستند که یک مجوس عقده مند حقیر که فقر تاریخی دارد نیز می تواند بر اساس آن ادعای سروری کند، اما پشتونی که این مملکت را دوباره ساخته است و تمام مظاهر شکوه، رفاه، دولتداری نو و تسجیل سیاسی آن مدیون اوست، درگیر خزعبلات آریایی، خراسانی و فارسی، در کشوری محکوم می شود که نه فقط مجوسان، بل در500 سال اخیر در منطقه، صد ها قوم و و ده ها کشور به دولتداری آنان ارج گذاشته اند. 

کسانی که با جریان تنقید تاریخی «بنیان اندیشی» آشنایی دارند، می دانند که ادعا های پیشدادی، کیانی، اشکانی و آریایی، به چه میزانی جعلی، دروغین و حتی مذموم اند. در بیش از سه دهه ی اخیر، به ویژه در جمهوری اسلامی ایران، در جایی که مفاهیم مورد استفاده ی مجوسان ساخته و پرداخته شده اند نیز دیگر به افسانه های شاهنامه یی و آریایی وقعی نمی گذارند. 

ثبوت جعلی بودند جزییات و کلیات فارسیسم، بر کسی پوشیده نیست. من بسیار سعی کرده ام با معرفی و تعمیم آثار زنده یاد استاد ناصر پورپیرار، به جامعه ی فرهنگی و سیاسی پشتون ها در افغانستان بگویم که به جای شعار های ضد ستمی، به بررسی های بنیادین توجه کنند. 

آثار زنده یاد ناصر پورپیرار، روی هرچه مدعای مجوسی باشد را سیاه می کند. روشنگری های ایرانی، این مزیت را نیز دارند که با ساختار فارسی، فرهنگ ها و تواریخی را زیر سوال می برند که اگر غیر فارسی می بود، به هر نام و بهانه ای از آن ها فرار می کردند.

 فکر کنید هویتی که به استناد به قرآن(توجیه ناسیونالیسم) بیش از1400 سال پنداشته نمی شود و ریشه یابی آن بدون آثار ملموس تاریخی و تاریخ سیاسی، هرگز نمی تواند به چند هزار سال برسد، با همان یک بیت فردوسی در مثنوی و یوسف و زلیخا نیز می تواند روی ستیزه گران مجوس را سیاه کند:

دوصد زان نیارزد به یک مشت خاک

که آن داستان ها دروغ است پاک

متاسفانه و سوگندانه، فرهنگیان پشتون تحت تاثیر شطحیات آریایی، خراسانی و فارسی، به جای یافت ریشه های هویت پشتونی که به صدها سال می رسند و این حقیقت در زمینه هایی شکل می گیرد که به نام افغانستان و پشتونخوا، نه فقط سرزمین های معروف تاریخی اند، بل بی نیاز از ساختار های سیاسی و مصنوعی چون تاجکستان، بیشتر با شاخه ها و قبایل پشتون نیز شناخته می شوند. 

بدتر از همه، وانمودن بهشت های آریایی، خراسانی و فارسی، به تعمیم ذهنیت هایی کمک کرده است که ارزش واحد سیاسی افغانستان کنونی و تمام دست آورد های معاصر آن را که به مجموعه ی بزرگ دولتداری و حکومتی می رسند، همان هایی که پس از هر دو سقوی نیز نتوانسته اند تمام آن ها را نابود کنند، قربانی تصور جعلیاتی شده اند که گویا قبل از پشتون ها، بهتر بوده است. از آن زمان ها چه مانده است؟ اگر دار و ندار سه صد سال اخیر را منفی کنیم، سایه ی یک جای درست، به جز چند مکان مذهبی وجود ندارد تا بدون ساخت و ساز پشتون ها، قدرت سیاسی را تمثیل کنیم. 

حالا بی توجه به مجوسان، می خواهم بگویم هنوز هم هستند پشتون هایی که بی خیال از سنگینی تاریخی و ارزش هاهی خودشان، با توهم عمق تاریخی و باستانگرایی، به دشمنانی مجال می دهند که با فقر سیاسی و فرهنگی مشهود، در کشوری که می گویند از ماست(افغانستان) ادعای هژمونی قومی می کنند. 

«با وجود این همه جعلکاری و جنایات فرهنگی270 ساله ی سران و تاریخ سازان قبیله پرست، خوشبختانه تاجیک ها، تمدن آریایی(اوستایی)، هویت خراسانی پیش و بعد از اسلام، زبان و فرهنگ فارسی(پیش از اسلام و بعد از اسلام) و مجموعه ی گنجینه های ادبی، سیاسی، نظامی و اسلام معتدل حنفی خود را حفظ کرده و به آن ها افتخار می کنند و کدام سرافگنده گی تاریخی فروش وطن و غلطیدن به پای بیگانه ها را در کارنامه های سیاسی و تاریخی خود ندارند و نمونه ی آخرین آن مقاومت و مبارزه ی تاجیک ها علیه استعمار سرخ و استعمار سیاه به رهبری قهرمان ملی کشور شهید احمدشاه مسعود است.» (همان، ص 274)

بلی، آن چه ادعای پیش و پس فرهنگی می کنند، به اندازه ی یک تار مو هم به خودشان تعلق ندارد. قبل از پشتون ها نیز به عمق هفتصد سال، هیچ نوع میراث فرهنگی و تاریخی که مورد منازعه ی مجوسان باشد، وجود ندارد.

من نمی دانم از دهقانان سامانی، چه باقی مانده است؟ قبل از آن دودمان نیز یافت عنصر مجوس، مشکل تر از یافتن سوزن در کاهدان است؛ اما در مورد این که به اصطلاح سرافگنده گی ندارند، گذشته از عقده های حقارت که نسل اندر نسل در آستان بوسی شاهان و امیران عرب، ترک، مغول، پشتون و روس تاریخ گذشته اند و مداحی بیگانه، شغل اصلی آنان شمرده می شود، دو ارتجاع سقوی در افغانستان و خیانت های ملی تخریب گسترده ی تاسیسات عام المنفعه، دامن زدن به تنازع قومی که به دهن گنده گی های محض رسیده است، در تاریخ افغانستان- پس از تداخل عناصر سیاسی اقلیت ها- دوباره با پدیده ی وطن فروشی، مواجه شده ایم. همین حالا که این سطور را می نویسم، بازی کردن با کارت نیرو های خارجی در افغانستان، از اصلی ترین ابزار کار سیاسی احزابی چون جمعیت و شورای نظار می باشد.

پس از قتل شهید حفیظ الله امین، کاهش روزافزون پشتون ها- به نام خلقی- در سیستم و تکیه به قدرت شوروی در افغانستان که در راس آن ببرک کارمل قرار داشت، با پی آمد سقوط نظام کودتایی و 14 سال جنایات کمونیستی که مصیبت هشت ثور را رقم زدند، از قبیح ترین نمونه های وابسته گی به خارجی شمرده می شوند که در تمام آن ها احزاب اقلیت های مطرح قومی، نقش های کلیدی دارند.

پس از سقوط طالبان نیز احزاب جمعیت و شورای نظار با بیشترین سهم در دولت، از همان زمان تاکنون در کنار خارجی ها همه چیز را در دست دارند. اعتبار نوکری به بیگانه، آنان را به اندازه ی جنایتکار ساخته بود/ می سازد که هرگز نباید سخنان محمد قسیم فهیم را فراموش کنیم که گفته بود «این درایت ما بود که جنگ را در آن جا(مناطق پشتون نشین) بُردیم 

مجوسان مدعی، کور خود بینای مردم نباشند! تنها آرشیف های صوتی و تصویری قهرمان به اصطلاح ملی، آن قدر سند و مدرک دارند که ثابت کنند چرا افغانستان فقط در چهار سال حکومت منحوس مسعود- ربانی، تاریخ مغول و تیمور لنگ را تداعی می کرد. 

«پیش از احمدشاه ابدالی، این سرزمین، خالی از سکنه، مانند کانادا، ایالات متحده ی آمریکا، آسترالیا و یا زیلاند نو نبود که احمدشاه آمده و کدام تمدن بزرگ را مانند رهبران امریکا، به وجود آورده باشد. برخلاف، امپراتوری احمدشاه ابدالی، یک نظام غیر عقلانی، غیر علمی و متکی بر غصب و غارت بود و کدام افتخاری ندارد. امریکا در سال سوم پادشاهی تیمورشاه ابدالی/ 1776، استقلال گرفت؛ امروز متمدن ترین و قدرت مندترین کشور جهان است که امریکایی ها می توانند به آن افتخار کنند. اما از امپراتوری احمدشاه ابدالی، فضله ی شترهایش هم باقی نمانده است. پیش از احمدشاه ابدالی، جهان گشایان دیگری نیز بوده اند که احمدشاه ابدالی، دست پرورده ی یکی از آن ها(نادر قلی خان) است. (همان، ص 18)

فکر می کنید که آن سطور را یک آدم سلیم العقل، نوشته است؟! پیش از همه باید بگویم نویسنده یا نویسنده گان کتاب «ما همه افغان نیستیمبا فضله ی شتر، چه کاری داشته اند؟ فضله ی شتر های کدام پادشاه دیگر مانده است که از احمدشاه مانده باشد؟ همچنان در کجا آمده است که احمدشاه، با شتر سر و کار داشته است؟ نکند که فضله ی شتر نیز کدام نوع جدید خوراکه ی ستمیان را تشکیل می دهد. این کنایه ی زشت، مرا به یاد روایتی از بچه ی سقا که سمبول فقر فرهنگی شناخته می شود، می اندازد.

 می گویند در اوایلی که حبیب الله کلکانی به ارگ آمده بود، به شوق نان تندوری-     خانه گی می افتد. چون در اطراف/ روستا ها از فضله ی حیوانات نیز برای آتش کردن استفاده می کنند، سفارش کرده بود نان را در تنوری بپزند که آتش آن از فضله ی حیوانات باشد؛ زیرا معتقد بود طعم و عطر آن را خوب می سازد. 

گفته می شود در زمان ربانی، یکی از پروژه های مهم تاریخ شناسی، کشف کرُد های پیاز و کچالوی بچه ی سقا در ارگ بود.

مرحوم حبیب الله خان- هرچه باشد، از وطن و هموطن ماست و احترامش واجب- در ارگ با مشاهده ی گل و اشجار تزئینی، امر داده بود به جای آن ها که بی ثمر اند، تخم های پیاز و کچالو را کشت کنند.   

جواب ما به نویسنده یا نویسنده گان بی منطق کتاب «ما همه افغان نیستیماین است که اولاً قیاس افغانستان با امریکا، قیاس آب و آتش است. نه فقط افغانستان، بل صدها کشور دیگر نیز نمی توانند به تناسب امریکا، تعریف شوند. 

یکی از ویژه گی های رشد سریع امریکا، در کنار جغرافیای بزرگ که به استثنای آلاسکا، همه جای آن قابل استفاده است، دور ماندن از میدان های مستقیم منازعات می باشد. افزون بر این، در حالی که امریکا نیز روی استخوان ها و تاریخ مردمان بومی آن کشور که برای همیشه دفن یا اقلیت شده اند، شکل گرفته است، بیشتر با مهاجرت میلیونی میلیون ها اروپایی آگاه، دانشمند، هنرمند، مهندس و سیاستگرانی مرفه شده است که با تجربه ی رسانس اروپایی، آن کشور را ساخته اند. برخلاف، ناقلین آسیای میانه در افغانستان با فقر فرهنگی و شهرت «داملا ها» فقط بلای جان ما بوده اند/ استند. 

امریکایی ها از مزیت دیگری نیز مستفید می باشند که بی نیاز از میراث فرهنگی باستانی، به هیچ پنداره ی قدیمی هویت طلبی اجازه نمی دهند به نام هژمونی قومی، به جان همدیگر بیافتند که چه کسی ماقبل و چه کسی مابعد بوده است. 

در کتاب روح ملت ها- اثر آندره زیگفرید، خصوصیات روحی امریکایی یا یکی از مردمان صاحب جاه و عالی مقام به گونه ای توصیف شده است که در آن، نبود ذهنیت هایی مخرب قدیمی- باستانی، انسان امریکایی را تشویق می کند به عقب، فکر نکند. 

یکی از مزایای حضور پشتون ها در افغانستان که باعث احیای کشور و دولتداری نوین با تمام مجموعه ی سنگین ساخت و ساز شد، در این است که آنان نیازی به عمق تاریخی باستانی نداشتند. این جوان ترین مجموعه ی انسانی، اگر زیر شدیدترین تقابل ها(شوروی و امریکا) قرار گرفته است، اما نابود نمی شود، به این دلیل نیز است که جوان، تنومند و قوی است. 

در فرهنگ ما، فرسوده گی هایی که دیگران را به شوق مغاره نشین های چند هزار سال پیش، از زمان حال جدا کند، وجود ندارد؛ اما خدا نبخشد خاینانی را که به نام آریایی، خراسانی و فارسی، ذهنیت ساختند تا مردم ما نیز در مخدرات عتیقه، وقت و توان خویش را هدر دهند. 

به پاس بزرگداشت از بزرگ ترین شخصیت تاریخ، نابغه ی مسلم نظامی، استاد نظم و نثر دری و پشتو و انسان شریف و آگاه و جهانگشای کبیر، اعلی حضرت احمدشاه بابا، همین قدر می گویم که او برای مردمش، جغرافیایی را گذشت که اگر جبر تاریخ و عامل استعمار سیاه، بخش هایی آن را بُریدند، اما یک واحد سیاسی مسجل و جهانی آن باقی ست که تا پای جای از هویت افغان و افغانستانش، دفاع خواهیم کرد.

 فکر کنید، حتی سبزی پالک که در رشد سریع، نام دارد، آن قدر زود حاصل نمی دهد که نویسنده یا نویسنده گان جاهل کتاب «ما همه افغان نیستیمبه احمدشاه بابا تاخته است/ اند، که کدام تمدنی را به جود نیاورده است؟ 

آیا آن چه را احمدشاه بابا به دست آورده بود، میراثی بود؟ او کشور و خاک هایی را احیا کرد که پس از تیموریان هرات،240 سال حتی فاقد هویت های حوزه یی شده بود. چیزی از نظریه ی واحد موزون می دانید؟

 امریکا اگر به رشد سریع رسید، هرگز محور جهانگشایان نبود. یک جغرافیای عاری از جنگ، به ویژه پس از جنگ های داخلی امریکاست که این کشور، با وجود معضلات وحشتناک مالی که ناشی از نظام سرمایه داری اند و یک بار در دهه ی بیست و بار دیگر در ریاست جمهوری بارک اوباما، حتی بنیان آن ها را تهدید می کند، ترقی کرده است. در افغانستان، فقط پس از مرگ اعلی حضرت تیمور شاه ابدالی، مصیبت استعمار انگلیس، ما را به قدری درگیر می سازد که از همان زمان تاکنون، موقعیت جیواستراتیژیک افغانستان یا تحریک خیزش های سیاسی نو، همیشه جلو آرامش هایی را گرفته است که اگر یافته ایم، ساخت و ساز و دولتداری، همه جا را فراگرفته است. اکثر آن چه را که خاینان جمعیتی- شورای نظاری در چهار سال تخریب کردند، میراث کی ها بودند؟ معلوم است که اکثر آن ها میراث تاریخ سازی پشتون ها بودند. در این رابطه، به هیچ کتابی مراجعه نکنید! آرشیف های جمعیت- شورای نظار، صدها ساعت فلم را ثبت کرده اند.

 یادم نرود که احمدشاه بابا، دست پرورده ی نادر قلی نبود، بل به شهادت تاریخ، نزدیک ترین دوست و معتمد او بود. بابای ما به پاس این حرمت، حتی حرم نادر قلی را از بی عزتی مجوسانی نجات می دهد که حالا بازمانده گان شان به تاریخ نادر افشار، افتخار می کنند.

راستی اگر در بیش از دو قرن قبل «امپراتوری احمدشاه ابدالی، یک نظام غیر عقلانی، غیر علمی و متکی بر غصب و غارت بود»، نمونه های بهتر از نظام احمدشاه بابا، کدام ها بودند؟ مگر خود اعتراف نمی کنند ک او اولین جهانگشا نیست. به این قیاس، بخشی از حضور تاریخی اعلی حضرت احمدشاه بابا، بی هیچ تردیدی مُدل سنن سیاسی قبلی بود. در آن روزگار، تعریف شده ترین دولت های جهان، قدرت های استعماری اروپا بودند که قرن پس از آن ها روزگار، هنوز هم از اثرات و تبعات بد استعمار و استثمار شان در عذاب استیم. یکی از ناسیونالیسم هایی که زاده ی استعمار است و بی لحاظ کرامت و حیثیت انسانی، همه را جدا می سازد، مکتب شوونیسم می باشد. نمونه ی واضح آن در افغانستان سالیان اخیر، شورای تاجکان است. 

«در بامیان، کفر عدالت جریان دارد... ضرب المثل معروفی است که می گویند: قهر اوغان مساوی است به رحم ازبک.» (همان، ص 142)

در میان مجوس ها مشهور است که «پشتون اگر صد سال هم کینه بورزد، باز هم می گوید کم استمردمی که با پیشه ی مداحی، حتی خودشان را زیر سوال می برند که برای ژاژخواهی بهتر بود از خود دم می زدند، نه از اوزبیک ها، به همان میزانی که از ما می ترسند، از هزاره گان و اوزبیکان نیز نفرت دارند. از یک مثل معروف هزاره گی می گذرم(هزره هزره، اوغو اوغو، این تا........ کیه؟) اما هشدار می دهم که نوع ستیز با پشتون ها، بهانه ی ستیز با تمام اقوام افغانستان است. آن چه تلویحاً از بامیان آورده اند، دهن کجی به جامعه ی هزاره ی ماست که سعی می کنند به نام فارسی زبان در اتحاد مذموم پشتون ستیزی، دخیل بسازند.

خوشبختانه جامعه ی منور و فرهنگی هزاره گان ما آن قدر آگاهانه و علمی رشد می کنند که در 18 پسین، هیچ ریایی نتوانست آنان را به طور گسترده، به افغان ستیزی بکشاند. پاسخ های آنان با تداعی جنایات تاریخی جمعیت- شورای نظار در غرب کابل که در تاریخ کشور ما سابقه نداشت و همچنان اعتماد به نفس بالای قومی که هرگز مجوس را با ادعای هژمونی قومی، به رسمیت نمی شناسند، ساحه ی آلوده گی ها را در میان آن ها روزتاروز کمتر می سازد. 

«ازبک سازی اجباری تاجیکان در آسیای مرکزی پس از سلطه ی بلشویک ها و پشتون یا اوغان سازی تاجیک ها در افغانستان پس از سلطه ی انگلیس ها و عمال شان(نادر و نادریان) در افغانستان، شدت مضاعف یافته است. 

یکی از مجریان وحشی صفت ازبک سازی تاجیکان و فارسی زبانان در آسیای مرکزی، جنرال فرونزه و یکی از مجریان پشتون یا اوغان سازی تاجیکان و فارسی زبانان و ملیت های دیگر در افغانستان کنونی، جنرال انگلیس، محمد گل مومند بوده است...» (همان، ص 276)

در حالی که تهدید فرهنگی فارسیسم، هویت ها و اصالت های اقوام را متاثر ساخته و با تمام حمایت مالی ایران پلیدتر می شود و میلیون ها غیر تاجک در تاجکستان زیر نام یک هویت ساخته گی و جعلی روسی، جبراً استحاله می شوند، اما مجوس بی منطق با کنار گذاشتن تمام اصول انسانی و نزاکت های اجتماعی، از آن چه پی آمد زشتی ها و پلیدی های او برجا خواهند گذشت/ می گذارند، چشم پوشی می کند، و مصروف وارد کردن اتهام به دیگران است. 

اقتباس بالا، نمونه ی نفرت گسترده نه تنها از اوزبیکان که به نام اوزبیک، بخشی از    جامعه ی کلان ترکستان را در بر می گیرند، بل از تمام اقوامی می باشد که در کنار مجوس، اما قدرت و سیطره ی سیاسی دارند. 

تاکید کرده ام و بار دیگر تاکید می کنم که راه انداخت پروژه های حذف، از ظرفیت بشری و فرهنگی مجوس، بلندتر است. چنین رویکردی فقط باعث می شود در دام حمایت های بیگانه، خود در تله بیافتند.

کمونیستان و شوونیستان تاجک با عرب ستیزی، اسلام ستیزی و پشتون ستیزی، در حالی به چند جبهه روی آورده اند که وابسته گی های آنان به روسیه(مهاجرت میلیونی و زنده گی در آن جا) از اشتراک فرهنگی آن ها در منطقه می کاهد. بنا بر این، بیگانه تر از همه، در فرهنگی استحاله می شوند(روسی) که هرگز اجازه نمی دهد میراث شوروی(تاجکستان) واقعاً مستقل باشد.

این درست است که به نام فارسی زبان، عملاً به هویت دزدی رو آورده اند، اما از اجحاف در برابر مردمانی سخن می گویند که بر همه معلوم است، زنده گی یک تاجک اوزبیکستان، به ده ها بار خوب تر از یک تاجک تاجکستان است. 

کسانی که تاجکستان را از نزدیک دیده اند، می دانند که حتی روستایی های تاجک  افغانستان، خیلی مرفه تر از همتباران شان در تاجکستان استند. در چنین زمینه ای از جهان سوم، بهترین عمل، کار جهت تامین اولویت های انسانی است. گاهی می پندارم اگر کشور های مرفه به کُل اتباع تاجکستان و ایران ویزا دهند، شک ندارم که همه ی آنان از کشور های خودشان فرار می کنند. وقتی این حقیقت مسلم پیرامون ماست، تغییر نام ها هیچ مشکلی را حل نمی کند. 

چرا تاجکستان فقیر است و چرا هزار سال پس از سامانیان که یک حکومت تصادفی بود نیز هیچ نوع تحریک ذاتی آنان مشاهده نمی شود تا بی نیاز از کمک های خارجی، شاهد تعالی مردمانی باشیم که فقط با دست آویز جعلیات و منابع کاغذی و در جایی هم با تیل فروشی، به همه توهین می کنند. 

شراکت سیاسی سال های اخیر که در تمام آن ها مشکل داشتیم، گونه ای از رویکرد مغرضانه ی شوونیستان غیر پشتون را نیز به همراه داشت. آنان همواره سعی کرده اند با قرار دادن طالبان به نام پشتون ها در برابر جامعه ی جهانی، نه فقط آنان را خورد بسازند، بل از لحاظ ناامن ساختن مناطق پشتون نشین، به گونه ای باعث شده اند تا رونق ناکافی عمرانی و انکشافی، مردم را عقب نگه دارد. بنا بر این در میدان باز آن در حالی که تکنوکراتان و دالرخوران دو تابعیته را محاصره و تهدید می کردند/ می کنند، در داخل و خارج لابی ها کرده اند تا اگر دیده گاه جامعه ی جهانی نسبت به واقعیت های افغانی، تغییر یابد. بر این اساس، بدنام سازی و توهین، دو اصل عمده ی ستیزه گران ضد پشتون را تشکیل می دهند. 

«سیاست های قومی و قبیله یی در افغانستان، امنیت ملی آمریکا را تهدید می کند!

اشرف غنی و زلمی خلیل زاد، پر نفوذترین امریکایی های افغان تبار هستند که طی چندین دهه، روی روابط امریکا- افغانستان تاثیرگذار بوده اند. تحصیلات و تجربه ی دهه ی    زنده گی آن ها در واشنگتن باعث شده است که از قدرت لفاظی خوبی برخوردار شده و شبکه ی وسیع و تاثیرگذاری از دوستان خویش را در آن جا داشته باشند، اما «دیدگاه» قوم گرایانه ی آن ها باعث شده است که امریکا، هزاران قربانی و تریلیون ها دالر هزینه بپردازد. جنگ پیچیده ی افغانستان، تصویر ایالات متحده به عنوان قدرتمندترین ارتش دنیا را نیز به گونه ی جدی، خدشه دار کرده است. 

هنگامی که رژیم گویا کمونیستی تحت حمایت شوروی در سال 1992م سقوط کرد، ایالات متحده، افغانستان را تنها گذاشت. در آن زمان، امپراطوری آزادی(آمریکا) به راحتی می توانست کمک کند که دموکراسی و حکومتی مبتنی بر قانون اساسی به رهبری پروفیسور برهان الدین ربانی در افغانستان استقرار یابد، اما او باید تنها گذاشته می شد. احتمالاً چنین کاری به توصیه ی خلیل زاد صورت می گرفت؛ چون ربانی یک غیر پشتون بود.» (همان، ص 220)

به اصطلاح عوام ما «دیده درایی» را می بینید! در حالی که به خاطر به دست آوردن منافع قومی، پدرام یا سمبول ناقلین، عملاً به تن فروشی های سیاسی رو آورده است و گاهی در دوشبنه، گاهی در تهران و گاهی در اسلام آباد آستان بوسی می کند، گرایش های قومی خلیل زاد و اشرف غنی که منحیث دو چهره ی آگاه باید به خدمت قوم خودشان نیز باشند، مذموم وانمود می شوند!

یاد ما نرود که این، حکومت نحس مسعود- ربانی بود که زمینه ساخت پای القاعده به افغانستان، باز شود. در واقع بی کفایتی آنان با فقر مشهود سیاسی و فرهنگی، افغانستان را به قدر خورد و حقیر کرد که حتی استقبال از طالبان برای رهایی از اوباش تنظیمی، در نخست به استقبال از فرشته گان نجات می مانست. 

شعار های «تحریک خودجوش طالبان» را که مسعود و ربانی سر می دادند، هیچ کسی فراموش نمی کند. در بستر همان توحش سقوی دوم بود که هرج و مرج بربادی افغان ها گریبان غرب و امریکا را نیز گرفت. 

برخلاف باور نویسنده گان، چهره ی ارتش امریکا، خدشه نپذیرفته است، بل خسته شده است. متاسفانه آنان در دام ستیز قومی و جناحی افغانستان، نتوانستند به درستی تفکیک کنند با حاکمیتی که بیش از نصف آن را به یک گروهک یک اقلیت قومی سپرده اند، پیشبرد جنگ ضد طالبان، عمل بسیار نادرست است.

 دیدیم و صد ها سند جنایاتی وجود دارند که یکی هم در کتاب «من برای کافر» خانم کتی گنن(از دنمارک)، مستند شده اند. اعضای جبهه ی شمال با رویکرد بی نهایت شرم آور و جنایتکارانه، حتی دوستان بین المللی را می فریفتند تا به نام طالبان و تجمع طالبان، عادی ترین و ساده ترین اجتماعات عامه ی پشتون ها را هدف قرار دهند. بر این گونه برای خشونت هایی زمینه ساخته اند که با هزاران پشتون مسلح، درست پس از خروج قوای خارجی، تسویه ی حساب فرهنگی و فزیکی با خاینان و وطن فروشان تنظیمی، جمعیتی، شورای نظاری، پرچمی و ستمی آغاز خواهد شد. 

در فرهنگ مجوس، تخیل یک بخش اساسی را تشکیل می دهد. می بینید که بدون توجه به سیاست های خارجی امریکا، سیاست بی توجهی منطقی امریکا و غرب به حکومت منحوس ربانی را «احتمالاً کار زلمی خلیل زاد» وانمود می کنند. 

مسعود در همدستانی با مزاری و دوستم، خیانت ملی خنثی سازی طرح صلح سازمان ملل را که از حمایت امریکا و اروپا برخوردار بود، عملی کرد. روسان از قبل برای آن که انتقام خویش از جهاد خونین پشتون ها را گرفته باشند، در نخست با تصفیه ی کمونیست های خلقی که اکثراً پشتون بودند، شهنواز تنی را از بدنه ی شهید داکتر نجیب الله بُریدند. این بازی های عجیب که سال ها پس از آن زمان تبیین شده اند، میدان را برای اقلیت های بسیار دخیل در امور سیاسی، باز گذاشتند. در پی آن، قیام ساخته گی مومن اندرابی که یک ناقل مشهور ستمی بود، بنیان های کمونیسمی را خراب کرد که به نام آن، سال ها افغان ها را کشته بودند و ناگزیر کرده بودند در خانه های خراب خود، به شعار های نان، خانه و لباس لعنت بفرستند. 

سقوی دوم در حالی شکل گرفت که ارقام معیین شده برای حکومت مجددی، هنوز پایان نیافته بودند. طبیعی ست که غرب، به ویژه امریکا نمی توانست از حکومتی حمایت کند که میراث شوروی بود و بدتر از همه در دامان کشور های منطقه خاصتاً ایران، به اسراییل نیز دهن کجی می کرد. 

«با این وجود ایالات متحده مجبور شد به دولت ربانی رجوع کند تا بتواند طالبان را در سال 2001م شکست دهد. این امر، رویداد غم انگیز و ضربه ی بزرگی برای خلیل زاد و غنی بود که سال ها روی ساختن روایت قوم گرایانه در واشنگتن، وقت صرف کرده بودند. در واقع آن ها از چشم حامیان امریکایی شان افتادند و در صورتی که از قوم گرایی دست برمی داشتند می توانستند از اشتباه تاریخی اجداد خود[که همانا فروش وطن در برابر کسب قدرت بود] جلوگیری کنند.» (همان، ص 220)

متوج استید! با یک جریان عمقیاً منحرف سیاسی و فرهنگی، رو به رو استیم. آنان برای رسیدن به اهداف خویش، کور و بینا عمل می کنند. یکی از انتقادات کلان و همیشه گی بر امریکا و جامعه ی جهانی، این است و می ماند که با سقوط طالبان، چرا مخالفان آنان را که محصول سقوی دوم بودند و در وابسته گی به دشمنان امریکا، به ایران و منطقه سابقه ی طولانی داشتند، بیش از حد تحویل گرفتند. افزون بر آن، مُعضلی که گریبان امریکا در یازدهم سپتامبر را گرفت، در زمینه ای به وجود آمد که دار و ندار مردم افغانستان را در چهار سال آن با خاک یک سان کرده بودند. 

فکر کنید «با این وجود ایالات متحده مجبور شد به دولت ربانی رجوع کند تا بتواند طالبان را در سال 2001م شکست دهد 

در همان سال ها که ماشین جنگی طالبان، دمار از روزگار مسعود و ربانی درآورده بود و آنان سال پُر در تاجکستان و مخفیانه به ایران، در رفت و آمد بودند، صدای نحیف و ضعیف ربانی که مردم ما به ریشخند به او لقب «بادپکه» داده بودند، بیشتر از رادیو های تاجکستان شنیده می شد که همانند آدم های در حال فوت، هر لحظه منتظر بودند طالبان با فتح کُل افغانستان، آخرین لانه های شان را نیز اشغال کنند.

اگر به منطق مجوسی که آلزایمر دارد، توجه کنیم، حمله ی امریکا خیلی بعدتر از ترور مسعود، صورت گرفت. اعضای جبهه ی به اصطلاح مقاومت یا در واقع عقب نشینی اعتقاد دارند، اگر تقابل امریکا با طالبان نمی بود، پس از مرگ مسعود، جبهه ی شاریده و پاره پاره ی شان را طالبان ظرف چند هفته ی دیگر، کاملاً محو می کردند.

حمله ی امریکا بر افغانستان، طالبان را به عقب راند و باعث شد مجموع زاغان و بوم ها از سورخ هایی که تا کولاب حفر کرده بودند، برای انحصار قدرت، به پایتخت افغانستان،  هجوم ببرند. این هجوم، اما هرگز با امتنان از امریکا، توام نبوده است؛ بل چنانی که مشاهده کردید به سطحی وقیح است که امریکا را مدیون خودشان می دانند.

در کنار نیایش هایی که به اصطلاح به زبان عقیم فارسی مُد کرده اند، یکی هم نیاش پایش نیرو های خارجی در افغانستان است. افغان ستیزانی که با کتاب «ما همه افغان نیستیمبه ما توهین کرده اند، می دانند که رفتن خارجی از افغانستان همان و حفر قبر آنان همان. 

پدرام دهن گنده در وب کمی که در آن، اقوام را برای تجزیه و فدرال بر ضد پشتون ها تحریک می کرد، با هراس می گوید «همین حالا وقتش است(در حضور نیرو های خارجی) ورنه پس از آن حتی طرح هم کرده نمی توانیم

در بخش دست آویز همیشه گی تنقید «خاک فروشی»، مقاله ای نوشته ام به نام «خاک فروش و وطن فروشدر این مقاله تبیین کرده ام که با وجود استعمار و توان نابودکنده ی آن، اما امرای افغان در قرن نوزده، موفق شدند جلو حذف کامل افغانستان را بگیرند. در واقع آنان هرگز توان نداشتند جلو اتحادی را بگیرند که اگر میان روسان و انگلیس ها به وجود می آمد، فاتحه ی افغانستان، دو قرن قبل خوانده شده بود.

پس از تجاوز اتحادشوروی و حضور جامعه ی بین المللی، شاهد وطن فروشی های اقلیت های درگیر در سیاست شدیم. در تاریخ کشور ما سابقه نداشته است که برای حفظ قدرت، کُل کشور را چنانی که اقلیت های قومی مطرح، انجام داده اند، در اختیار بیگانه، قرار داده باشند. پدیده ی وطن فروشی، یک اصل کلان غیر پشتونی است؛ زیرا بدون آن نمی توانند قدرت را انحصار کنند. 

خلاصه، پس از توهین ها، تحریف ها، زشت گویی ها و هتاکی های بی مانند، چنانی که ذات مجوس حکم می کند، در تضاد و تناقض آشکار که در تمام آن ها به جنایات فرهنگی و خیانت های ملی، توهین و زیر سوال بُردن تمامیت ارضی افغانستان تن داده اند، بی توجه یا شاید بر اثر آلزایمر، نوشته ی کسی با شهرت آرین فر را می آورند. شاید دلایل دیگر نیز داشته باشد؛ هراس از آن چه کرده اند، نویسنده گان و ناشران کتاب «ما همه افغان نیستیمرا واداشته با جا دادن مقاله ای که تمام کتاب شان را زیر سوال می برد(برعکس)، به خصوص پشتون ها را برائت دهند که خلاف رویه و روحیه ی سراپای توهین آمیز شان در کتاب «ما همه افغان نیستیمیهودی نیستند.

 در مورد کاستی های مقاله ی آریان فر، تبصره نمی کنم، اما توجه کنید کسانی که کتاب توهین آمیز «ما همه افغان نیستیمرا تهیه کرده اند، پس از این مقاله، چنانی که گمان یک بزرگ ما می رود(ر.آ) در  کتابی که در واقع یک مجموعه ی مقالات متضاد و متناقض است، هرچند با رویکرد نفی و تحریف، اما همچنان آلزایمر خود را حفظ می کنند.   

«هم میهنان! متوجه پروژه ی اسرائیل سازی دوم در کشور تان باشید.

این جمله، عنوان مقاله ای ست از آقای دکتر آرین فر که در شماره ی 27 هفته نامه ی فارسی(پایگاه نشراتی شورای همبسته گی تاجیکان افغانستان(امروزی) مورخ 31 سرطان 1397 در کابل به نشر رسیده است. این مقاله نیز قابل توجه است که خود گفته است: من تنها به علم باور دارم، نه به افسانه.

 علمی ست به نام ژنتیک یا نسب شناسی آزمایشی های DNA که در گستره ی پشتون ها انجام شده است و نشان می دهد که در خون پشتون ها «هاپلو»ی گروه های پیوسته گی خونی نوع R1a که ویژه ی توده های اروپاییدی است، به گونه ی میانگین در حدود 55 درصد، تثبیت شده است. 

این گونه پشتون ها در خانواده ی نواده ی نوده های ایرانی پس از نورستانی، ایرانی ترین تیره به شمار می روند. در خون نورستانی ها این گونه «هاپلوها» در حدود 60 درصد تثبیت شده است. این در حالی ست که این گونه هاپلو ها در خون ایرانی ها و تاجیک ها از 30 درصد بیش تر نیست. برعکس هاپلو های نوع قفقازی که برای ایرانی ها، تاجیک ها، هزاره ها و ازبک ها مختص می باشد، در خون پشتون ها به پیمانه ی بسیار کم دیده می شود. در حدود 2 تا 3 درصد درست همین هاپلو ها برای اعراب و یهودی ها مختص می باشند. یعنی از دید نسب شناسی میان پشتون ها و سامی ها خویشاوندی خونی دیده نمی شود، یعنی ژنیتیک نمی تواند چنین چیزی را تایید کند. از دید تاریخی هم پشتون ها از قبایل آریایی هستند. همین گونه دانشمندان علم ایتمولوژی(ریشه شناسی زبان) تثبیت کرده اند که پشتون های ابدالی با پارس ها و پارسی وان ها از یک ریشه و تبار اند. خود کلمه ی «پشتو»، برخاسته از پرسو و پرتو، یعنی پارس است که با نشانه ی جمع آن(ن) پشتون شده است. در این زمینه، پروفیسور «ریچارد نلسن فرای»، دانشمند ایران شناس امریکایی در کتاب خود به تفصیل توضیح داده است. 

همین گونه قراری که پروفیسور گانکوفسکی، افغانستان شناس شناخته شده ی روسیه، نوشته است، پشتون های غلجایی از بازمانده گان یفتلی ها اند که به پیمانه ای با بازمانده گان سپاهیان محمود غزنوی، آمیزش یافته اند. در خون آن ها در حدود 15درصد هاپلو های ترکی دیده می شود. از دید تاریخی بخش بزرگی از یفتلی ها پس از شکست خوردن از ترک ها در سده ی ششم در بخارا، بیش تر به سوی جنوب هندوکش مهاجرت کردند. از دید گانکوفسکی، پشتون های غلجایی بیش تر بازمانده گان همین یفتلی ها اند. 

گذشته از این همه دانشمندان تبارشناس یا اتنولوژیست جهان، پشتون ها را یک قوم ایرانی می شناسند و در این زمینه اجماع هست. از دید زبان شناسی، هم همه زبان شناسان جهان، پشتو را یکی از زبان های شرقی ایرانی می دانند و باز هم در این زمینه هیچ گونه اختلافی ندارند، یعنی بنا به همه داده های تاریخی و علمی، پشتون ها با پارس ها و تاجیک ها هم ریشه و هم تبار و هم نژاد و هم زبان اند. 

آن چه مربوط افسانه ی یهودی بودن پشتون ها می گردد، هیچ گونه اساس و پایه ی تاریخی و علمی ندارد. شاید چند قبیله ی یهودی که در تاریخ به نام قبایل گمشده ی یهود معروف اند در2500 سال پیش به کدام گوشه ی پشته ی ایران، مهاجرت نموده باشند، اما این ها با گذشت زمان چنان در میانه توده های ایرانی ذوب شده اند که دیگر سخن گفتن از سامی تبار بودن آن ها بسیار بی هوده است. هرچه هست نباید از یاد برد که یهودیت، یک آیین است، نه تبار. افسانه ی یهودی بودن پشتون ها از آن جا برخاسته است که در گذشته همه مردم به این باور بودند که شجره ی همه قبایل انسانی به گونه ای به یکی از پسران حضرت (نوع) می رسد. برای مثال ترک ها نسبت خود را به یک آدم افسانه یی به نام ترک بابا می رسانند که گویی از نواده گان یغث ابن نوح بوده باشد. این در حالی ست که تاریخ مکتوب یهودی اصلاً از آدمی با چنین نام و نشانی یاد نمی شود و آشکار است که جعلی است. عین همین چیز در باره ی پشتون ها صدق می کند، اما هیچ سند و مدرکی در دست نیست که بتواند از دید تاریخ و علمی ثابت بسازد که پشتون ها یهود بوده اند. تازه در درازای تاریخ، چندین بار باشنده گان پشته ی ایران با سایر اقوام آمیز یافته اند. برای مثال با توده های بین النهرین و یمن و مصر ارمنستان و بیزانتین، در دوره های پادشاهی ماد ها و هخامنشیان و ساسانیان با یونانیان در دوره ی اسکندر، با عرب ها در دوره ی اسلام، با ترک ها در دوره ی فرمانروایی خاقانات بزرگ، ترک ها با هندی ها در دوره ی استیلای محمود غزنوی، نادر افشار و احمدشاه درانی با مغول ها در دوره ی یورش چنگیز خان. از این که بگذریم در دوره ی صفویان برای مثال قندهاری ها به   پیمانه ای با قزلباشان و گرجی ها آمیزش یافته بودند؛ چه در دوره ی محمود غزنوی و چه در دوره ی بابر و همین گونه در دوره ی احمدشاه درانی، هزاران کنیز هندی به سرزمین ما آورده شده بودند. در دوره ی صفویه و نادر افشار، چند پادگان سپاهی در هرات و قندهار و کابل مستقر بودند. حالا می گذریم از این که در دوره ی اسلام، پنجاه هزار خانواده ی عرب به ایران و خراسان و آسیای میانه آورده شده بودند. روشن است که جریان همه ی این رویداد ها میان سپاهیانی که در این سرزمین ماندگار می شدند و با دوشیزه گان بومی ازدواج می کردند و چه در جریان لشکرکشی های پادشاهان ما به سایر سرزمین ها که کنیز می گرفتند، اختلاط اقوام رُخ می داد.

در یک سخن، اکنون دیگر بسیار دشوار است بگوییم که چه کس متعلق به کدام قوم بوده است، اما یک چیز روشن است: کارزاری که اکنون از سوی محافل صهیونیستی، به راه انداخته شده است، بی چون و چرا رنگ و بوی سیاسی دارد و در پشت سر آن کدام   پروژه ی جیوپولیتیک پنهان است. در غیر آن خود تصور کنید که پس از گذشت2500 سال، چه گونه می توان در جست و جوی چند قبیله ی گمشده ی یهودی افتاد که شاید در کدام گوشه ی پشته ی ایران، ساکن شده باشند. هرچه بوده این یهودیان با گذشت زمان، آیین و زبان خود را از دست داده و در میان توده های بومی، آسیمیله شده اند. اکنون بیش تر بهره برداری ابزاری از پشتون ها در کدام پروژه ی جیوپولیتیک مطرح است تا      شجره کشی تاریخی پس از گذشت دو و نیم هزاره. 

اگر این گونه باشد می پذیریم که چند قبیله ی یهودی که معلوم نیست شمارشان به چند صد نفر می رسیده است، در شرق پشته ی ایران، در گستره ی بود و باش کنونی قبایل پشتون، ساکن شده باشند. حالا مقایسه کنید شمار شپاهیان اسکندر را چهل هزار می نویسند و شمار خانواده های عرب، پنجاه هزار بوده است. اگر هر خانواده را پنج نفر بشماریم،250 هزار نفر می شوند. تنها شمار پارسیانی که پس از حمله ی اعراب به شرق گریخته بودند،130 هزار نفر تخمین زده می شود. به درستی روشن نیست که در سپاه محمود غزنوی، چند هزار تُرک بوده اند؟ همین گونه در جایی خواندم که شمار کنیزان آورده شده در لشکرکشی های احمدشاه درانی از هند، به هفتاد هزار می رسیده است. 

اگر شمار سپاهیان مغولی اسکان شده در این دیار را هم چند ده هزار بپنداریم و سایر توده های تورانی را که در روند تاریخ، به این سرزمین، مهاجر شده بودند، هم به حساب بیاوریم، در یک سخن، همین امروز به چشم سر شاهد آمیزش توده های انسانی در سراسر جهان هستیم و هیچ قوم و تبار ناب و خالص وجود ندارد. گیریم که داشته باشد، یعنی چه؟

در یک سخن و به قول مولانا من اگر خود را ترک یا هندو می خوانم، به خاطر به دست آوردن دل یار است:

گه ترکم و گه هندو، گه رومی گه زنگی

از نقش تو است ای جان اقرارم و انکارم

در این اواخر حلقات صهیونیستی برای بهره برداری ابزاری، تبلیغات زهرآگینی را به راه انداخته و خلاف داده های تاریخی، می خواهند با شجره کشی های جعلی، پشتون ها را در جمع قبایل گمشده ی یهودی، جا بزنند. بی چون و چرا در پشت پرده ی این کارزار، اهداف شوم سیاسی نهفته است. من در باره ی پروژه ی ساختن یک اسراییل دیگر در منطقه، سال ها پیش هشدار داده بودم. اکنون اسراییل و شیوخ وهابی سعودی در اندیشه ی ساختن اسراییل دوم هستند. در غیر آن شگفتی برانگیز است که چه گونه پس از گذشت دو هزار و پنجصد سال، ناگهان صهیونیست ها به یاد قبایل گمشده ی خود افتاده اند؟»

«نظر و پیشنهاد:

از لحاظ اعتقاد اسلامی، همه مسلمان ها با هم برادر اند. یعنی برادران از نگاه حقوقی با هم برابر می باشند و باز هم به لحاظ اعتقاد اسلامی، همه از اولاد آدم (ع) هستند و باز هم از لحاظ اعتقاد اسلامی «بهترین شان پرهیزگارترین شان است». خاین از هر ملیت، قوم و گروهی که باشد، خاین است. صادق از هر گروه، قوم و تباری که باشد صادق و مورد احترام بوده، خیانت اشخاص و افراد، مربوط تمام قوم آن نمی شود. 

به نظر ما پشتون ها از هر منطقه، تبار و گروه اجتماعی ای که باشند، به جز یک تعداد معدود یهودی شده که در خدمت آمریکا، انگلیس و اسرائیل قرار دارند، بقیه برادران ما هستند؛ از هر منطقه ی نژادی و تباری ای(راجپوت هندی، آریایی، سامی...) که باشند.« (همان، ص 259)

یک دوست ما می گفت «دیگران را سیل بُرد، ما را بقه می بردپس از آن همه توهین  که در گذشته، هرگز سابقه نداشته است، دم از برادری مسلمانی می زنند!؟ در حالی که وطن فروشی ها و در واقع نوکری های خودشان برای خارجیان را از یاد بُرده اند، سعی می کنند هرچه زوتر از مقالی خلاص شوند که احساس می کنم عذاب وجدان، آزار شان می دهد.

اما برادری اسلامی با یک مجوس معتقد به مجوسیت، ممکن است؟! می دانید که دیانت زردشتی یا باب کردن دوباره ی آن در قرن چهارم هجری و اپدیت آن در حکومت پهلوی ها و بالاخره صیقل کاری آن از سوی مجوسان افغانستان، کاملاً جهت تقابل با اسلام است. همین سرپوشی که به نام نویسنده ی این کتاب بالای یک مجموعه ی مقالات سراپا توهین و تحریف گذشته اند، صاحب تالیفی به نام «دین زردشت، آیین یکتا پرستی بود» است.

 سه یا چهار سال قبل، وقتی کتاب «آیین های سخیف» را منتشر کردم که اولین کتاب یا مدخل در تنقید ادیان زردشتی، مزدکی و مانوی بود و آن را در اختیار یک مجوسی که از دوستان به اصطلاح نویسنده ی کتاب «ما همه افغان نیستیماست، قرار دادم، با دستان لرزان و رنگ پریده، فقط با مرور آن کتاب نیز به لرزه افتاد که دید دین زردشتی، نه فقط عامل باور وحدانیت نیست، بل دوآلیسم مشهور آن(دو مبدایی) که خدای شیطان و خدای غیر شیطان(اهورمزدا و اهریمن) می شود، میزان عقل و منطق متعصبانی را محرز می کند که فقط از روی جعل و تعصب قومی، به آن پر و بال می دهند. می دانید که بعضی از شوونیستان تاجک، به اندازه ای وقیح اند که سعی می کنند با طرح زردشت، وانمود کنند قومی دارند که در دین نیز خودکفا بوده اند. حالا شما وضع کنونی و تاریخ واقعی آنان را ملاحظه کنید! اگر یک مجموعه ی کتب بی مقدار و جعلی نباشد، کمتر از کم نیز بر کسی پوشیده نیست. 

«دولت های دست نشانده ی کرزی- غنی به حمایت انگلیس، آمریکا و اسراییل شاید بتوانند شناسنامه های «افغان سازی» را توزیع کنند، اما هرگز نمی توانند اختلاف ملی را که از این طریق، ایجاد کرده اند، حل کنند. این اعمال خاینانه، مانند آتش زیر خاکستر،   شعله ور است؛ بالاخره رییس قبیله پرستان را خواهد سوخت. اگر این اختلاف های ملی، عادلانه و انسانی حل نشوند، روزی می رسد که دیگر افغانستانی هم وجود نخواهد داشت.» (همان، ص 296)

این، آخرین اقتباسی ست که از کتاب جنایت فرهنگی «ما همه افغان نیستیمکرده ام. آلزایمر گرفته گانی که بیش از همه محتاج حضور ملکی و نظامی خارجی در افغانستان استند و برای آن به حد وطن فروشی نیز خدمت کرده اند، باز هم با یک طرفه ساختن قضیه، در حالی که با جنایت فرهنگی خودشان، عواقب آن را نسنجیده اند، در اخیر تهدید می کنند. 

«بعضی علایم ناخوش»(نام یک مقاله ی من) که در روابط ما با امریکا ایجاد شده اند، بی ارتباط به کار های رسانه یی و فرهنگی اخیری نیستند که در تمام آن ها سعی می شود با تحمیل عناصر بحران در کشور، با حذف پشتون ها جهت رو آوردن هرچه بیشتر شان به خشونت، عمداً با کشاله دار ساختن معضلات، پروژه هایی به منصه ی ظهور برسند که از قبل، نقشه های آن ها را بروز کرده بودند. 

با تایید یک فرهنگی ما(س.ف) جنایت فرهنگی کتاب «ما همه افغان نیستیم، بسیار هشدار دهنده است. چیزی هایی پشت پرده صورت گرفته اند که یک گروهک حقیر را این همه وقیح ساخته اند تا به نام آزادی بیانه و رسانه و همچنان در ضعف های یک حکومت تحمیلی ائتلافی که بعضی افراد آن برای جنایات فرهنگی، زمینه می سازند، به چاپ کتابی اقدام کنند که در توهین به پشتون ها، زیر سوال بُردن واحد سیاسی افغانستان، تهدید و تحدید تمامیت ارضی افغانستان، سابقه ندارد. 

اما چند پیشنهاد و چند راه حل:

ضرور نیست آشفته شویم و با ابراز احساسات، زمینه ی سوء استفاده ی بیگانه را بیشتر بسیازیم. 

من چند سال قبل با ورود به جمع مدافعان افغان و افغانستان، اعتقاد داشتم و دارم و این موضوع را با شماری از بزرگان ما مطرح کرده ام که هیچ مخالف ما در افغانستان، مادرزاد نیست. آنان به هر نام و هر دلیلی که باشد، از داده هایی استفاده می کنند که ولو زشت و ناپسند، اما باعث تبارز آنان می شوند. 

در نوشته ای از صاحب نظر مرادی(ستمی زندانی به اثر دزدی مالی) که افکار بدخشی و امثال او را تفسیر و تعبیر می کرد، خوانده ام که در واقع مشی فرهنگی غلط و نادرست حکومت های قبلی افغانستان با تعیین عمق تاریخی و باستان گرایی، در نضج گروه های افغان ستیز، نقش داشته است. 

صاحب نظر مرادی به قول از بدخشی، نوشته بود که تسلط پشتون ها باعث شده است تا نام آریانا، حذف شود. می دانید که مرحوم احمد علی کهزاد با جعل نام آریانا، از نخستین واضعان جنایت فرهنگی در افغانستان است. من جهت تنقید آریایی و آریانا، یک کتاب مفصل(آریاییسم) چاپ کرده ام. بنا بر این، بخشی از ستیزه های غیر منطقی با ما، به تعمیم داده های غلط، برمی گردد. دقت کنید! با هر بار طرح افغان ستیزی و پشتون ستیزی، جعلیات آریایی، خراسانی و فارسی را بروز می کنند.

اما یکی از شیوه های تداوی تعصب قومی، تنقید تاریخ است. در این نوشته از زنده یاد استاد ناصر پورپیرار، نام بُرده ام. این اندیشمند بی نظیر و نابغه، با شاهکار های تحقیقی خویش ثابت کرده است که مثلاً هرچه مجوسان تاجکستان، افغانستان و ایران ادعا می کنند، سراپا جعلی و دروغ اند. خوب، اگر این روشنگری ها را تعمیم دهیم، بی نیاز از تقابل و گریبان گیری، به سلامت فکری و اجتماعی مردم خویش، کمک کرده ایم. به این لحاظ، شخصاً خودم و با پرهیز از هر نوع تصادم، گفت و گو و خشونت لفظی، کلامی و شعاری، همه را دور زدم و با انتشار نوشته ها و کتاب های روشنگر، حداقل بخشی از آن افراد فرهنگی جامعه ی ما را بیدار کرده ام که همانند خودم فرهنگی اند، اما فکر می کردند آن چه به نام افتخارات آریانایی، خراسانی و فارسی می بافند، راست بود. 

وقایه، بهتر از معالجه است! با وجود شدت قباحت جنایت فرهنگی کتاب «ما همه افغان نیستیم، از هموطنان عزیز می خواهم به اثر اهمیت حادثه و ضرورت فرهنگ سازی های مثبت و حامی افغانیت و اسلامیت، کتبی را مطالعه کنند و تعمیم دهند که به خاطر حفظ منافع ملی، و تقابل منطقی و فرهنگی با ستمی گری، منتشر کرده ام/ کرده اند. با وقوف بر محتویات این کتاب های روشنگر، ضمن آگاهی های گسترده ی تاریخی، درک خواهید کرد که منتقدان ما در افغانستان، چه قدر مردم بی اصل و نسب، حقیر و عقده مند استند. بنا بر این، تعمیم کتاب های روشنگر را اصلی جهت مبارزه با شرک افغان ستیزی بشمارید و سرسری از آن نگذرید. 

در واقع بدترین زیان های فزیکی، جبران می شوند، حتی خسارات تاریخی، اما زیان های اعتقادی، مردم را جدا و دشمن می سازند. بسیاری از جدایی ها و دشمنی های اعتقادی، هرگز قابل جبران نیستند. 

یادآوری: از طریق لینک های زیر، مجموعه کتاب های روشنگر را رایگان دانلود کنید!

1- کتاب حقیقت خورشید(پیرامون کلمات افغان و افغانستان):

https://www.ketabton.com/book/12533

2- کتاب پندار ستمی(پیرامون پدیده ی ستمی و ستمیان):

https://www.ketabton.com/book/12546

3- کتاب پور خرد(پیرامون معرفی استاد ناصر پورپیرار):

https://www.ketabton.com/book/12758

4- کتاب نگرش نو بر شاهنامه و فردوسی(تنقید شاهنامه و فردوسی):

https://www.ketabton.com/book/12772

5- کتاب آریایییسم(تنقید آریانا و آریایی):

https://www.ketabton.com/book/12791

6- کتاب آرکاییسم(تنقید باستان گرایی):

https://www.ketabton.com/book/12812

7- کتاب آیین های سخیف(تنقید ادیان زردشتی، مزدکی و مانوی):

https://www.ketabton.com/book/12845

8- کتاب مُنحنی تاریخ(تنقید کوروش به اصطلاح کبیر و هخامنشیان):

https://www.ketabton.com/book/12855

9- کتاب زمانی که مفاخر ناچیز می شوند(تنقید افتخارات مجوس ها):

https://www.ketabton.com/book/12827

10- کتاب دری افغانی(پیرامون اهمیت زبان و نام دری در افغانستان):

https://www.ketabton.com/book/12780

11- کتاب در متن مدعا(پیرامون اوضاع غم انگیز اهل سنت ایران):

https://www.ketabton.com/book/12547

12- کتاب در جغرافیای جهان سوم(پیرامون ستیز قومی و ستم ملی در ایران):

https://www.ketabton.com/book/12548

13- کتاب محوطه ی سیاه(پیرامون مکتب سیاه فارسیسم):

https://www.ketabton.com/book/12583

14- کتاب بررسی تحلیلی پان فارسیسم(پیرامون مکتب سیاه فارسیسم):

https://www.ketabton.com/book/12534

15- کتاب سنگ های آسمانی(پیرامون گرایش های زشت مجوس های افغانستان): https://www.ketabton.com/book/12838